نتایح جستجو

  1. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    - مامان خونه ما طبقه سومه، دیگه ترسی نداره شب موقع خوابهم در رو قفل میکنیم باوجودحفاظ دزد نمی تونه بیاد تو . ظهر ساعت دو بود که مامان وبابا رفتند بعد از رفتن آنها منهم خوابیدم،تا ساعت شش که ساناز بیدارم کرد وگفت: غزال پاشو! چقدر می خوابی، حوصله ام سر رفت. چن کسل بودم به حمام رفتم. وقتی برون...
  2. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    با صدای بلند گفتم: هما جون اگه افتخار بدی و کنار ما بیای خوشحال میشیم، هانی جون هم بالطبع با آقای مهندس هم صحبت خواهندشدچون احساس می کنم طرزفکروعقایدتون شبیه آقای مهندسه، اینطور نیست؟ هما سرش را تکان داد و با فیس و افاده گفت: مرسی، من اینجا راحت ترم، شما هم راحت باشید. ولی هانی که انگار منتظر...
  3. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    بنفشه اخمهایش را باز کرد و جواب داد: بیست و چهار سالشه و تو میدون ونک مغازه لباس فروشی داره. ولی باورکنید که حمید دروغگو نیست . خیلی ساده و بی شیله پیله است با ورود دبیر به کلاس حرف هایمان نیمه تمام ماند. نیمه های کلاس یک لحظه با مرور حرف های بنفشه به یاد سپهر افتادم و آهسته در گوش بهناز گفتم...
  4. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    - حالا آره یا نه. چون مادرتون فرستاده تاشماروببریم دکتر - آخه چرا؟ من که گفته بودم نیازی به دکتر ندارم و با استراحت کردن خوب می شم - پس باید خودم از نزدیک ببینمت و مطمئن بشم که حالت وخیم نیست دکمه آیفون را فشار دادم و دو دستی به سرم کوبیدم. با عجله بالش و پتویی آوردم و روی کاناپه انداختم و...
  5. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    درفاصله ای که بین عروسی کتی و آیدین بود به جاهای دیدنی و زیبای شهر ارومیه رفتیم.هر روز را با خاطره خوب و خوشی به پایان می رساندیم و تا جایی هم که امکان داشت سعی می کردم کمتر با سپهر هم کلام شوم. آخرهفته عروسی پدرام و کتی نیز برگزار شد. کتی در لباس سپید عروسی مثل نگین می درخشید و چشم همه را خیره...
  6. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    عمو محمود- سپهر جان من از طرف غزال از شما معذرت می خوام. بابا- محمود تقصیر توست که اینهمه پر وبالش می دی ولوسش می کنی. به کنارعموسعید رفتم وآهسته صورتم را باز کردم و گفتم : عمو جان بذار اول صورتمو بشورم بعدا چون آبروم میره. عمو سعید- برو دختر شیطون . دست سها را گرفتم وبه طرف اتاقم رفتیم ...
  7. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    گریه امان کاک شیرزاد رو بردید، حال من ویاشار هم منقلب شده بود. چند دقیقه طول کشید تا شیرزاد ادامه داد: دخترم از غصه و ناراحتی چند ماه در بستر بیماری افتاد، مادربزرگت هر چقدر خرج دوا درمانش کرد فایده ای نداشت. محمود خان هم حال و روز خوبی نداشت چون اونا خیلی خاطر همدیگرو می خواستن. یه روز که از...
  8. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    بوی خوشی در فضای خانه پیچیده بود، با لباس مدرسه، سر میز نشستم. مامان- پاشو حداقل دستاتو بشور. - چشم. بعد از شستن دست و صورتم، با اشتها شروع به خوردن کردم. تا وقتی که بابا به خانه بیاید و به فشم برویم به سراغ کیفم رفتم و کتاب فیزیک را برداشتم و به آن نگاه کردم. باید کلی فرمول حفظ می کردم. از دیدن...
  9. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    بهناز- غزال اون دختره که اونجا لم داده، خیلی هم ایکبیریه، همون، هما خانومه، نگاش کن. با اشاره بهناز نگاه کردم، دختری بور و چشم آبی که لباس زننده ای به تن داشت با فخر و تکبر به مبل لم داده و ما را تماشا می کرد. زیبا- از وقتی اومده، یه کلمه حرف هم نزده! امشب باید غوغا کنیم که فکر نکنه سها اینجا...
  10. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    - کم کم از دستت دیوونه میشم. نو دختر زیبائی هستی و باید مواظب خودت باشی. پریروز که دوستم اینجا بود، به عکس تو زل زده بود وقتی بهش گفتم عکس دختر عمومه، باور نمیکرد و فکر می کرد پوستره و دارم شوخی می کنم. - اولا اگه یه خورده بگی نگی قیافم قشنگه، تقصیر من نیست،ثانیا پس سهند راست می گفت که آخرش از...
  11. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    بهناز خنده ای کرد و گفت: دندون رو جیگر بذار می فهمی، صبر داشته باش عزیزم. بنفشه که زیاد می خندید و تهادلش را نمی توانست تعادلش را حفظ کند از این کار سر باز زد و بهناز هم که دل و جرات اش رو نداشت بنابراین خودم مجبور شدم که از دیوار بالا بروم و انها پایه های میز و صندلی را نگه داشتند و من به کمک...
  12. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    سها: مامانم تا کسی رو نشناسه، اجازه رفت و آمد نمیده. - خیلی بد شد، من همیشه فکر می کردم اونایی که ایران زندگی می کنن اینطورین ولی انگار همه ایرانیا این عادت رو دارن! حالا فرق نمیکنه چه ایران باشن چه خارج! عصر به خونه ی عمو که تو زعفرانیه قرار داشت رفتم تا هم بعد از چند روز دیداری تازه کنم وهم...
  13. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    قسمت 2 سها لبخندی زد و گفت: چطور دلت میاد بهش بگی میمون، غزال خیلی خوشگله. مینا گفت: بهناز تو هم کشتی با این توضیح دادنت تا ولت میکنن آمار پسرا رو تحویل میدی . بعد رو به سها گفت: سهاجون اول از همه این دیوونه رو که می بینی تهرانیه و فقط یه برادر داره که به تازگی ازدواج کرده زیبا خواهر من که...
  14. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    من یک باردیگه درخواست تایپ رمان جدید غزال روتکرارمی کنم بلکه این رمان توبخش داستان وحکایت گذاشته بشه چون من این رمان رودبار توسایت بعنوان مطلب جدید میذارم اما هنوزخبری نیست
  15. abdolghani

    سلام گلابتون خوبی خسته نباشید گلابتون جان مگه نگفتی می شه بدون کسب اجازه درتالا داستانهاو...

    سلام گلابتون خوبی خسته نباشید گلابتون جان مگه نگفتی می شه بدون کسب اجازه درتالا داستانهاو حکایتها رمان گذاشت پس چرامن ازدیشب تاحالا رمان غزال روگذاشتم اما تولیست رمانها نبود چون می خوام ادامه اش روبذارم تاظرف چندروزآینده تمامش کنم
  16. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    رمان غزال 679 صفحه نویسنده طیبه امیر جهادی قسمت 1 در اخرين لحضات غروب دومين شب پاييزي وقتي بابا ماشين روتو پاركينگ نگه مي داشت از فرط خستگي فقط كيفم را برداشتم و به طرف اسانسور رفتم و منتظر بقيه نشدم كه صداي اعتراض ساناز بلند شد: - اي خانوم ما كه حمالت نيستيم حركت اسانسور مجال بگو مگو...
  17. abdolghani

    سلام گلابتون خست هنباشید عزیزم ممکنه یه سربه دفترمدیریت بخش داتسان وحاکایت بزنی آخه م...

    سلام گلابتون خست هنباشید عزیزم ممکنه یه سربه دفترمدیریت بخش داتسان وحاکایت بزنی آخه م نازدیروزتاحالا منتظراجازه گذاشتن داستانم هستم تازه دوتاپیشنهادهم دادم امیدورام جوابم روبدی راست می خواستم بگم می خوام عالوه بررمان غزال یه رمان دیگه روهم بذارم بنام آبی ترازعشق ممکنه جوابم روهمین الان بدی ممنون...
  18. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    سلام گلابتون جان خوبی خسته نباشید سال نومبارک چراجوابم ونمیدی ممکنه بخونیش بعدجواب بدی من بی صبرانه منتظر جوابت هستم
  19. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    سلام سال نومبارک من می خواستم برای تایپ رمان غزال اثرخانم طیبه امیرجهادی اجازه بگیرم همچنین یه پیشنهاد داشتم چراکسی رو مسئول قفل رمانهای تایپ شده نمی کنید اینجوری خیلی بهترمی شه وقتی رمان تمام می شه بچه ها تایه زمان بخصوصی فرصت دارن تاتشکرکنن وبعدرمان بوسیله مسئول بخش قفل می شه یه پیشنهاد...
  20. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    از لحن پدر همه به خنده افتادند و او ادامه داد:در ضمن پسرم دعای خیر ما بدرقه راه شماست .قدر هم رو بدونید و برای هم بمونید! فرزاد با متانت خم شد و خواست دست پدر را ببوسد که او مانع شد .فرزاد جواب داد:مطمئن باشید مسعود خان که شیدا از جونم هم برام عزیزتره. فکر کنم اینو قبلا ثابت کردم .خیالتون راحت...
بالا