نتایح جستجو

  1. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    هر کجای دنیا که باشی برای دیدنت میام. -خوش اومدی، بفرما. از مگی خواستم برایمان قهوه بیاره، وقتی نشستم نمی دانستم از آمدنش خوشحال باشم یا ناراحت. همین طور در فکر بودم که گفت: چه قدر لاغر شدی، پای چشمات هم گود افتاده، مثل اینکه دوری دلبر بهت نساخته، آره؟ -این همه راه رو اومدی تا بهم متلک بگی و...
  2. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    وقتی با پیام تماس گرفتم و گفتم که می خواهم برای خرید بیرون برم گفت که منتظر باش تا به دنبالم بیاید و با هم برویم. ساعتی بعد به دنبالم آمد و خوشبختانه چون طلا خواب بود او را با خودم نبردم. بعد از خرید برای خداحافظی از پدر و مادرش به خانه انها رفتیم، وقتی مانتو ام را از تنم درآوردم، چشمش به النگو...
  3. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    سپس رو به طلا گفت:عزیزم الان می خرم ولی اول برای میلاد ساندویچ بخرم که نهار نخورده،بعد میریم و بستنی می خریم باشه. طلا به علامت رضایت سرش را تکان داد.ومیلاد پرسید:بابا این خانم کیه؟ از یانکه میلاد سپهر اربابا صدا زد،حال بدی بهم دست داد.سپهر نگاهی عمیق به صورتم انداخت و گفت:عزیز دل منه روحه...
  4. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    منشی خانم ک.چولو مگه تو فارسی بلدی؟ طلا-بله که بلدم. منشی با دقت براندازم کرد و سپس پرسید:معذرت می خوام شما خانم سراج هستید.غزال سراج،همسر آقای مهندس؟ از اینکه مرا به عنوان همسر سپهر می شناخت برایم جالب و خنده دار بود که گفتم:بله من غزال هستم. از جایش بلند شد و با گشاده رویی گفت: -پس چرا...
  5. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    میز زیبایی برایمان چیده بودند.هر چند که اشتهام کور شده بود ولی برای حفظ ظاهر چند قاشقی به زور قورت دادم،بعد از خوردن شام ما را به خانه رساند و رفت.واقعا عالم بچگی چیز دیگری است،چون طلا فورا همه چیز را از یاد برده و ب همحض رسیدن شروع به بالا و پایین پریدن کرد. روز بعد مصادف با سیزده بدر بود،طبق...
  6. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    سپهر-سلام،چه عجب خانم خانما باز خطایی از من سر زده که این طوری عصبانی شدی،گردن من از مو باریکتره،می تونی بزنی. -نمی خواد با چرب زبونی خرم کنی،گردنتو نگه دار برای زن عزیزت.فقط گوش کن ببین چی می گم خواهش می کنم دست از سر من وطلا بردار و بذار زندگیمونو بکنیم چون می دونم الان بهناز دهن لق شماره...
  7. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    -بله عزیز دلم ،دختر گلم. ساناز-بابا چی شده امروز همش قربون صدقه طلا میرین؟ بابا-آخه باباجون ابن چند روزه خدمونو به زور کنترل کردیم تا پنهان کاری خواهرتو،فاش نکنیم. ساناز حیران پرسی-پنهان کاری غزال؟؟!!! نگاهی به من و طلا کرد و با هیجان گفت:یعنی طلا دختر خودشه؟ مامان-بله. ساناز-وای خدای...
  8. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    به ناچار وسایل بازی اش را آوردم تا سرگرم شود.طلا سپهر را صدا کرد و گفت:سپهر جون بیا سه تایی بازی کنیم. سپهر آمد و کنار دست طلا نشست.طلا نگاهی به صورتش کرد و پرسید:سپهر جون چرا چشات سرخه.باز سرت درد می کنه. سپهر –آره عزیزم،یه خورده درد می کنه. طلا-پس بیا بوست کنم تا خوب بشه. سپهر در آغوشش...
  9. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    بچه ها رو برده بودیم دکتر.اونجا هم که غیر از دیوار و دو تیکه وسایل دیگه چیزی نداشت.می ترسم حالش وخیم تر بشه و تا برسونیم تهران بلایی سرش بیاد. کسری-نترس هیچ اتفاقی نمی افته خدا بزرگه.شاید هم قسمت نبود که امروز بری مهمونی. -منظور؟آقا کسری،نکنه.... حرفم را قطع کرد و گفت-نه بابا چه منظوری،همین...
  10. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    جنابعالی بهش قول داده بودین که ببرینش لب دریا وتوپ بازی کنین از وقتی که برگشته بودیم مدام سراغتو می گرفت که چرا نیومدی آخر عصبانی شد و محکم پاشو کوبید به میز شیشه میز هم پاشو برید .الان هم سر جای شما خوابیده وطفلکی منتظره که جنابعاتی از شب نشینی برگردی. سپهر-بی انصاف چرا همیشه زود قضاوت می کنی...
  11. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    طلا از بغلم پایین پریدوبه داخل دوید.علاقه طلا به سپهر خونم را به جوش می آورد ،عصبانی به داخل رفتم.بغل سپهر نشسته بود و علت نیامدنش را می پرسید که گفتم:طلا بیا بیم همه منتظر ما هستند. طلا-من نمیام می خوام پیش سپهر جون بمونم. -من هر جا که برم باید توام بیایی. طلا-نمی...یا...م -استغفرالله،طلا...
  12. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    چون دیروقت بود همه پا شدن و به اتاق خوابهایشان رفتند و من و ساناز و شیدا و طلا به اتاق پایین رفتیم. طلا- مامی من برم با دایی جون بخوابم. -برو بخواب نه اینکه کشتی راه بیاندازی. طلا- چشم. طلا رفت و ما هم دقایقی با هم حرف زدیم، که کم کم آندو خوابشان برد ولی خواب به چشمان من نمی آمد. یواش بلند...
  13. abdolghani

    ملیسا من یه پیشنهاد دارم اگه می تونی ازعکسها تایپ کن می دونم مشکله اما به خدا توکل کن وتایپ کن...

    ملیسا من یه پیشنهاد دارم اگه می تونی ازعکسها تایپ کن می دونم مشکله اما به خدا توکل کن وتایپ کن هرچقدرطول بکشه ما منتظرمی مونیم
  14. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    عمو سعید- این بچه نابغه است، تورو خدا براش اسفند دود کنید تا چشمش نزدیم. طلا- آخه عمو جون کسری گفته تو باید استاد زبان می شدی برای همین می خوام زیاد یاد بگیرم. تا به مامی کمک کنم تا کمتر خسته بشه. آخه مامی زیاد کار می کنه و خسته میشه. عمو سعید- آفرین به تو دختر گل و مهربون. حالا بیا بغلم تا...
  15. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    لحظاتی به سکوت گذشت سپس دوباره گفت: غزال؟ -بله. سهیل- برای همین طلا رو آوردی؟ از رامین و از زندگیت راضی هستی. اذیتت نمی کنه. -دو تا دوست، دو تا همکار چرا باید همدیگه رو اذیت کنن. با تعجب پرسید: یعنی رامین شوهرت نیست؟ ولی بهناز می گفت غزال با یکی از هم کلاسی هاش بنام رامین ازدواج کرده...
  16. abdolghani

    ملیساجان سلام خوبی عزیزم قسمتهای آخر رمان تقدیراین بودکه رو چرانمی شه دید همش خارجکی نوشته

    ملیساجان سلام خوبی عزیزم قسمتهای آخر رمان تقدیراین بودکه رو چرانمی شه دید همش خارجکی نوشته
  17. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    اباا- وقتی عموت تاییدش می کنه، من هم حرفی ندارم و هر جور خودت صلاح می دونی و دوست داری. راحتی تو راحتی ما هم هست. -راستش خودمم بی میل نیستم. چون از تنهایی و خیلی مسائل دیگه، خسته شدم. بابا- پس مبارکه. صبح روز بعد تازه سفره را جمع کرده بودیم که پیام و خانم احتشام به دیدنمان امدند. طرز رفتار و...
  18. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    سهیل دستی به موهایش کشید و گفت: والله به ننه ام میگم ولی میگه دختر مورد نظر فعلا در شبکه موجود نمی باشد. -مگه از اینترنت می خوای پیدا کنی؟ -نه. خاله- غزال جان تو باهاش حرف بزن شاید سر عقل بیاد. سهیل- مگه عقلمو از دست دادم، تازه وقتی زن گرفتم از دست میدم. خانم دکتر چایی میل دارید؟ -بدم نمی...
  19. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    کسری همیشه مادرزنش را که خاله اش نیز محسوب می شد وزیر جنگ صدا می کرد. -در کنار سرکار، ولی از تشریف فرمایی تون خبر ندارن، باید بهشون تلفن کنی حتما از امدنت خوشحال میشن. سپس گوشی را به افسانه داد. بعد از من سهند و شیدا و عمو و طلا هم صحبت کردند و عید راتبریک گفتند. درست یک ساعت پای تلفن بودیم...
  20. abdolghani

    غزاله طیبه امیرجهادی

    ساناز- ما هم همینطور، خواهر بی وفا که رفتی و شش سال پشت سرت رو هم نگاه نکردی. بعد از ساناز با همه روبوسی کردم، عمو سعید، عمو محمود، زن عمو، خاله، سها، سهیل. انقدر که حواسم پرت بود طلا را فراموش کرده بودم و اگه بغل عمو نمی دیدمش به یادش نمی افتادم. بین بابا و مامان نشستم و بابا دست در گردنم...
بالا