نتایح جستجو

  1. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    دستهایش را روی سینه قلاب کرد و باز نگاهم کرد: حالا بگو ببینم ، حاضری برای تمام عمر من یه تابلو مجسم باشی؟! لبخند زدم .چه زیر کانه سوال پیچم میکرد! - می دونی فرزاد، تمام برخوردهای من از احساس مالکیت نشات گرفته ، اگر جسارت کردم ببخشید! - بازم که طفره رفتی ، نمیخوای جواب منو بدی؟ چشمهایش لبریز از...
  2. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    فصل آخر سه روز بعد فرزاد از بیمارستان مرخص شد و در میان استقبال گرم همگی، به جمع خانواده پیوست.دو هفته بعد از باند روی سر و دستش هم خبری نبود و سلامتی کاملش را بدست آورد و بدین ترتیب فرهاد خان تدارک یک مهمانی مفصل خانوادگی را به افتخار سلامتی تنها پسرش و من داد. به درخواست فرهاد خان، من و الهام...
  3. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - نترس آدم برفی! زیاد طول نمی کشه .تا تو یه کمی استراحت کنی، اومدم! در طی این مدت هرگاه که درد داشت و یا حوصله اش سر می رفت، او را با این لفظ به خنده می انداختم . بهپرستار شیفت ، سفارشهای لازم را کردم و روان شدم .خانه در سکوتی عمیق وآرامش بخش فرو رفته بود .شایان این روزها درگیر انجام مقدمات...
  4. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    بی تابانه مرا در آغوش کشید و بغض آلود گفت: - خیلی خب کوچولوی قشنگم! گریه نکن که توی دنیا فقط اشکهای تو زجرم میده ! می برمت، فقط باید قول بدی که آروم باشی . حتیدر انتخاب جملات هم مرا بیاد فرزاد می انداخت .قلبم به سوزش افتاد ولیبلافاصله خواسته اش را اجابت کردم و هردو به راه افتادیم .جوی باریکی...
  5. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    به دنبال نگاهی آشنا، چشمهایم را به اطراف چرخاندم .وای خدای من، چه میدیم؟!شایان، برادرم همچون طفلی سرخورده و عاصی گوشه اتاق ایستاده بود واشک می ریخت .دستهای سست و بی حالم را حرکت دادم و بسویش دراز کردم .بسرعتخودش را به من رساند و دست سردم را در میان کوره آتشفشان دست خود فشرد .چهبلایی بر سرش آمده...
  6. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    نمیتوانستم خود را کنترل کنم. حتی تصور یک لحظه دوری از او هم مرا به سر حدجنون می رساند .پس چطور می توانستم آرام باشم و خود را دختر مقاومی جلوهدهم ؟!چطور می توانستم این نگاه عاشق و ملتمس را نادیده بگیرم؟ فرزاد برایلحظاتی با نگاهی مشتاق و دلپذیر به من خیره شد ، آنگاه به آرامی در گوشمنجوا کرد: - بسه...
  7. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    لحظهای چشمهایش را بست و پس از بازکردنشان، به یکباره زیر بازویم را گرفت و باحرکتی غافلگیر کننده ، مرا همچون پرکاهی بلند کرد و روی صخره گذاشت .بسختی روی آن جا به جا شدم و با عصبانیت فریاد زدم: - معلوم هست چکارمیکنی دیوونه؟! او که خیالش از بابت من آسوده شده بود، لبخند شیطنت آمیزی زد: - این سزای...
  8. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    سعی کردم تو رو به حال خودت بذارم تا با احساست کنار بیای و خودم از دور، دیوانه وار می پرستیدمت! یه جور سوختن و ساختن دلچسب و عجیب وغریب! هر چند که دلم میخواست به علاقه ام اعتراف کنم ؛ اعتراف شیرینی که شب خواستگاری الهام، اگه یه کم دیگه اونجا می ایستادی ، می شنیدی.باید اعتراف میکردم که اگه اراده...
  9. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    نگاه مخملی اش را به دور دستها دوخت و اینچنین شروع کرد:گذشته من غیر از سیاهی و غم چیزی نداره . کابوسی که حتی از یاد آوری اش وحشت دارم فقط میخوام بدونی که منم با زجر و عذاب آشنا هستم .حتی احساسهایی مشابه تو دارم .خیلی کوچیک بودم که پدرم، مادرم رو طلاق داد. اون زن خیلی زیبا بود، خیلی زیبا. حتی اسمش...
  10. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    برخلاف لحن مایوسانه من، او کاملا جدی و امیدوار بنظر می رسید و من آرزو کردم که خدا صدای استمداد ما را بشنود و نجاتمان دهد، چرا که در آن درع رمزآلود و مه گرفته و آن هوای بارانی ، هیچکس صدای فریادمان را نمی شنید. دقایق بطرز کشنده ای ، کند و کشدار می گذشتند و ما همچنان در فضا تکان می خوردیم.قطره...
  11. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    با ناامیدی زمزمه کردم: ولی شایان تو نمی دونی من توی چه برزخی دست و پا می زنم .فرزاد از گذشته من هیچ چیز نمی دونه .فکر می کنی اگه بفهمه با یه دختر نامزد کرده که مدتی هم توی بیمارستان روانی بستری بوده، ارتباط داشته چه تصمیمی می گیره؟ من خیلی سعی کردم نذارم این احساس پا بگیره ، ولی نشد! - خودت بهتر...
  12. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    نمی توانستم جوابش را بدهم .با هق هق گریه به عقب برگشتم ولی اثری از آقا حیدر نبود .دوباره نگاهش کردم .چهره اش حالتی داشت که از آن سر در نمی آوردم . نمی دانم از نگاه ملتمس و اشک آلودم ، چه احساسی پیدا کرد .ناگهان به من نزدیک شد و من هراسان پشت او پناه گرفتم و او با بغض نالید:تو رو خدا حرف بزن...
  13. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    قلبم بشدت می تپید و ضربانش از روی لباس هم هویدا بود .نباید خود را می باختم . - بسیار خب، برای من مهم نیست! همین دور و اطراف باشید تا اگه کارتون داشتیم در دسترس باشید! این را گفتم و به عقب برگشتم تا بلافاصله از آن مکان وهم انگیز بگریزم ، ولی ناگهان خیزی برداشت و دستم را گرفت ! بی اراده جیغ بلندی...
  14. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    همه به افتخار او دست زدند و سیامک با ژستی خنده دار تعظیمی کرد و گیتار را به دست گرفت .بمحض اینکه انگشتان هنرمند او بر روی سیمهای گیتار حرکت کرد، همه سکوت کرده و به خلسه ای شیرین فرو رفتند . الهام سر به شانه شایان گذاشت و دستهای مردانه و قدرتمند او، پذیرای دستهای ظریفش شد . نرگس هم به سیامک تکیه...
  15. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    ایستاد و خیره نگاهم کرد- باز شروع کردی شیدا؟ از اینکه دائما تن و بدن منو با این حرفها بلرزونی، چه لذتی می بری؟ - نه فرزاد باور کن چنین قصدی نداشتم و نخواهم داشت! تو پرسیدی به چی فکر میکردی، منم برات گفتم، می دونی روحم خسته است .یه جورایی احساس اسارت و خفگی می کنم دلم میخواد این پوسته سخت و عذاب...
  16. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    با آمدن دخترها برای خواب، با اینکه بیدار بودم ، خود را به خواب زدم ولی پس از چند ساعت کشمکش فرسایشی واقعا به یکی از همان بی خوابیهای عجیب شبانه مبتلا شدم .ساعتها بود که تمامی چراغهای ویلا خاموش شده و همه به خوابی ژرف و عمیق فرو رفته بودند .لباس مناسبی به تن کردم و به آرامی از اتاق خارج شدم .وارد...
  17. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    - باشه توی یه فرصت دیگه، فعلا که نشد! به این ترتیب او بازهم نتوانست پرده از راز احساسمان بردارد. حالا که زمان آن فرا رسیده بود تا تکلیف هردو نفرمان روشن شود، باز دست تقدیر صفحه دیگری از بازیهایش را برایمان رقم زدو پس از صرف صبحانه ، فرزاد درکمال ناباوری اعلام کرد که اسب من و آرام را هم آورده است...
  18. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    همگی با سر و صدا از ماشینها خارج شدند و با باز کردن در ویلا، وسایل را به داخل انتقال دادند .با صدای شایان، بسمتش رفتم و چمدان دستی ام را برداشتم.اکثر وسایل توسط آقایان حمل می شد و خانمها کمترین خستگی را متحمل می شدند. با صدای رسایی که « سلام» میکرد، سربرگرداندم و از دیدن آقا حیدر در فاصله چند...
  19. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    فرزاد بی خبر از قلب بی تابم که همچون گنجشکی اسیر، پر و بال می زد ، بسمت او رفت و لبخند جذاب تحویلش داد: - چه حلال زاده! سلام از بنده است خانم، خسته نباشی! - ممنونم ، تو هم همینطور، فکر میکردم از ظهر می آیی!علیرضا و بهار مدام سراغت رو می گرفتن! - شرمنده ام حسابی گرفتارم، تو که می دونی! سپس گویی...
  20. abdolghani

    چشمهایی به رنگ عسل زهره کلهر

    فرزاد بی خبر از قلب بی تابم که همچون گنجشکی اسیر، پر و بال می زد ، بسمت او رفت و لبخند جذاب تحویلش داد: - چه حلال زاده! سلام از بنده است خانم، خسته نباشی! - ممنونم ، تو هم همینطور، فکر میکردم از ظهر می آیی!علیرضا و بهار مدام سراغت رو می گرفتن! - شرمنده ام حسابی گرفتارم، تو که می دونی! سپس گویی...
بالا