خواستم بپرسم چند ساعت است که دانیال وارد اتاق شد و گفت: سلام خانم ! ساعت خواب لباس سیاه و موهای نامرتبش کمتر از چشمان سرخش به چشم می آمد . گفتم : میخوام برم خونه مادرودانیال نگاهی به هم کردند . در حالی که تردید در چشمان دانیال موج می زد گفت: اول باید حالت بهتر بشه بعد گریستم ارام و بی صدا ، مادر...