نتایح جستجو

  1. abdolghani

    رمانهای نیمه کاره

    دستت دردنکنه سماجان من هم امیدوارم ازاین به بعد یه بخش خیلی خوبی روداشته باشیم دست همه تون دردنکنه
  2. abdolghani

    سلام ملیساجان عزیزم خسته نباشی ملیساجان این رمان تقداین بودکه چی شد قراربودصفحات آخرروتایپ...

    سلام ملیساجان عزیزم خسته نباشی ملیساجان این رمان تقداین بودکه چی شد قراربودصفحات آخرروتایپ کنی ولی تاحالاچیزی نذاشتی من بی صبرانه منتظرهستم تاآخرش روبخونم
  3. abdolghani

    راستی محسن جان می خوام رمان غزاله نوشته نصرت ......بابایی روبذارم

    راستی محسن جان می خوام رمان غزاله نوشته نصرت ......بابایی روبذارم
  4. abdolghani

    محسن جان سلام خسته نباشی محسن جان من یه پیشنهاد دیگه همداشتم اما نمی دونم شما قبول می کنی یا...

    محسن جان سلام خسته نباشی محسن جان من یه پیشنهاد دیگه همداشتم اما نمی دونم شما قبول می کنی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پیشنهادم این بودکه یه مطلب جدیدهم بذاریم برای کسایی که رمان جدید نه تکراری می خوان تایپ کنن اونجا بیان واسم رمان روبذارن تابچه ها بدونن چه رمانهایی درجریان تایپ هستش متشکرم عبدالغنی
  5. abdolghani

    رمانهای نیمه کاره

    سلام محسن جان خسته نباشی خوشحالم ازاینکه تونستم بهتون کمک کنم . محسن جان خواهشی داشتم اگه ممکنه چشمهایی به رنگ عسل رویکیش روپاک کنید نمی شه یک رمان بایک اسم دوبارتایپ بشه من ناراحت نمی شم اگه رمانی روکه خودم تایپ کردم پاک کنید درضمن ازملیسا جان هم تشکرمی کنم که اعلام آمادگی کرده برای ادامه...
  6. abdolghani

    سلام محسن جان خسته نباشی من موضوعی تحت عنوان رمانهای نیمه کاره گذاشتم توبخش داستانها وحکایتها...

    سلام محسن جان خسته نباشی من موضوعی تحت عنوان رمانهای نیمه کاره گذاشتم توبخش داستانها وحکایتها فقط دیگه باید شما موافقت کنید همون طوری که شماگفتید؟؟؟؟؟؟؟؟
  7. abdolghani

    رمانهای نیمه کاره

    بچه ها سلام من این لیست رودرست کردم که هرکی می تونه ادامه این رمانها روبذاره قبلش هم باماهماهنگ کنه درضمن بچه ها اگه تواین بخش بازهم به نظرتون رمانی هست نیمه کاره باشه بهم بگین تابذارم تولیست 1- ميگرن عشق -رماني عشقي از سعيد مطوري تایپ توسط کاربر سایت aminof آدرس...
  8. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    عمو چنان کشیده ای به حورتش زد که خون از دماغش جاری شد. سپس با فریاد گفت: بی شرف، آدم کش! خجالت نکشیدی. نمی دونستم تو این چند سال مار تو استین ام پرورش می دم. احمق چرا این کارو کردی. می خوای غزال رو اینطوری بدست بیاری، درسته؟ و کشیده دیگری زد و ادامه داد: پس چرا خفه شدی و حرف نمی زنی، جوابمو...
  9. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    خدا به دادمون برسه، مامان اینا هم اومدند. به سمت در سالن برگشتم. با دیدن عمو و خاله نفس در سینه ام حبس شد. چه باید می گفتیم. سهیل- غزال نباید بگیم که دکتر چی گفت، چون ددیروز وقتی از کلانتری زنگ زدن و خبر دادن بابا از حال رفت اگه الان هم بفهمه درجا سکته می کنه. از حالت راه رفتنشان مشخص بود چه...
  10. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    -من همسر سابق ایشون هستم و قرار بود امروز دوباره با هم عقد کنیم. -می شه علت طلاق و ازدواج مجددتونو بدونم. بی کم و کاست توضیح دادم. قبل از اینکه دوباره سوال کند پرسیدم: میشه بگید سپهر الان کجاست؟ و این سوالات چه ربطی به تصادف سپهر داره؟ -شما که باید بهتر بدونید. مگه این گردن بند متعلق به شما...
  11. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    بهت قول میدم، به پاکی عشقمون قسم می خورم که دیگه خطا نکنم. چون اگه تو هم رنگ پاییزی، من هم مثل زمستون، بی جان و بی رنگ ام، و درخت زندگیم فقط با وجود تو می تونه شکوفا بشه چون مرحم درهام فقط تویی،تو. مرا محکم به سینه اش فشرد و ادامه داد: امشب با این قدم تو، دوباره کوچه باغ های قلب ویرانم تبدیل به...
  12. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    کسری- ای بابا مثل اینکه من یک ساعته برات روضه می خوندم، در ضمن در مورد اومدنم به افسانه حرفی نزن، چون من به عنوان دکترت اینجا اومدم . این وظیفه منه که اگاهت کنم ولی با این حال اونا باز هم ناراحت می شن. -پس با این حساب افسانه خیلی از دست من دلخوره و می خواد سر به تنم نباشه. خنده ای کرد و گفت...
  13. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    خندید و گفت: تو دیوونه ای، دیوونه ای که به سختی میشه به قلبش نفوذ کرد. خب خانم خانما من دیگه می رم که دیرم شد، کاری نداری؟ -نه برو به سلامت، فقط مواظب خودت باش و اهسته رانندگی کن. -چشم خانم هر چی شما دستور بدید. آب و قرآن آوردم واز زیر قران ردش کردم و پشت سرش آب ریختم. رعنا خانم و شوهرش هم...
  14. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    قسمت 56 سها- چرا مگه چی کار کرد؟ انچه سپهر لحظه ای پیش بهم گفته بود، گفتم، طفلکی سها با ناراحتی سر تکان داد و گفت: متاسفم این سپهر عقلشو از دست داده. بهناز- اتفاقا تصمیم عاقلانه ای گرفته. خوب اون بیچاره هم حق داره، نمی تونه که تا اخر عمرش به پای تو بشینه. از حرص محکم به پشت گردنش کوبیدم که...
  15. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    افسانه- تقصیر این کسری است، یه ساعته با سر و صورتش ور میره، هی لباس عوض می کنه، والا صد رحمت به ما زنا. خنده کنان پرسیدم: چرا مگه قراره خواستگاری کنه، ببینم کلک نکنه به فکر تجدید فراش افتادی. چشمکی زد و جواب داد: دیگه جلوی اینا نگو که پدرمو درمی آرن. -پس زود بیا حداقل عکس با هم بگیریم. توی...
  16. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    بابا- میگه اینجا چرا این طوری نگام می کنن من می ترسم. بسته ای دست طلا بود که رو به مامان گرفت و گفت: مامان بزرگ براتون سوغاتی اوردم. مامان- ممنون عزیزم دستت درد نکنه. مامان بسته را باز کرد و داخل اش، بسته ای نبات و زعفران و غیره بود. بسته ای کادوپیچ شده ای هم بودکه مامان خواست باز کند که طلا...
  17. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    بیچاره با چثه ضعیفش از زمین بلندم کرد و به داخل برد و برایم شربت درست کرد. چند دقیقه ای نشستم تا ارام شدم. بعد بلند شدم و یکراست به شرکت عمو رفتم. عمو سعید با دیدن حال پریشانم گفت: چی شده دخترم، چرا اینطور پریشونی؟ -عمو شما بگید با این سپهر چی کار کنم، من نرسیده اون طلا رو برداشته رفته مسافرت...
  18. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    سپهر- پس لطفا برگرد پیش اقای احتشام چون هر چی باشه طلا از گوشت و خون منه، انشالله از عشقت به شوهر محبوبت که از دیدنش عق نمی زنی یه دختر میاری و هر چقدر خواستی می بینی اش. -حساب تو با طلا جداست، برو کنار دیونه ام نکن. سپهر- این وقت شب مزاحم شدی هیچ، تهدیدم می کنی؟ برو فردا صبح با وکیل عمو سعیدت...
  19. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    سپهر- پس لطفا برگرد پیش اقای احتشام چون هر چی باشه طلا از گوشت و خون منه، انشالله از عشقت به شوهر محبوبت که از دیدنش عق نمی زنی یه دختر میاری و هر چقدر خواستی می بینی اش. -حساب تو با طلا جداست، برو کنار دیونه ام نکن. سپهر- این وقت شب مزاحم شدی هیچ، تهدیدم می کنی؟ برو فردا صبح با وکیل عمو سعیدت...
  20. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    سپهر- بعد از صبحانه خواستم برم بلیط بگیرم که دیدم طلا شناسنامه و پاسپورتشو آورده که برای اون هم بلیط بگیرم و با خودم ببرمش. گذاشتم روی میز، لیزا با دیدنش طلا را دعوا کرد و با عجله اومد که برداره. منم یه لحظه شک کردم و زودتر از لیزا برداشتم، تا بازش کردم از دیدن اسم و فامیلی خودم، چشام سیاهی رفت...
بالا