نتایح جستجو

  1. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    شیرین گفت: حالا که اینطوره اصلا من نمی خوام شوهر کنم ، میخوام عین اینه دق وایستم جلوی تو یکی دانیال آهی کشید و با لحن با مزه ای گفت: اون وقت مجبورم میکنی من زودتر زن بگیرم تا چشمم به تو یکی نیفته در چشمان شیرین چیزی مثل رنجیدگی از حرف دانیال بود اما در حالی که با لبخند تمسخر امیزی سعی در پنهان...
  2. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    شد تا من تمام قضایای آن شب را برایش بگویم حتی رضایت مادر از این اتفاق را شهروز نگاه عمیقی به من انداخت وگفت: دریا من نیت کردم یه تفالی به حضرت حافظ بزن، متعجب بسم ا..الرحمن الرحیمی گفتم و این شعر حافظ بر زبانم جاری شد زلف اشفته و خوی کرده و خندان ولب و مست پیرهن چاک وغزلخوان و صراحی در دست...
  3. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    تهمینه در حالی که ناله می کرد زمزمه کرد: می خواستم باهاش خداحافظی کنم مادر بزرگ لبخندی زد و گفت: وقتی آخر خط همه ما این دیگه چه خداحافظی وبعد اوراازآغوشش بیرون کشید و گفت: اشک هات رو پاک کن سپس رو به آقا رضا کرد و گفت: خوش اومدم پسرم ! ان شا الله مکر الحاجی بشی آقا رضا جلو امد و گفت:سلام حاج...
  4. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    خواستم بپرسم چند ساعت است که دانیال وارد اتاق شد و گفت: سلام خانم ! ساعت خواب لباس سیاه و موهای نامرتبش کمتر از چشمان سرخش به چشم می آمد . گفتم : میخوام برم خونه مادرودانیال نگاهی به هم کردند . در حالی که تردید در چشمان دانیال موج می زد گفت: اول باید حالت بهتر بشه بعد گریستم ارام و بی صدا ، مادر...
  5. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    دنیا سر به زیر انداخت و سکوت کرد،ترانه دست از دوختن کشید و گفت: دنیا یه سوال بپرسم رک جوابش رو میدی؟ دنیا سری به نشانه تایید تکان داد، ترانه پرسید: تو هم داداشم رو می خوای دنیا سر به زیر انداخت و حرفی نزد ، شیرین با شیطنت گفت: از قدیم گفتن سکوت علامت رضایت است دنیا خنده پر نازی کرد و گفت: دیگه...
  6. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    فصل چهارم تاریخ عروسی رضا و تهمینه برای روز دوم اردیبهشت تعییین شد ، زن عمو و بقیه هم مشغول تهیه بقیه وسایل جهیزیه تهمینه بودند . دنیا و ترانه و شیرین مشغول منجوق دوزی ساتن روی لحاق عروسی بودند و خود تهمینه هم همراه دو زن عمو و مادر و عمه برای خرید به بازار رفته بودند . من هم در کنار آنها نشسته...
  7. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    وقتی به مادر برخورد زن عموبا شهروز را تعریف کردم گفت: باید دو بار خدا رو شکر کرد ، اول برای اینکه زن خوبیه، دوم اینکه بچه های غلامرضا به پدرشون رفتن نه به مادرشون گفتم: زن عمو ریحانه خیلی مهربون است سری تکان داد و گفت: خدا رو شکر این بچه ها هم رنگ محبت رو دیدن ! برو سر درست گفتم: چشم ! مادر خوب...
  8. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    از صدای کشیده شدن قلم بروی کاغذ گلاسه خوشم می امد اشتباهاتم را با حوصله توضیح میداد، نزدیک به دو ساعت در کنار او بودم ونفهمیدم وقت چگونه گذشت .قلمی را که با آن می نوشتم به خودم داد ، علاوه بر ان چند برگه گلاسه را هم به سمتم گرفت و گفت: تا وقتی وسایلش رو نخریدی روی اینها بنویس و بعد دوباره پرسید...
  9. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    اول اینکه اتاق ها همشون جدا هستند . دوم اینکه دوست ندارم با این کار این حس بهشون القا بشه که با اومدن من اونها از خونشون رونده شدن ، پس اجازه بدید مثل همیشه باشند به اضافه بنده که همسر پدرشون هستم و اگه لایق بدونن مادرشون عمه مهری و مادر با هم لبخندی رد و بدل کردند اما من در این فکر بودم که زن...
  10. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    عمه مهری گفت: اونش با من اقا رضا گفت: سی و دوسالشه اوایل ازدواجش شوهرش شهید شد ، خیلی صبور و کم حرف است تا اونجا که میدونم عاشق شوهرش بوده بعد از اون هم هر چقدر که خواستگار داشته قبول نکرده استاده خط ، از شوهر شهیدش یاد گرفته بود ، الان هم به خواهرهای تو مسجد درس می ده ، دختر کوچک عمه ام است دو...
  11. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    دانیال به جانب او برگشت و با خنده گفت: خاک برسرت ! جلوی چند تا دختر بچه کم اوردی و گند زدی به جامه ما آقایون شهروز خندید و هیچ نگفت بعد از رفتن مهمان ها به صورت تهمینه نگاه کردم گونه هایش سرخی لطیفی داشت اما چشمانش می درخشیدند خانواده عمو دو هفته وقت خواسته بودند تا فکر کنند و جواب دهند اما...
  12. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    ترانه جون درست نیست یک دختر اون جوری صحبت کنه ترانه بی حوصله گفت: ول کن بابا ! پسره ی پررو داشت با نگاهش تو رو می خورد انگار تا حالا دختر ندیده بود خاک برسر ترانه از همان ابتدا بر خلاف تهمینه ی آرام و خجول فوق العاده تند و حاضر جواب بود با این که چهار سالی از تهمینه کوچک تر بود اما همیشه این...
  13. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    با نارضایتی لبم را غنچه کردم و گفتم: حوصله ام سر رفت می شه نقاشی بکشم : با همان نگاه خاموش گفت: باشه از تو کیفم مداد رنگیم رو بردار و بکش .ذوق زده به طرف کیفش دویدم و مداد رنگی ها رو برداشم مداد رنگی برایم مثل بزرگ ترین گنج های روی زمین می ماند و لمس کردن انها ولو برای چند لحظه همچون بزرگ ترین...
  14. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    فصل 1-3 مادر میان حرف او امد و گفت: اکرم جون خوبیت نداره عزت از تو بزرگ تر است . زن عمو عزت پوزخندی زد و گفت:نمردیم و معنی سرتر بودن رو فهمیدیم ولت کنن راه و بی راه خونه پدر و مادرتی اکرم با تحقیر نگاهی به زن عمو انداخت و گفت : هر وقت اونجام به قدری عزیز هستم که منت دارن اومدنم رو و با گفتن این...
  15. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    مشغول پاک کردن میز بود که درد تمام فضای شکمش را فرا گرفت و روی دو زانو افتاد و فریادی کشید و شکمش را چسبید .دنیا با دیدن مامان دران وضع به گریه افتاد صورت مادر سرخ شده و خیس عرق بود در همان وضع با دستش به دنیا اشاره کرد که به نزدش برود دانیال که مشغول نوشتن تکالیفش بود متوجه مادر شد و به سمت...
  16. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    دریا نگاهش را درچشمان او گره زد وشهروز گفت :برای حرف من ارزش قائلی ؟ دریا سرش را به نشانه تایید حرف او تکان داد شهروز گفت من مطمئنم تو این کار رو نکردی وکیلت تو رو نمی شناسه که این سوال رو ازت می پرسه دریا ارا م شد فقط هق هق خشکی سکوتش را میشکست بلند شدم و گفتم معذرت میخوام که ناراحتتون کردم من...
  17. abdolghani

    سلا ممحسن جان خسته نباشید مرسی امیدوارم واقعاً درآینده واقعاً لایق این همه تشویق وتعریف شماباشم

    سلا ممحسن جان خسته نباشید مرسی امیدوارم واقعاً درآینده واقعاً لایق این همه تشویق وتعریف شماباشم
  18. abdolghani

    ممنونم گلابتون جان مرسی

    ممنونم گلابتون جان مرسی
  19. abdolghani

    سلام گلابتون جان خسته نباشی گلابتون جان من یه رمان دارم می خوام بذارم برای تایپ رمان عشق خاموش...

    سلام گلابتون جان خسته نباشی گلابتون جان من یه رمان دارم می خوام بذارم برای تایپ رمان عشق خاموش راستی اگه ممکنه رمان رازونیاز رواگه می شه بردارید تامن ادام هاش روبذارم ممنون می شم رما نقبلی روهم دوست عزیزم ملیسا تمامش کرد بنام غزاله بود
  20. abdolghani

    سلام محسن جان خوبی خسته نباشی محسن جان من یه رمان جدید خواستم بذارم رمان قبلیم رودوست عزیزم...

    سلام محسن جان خوبی خسته نباشی محسن جان من یه رمان جدید خواستم بذارم رمان قبلیم رودوست عزیزم ملیسا جان تمامش کرد می خواستم ببینم می تونم رمان جدیدم وبذارم رمان عشق خاموش تودفترمدیریت هم مطرح کردم امامتاسفانه جوابی دریافت نکردم میدونم شایدبخاطر جندروزتاخیرم تورمان قبلی باشه اما من عذرخواهی کردم...
بالا