نمیتوانستم خود را کنترل کنم. حتی تصور یک لحظه دوری از او هم مرا به سر حدجنون می رساند .پس چطور می توانستم آرام باشم و خود را دختر مقاومی جلوهدهم ؟!چطور می توانستم این نگاه عاشق و ملتمس را نادیده بگیرم؟ فرزاد برایلحظاتی با نگاهی مشتاق و دلپذیر به من خیره شد ، آنگاه به آرامی در گوشمنجوا کرد:
- بسه...