نتایح جستجو

  1. abdolghani

    بهار راباورکن

    يك ابروش رو بالا انداخت.از آخر زهرش رو ريخت و طعنش رو زد.با شيطنت و موذي گري گفت: -ببخشيد،فكر نمي كردم رانندگي هم مي كنيد! از حرص دندونام رو به هم فشار دادم تا جايي كه صداي قريچش رو شنيدم.«نه،مثل اينكه بايد يك حال اساسي از اين بچه سوسول بگيرم!»با حاضرجوابي گفتم: -بهتر نبود زياد به اين مسائل فكر...
  2. abdolghani

    بهار راباورکن

    خنديدم و گفتم: -دو دقيقه بيشتر طول نمي كشه! موهام رو كمي حالت دادم«ايول...چه خوشگل شد،از اين به بعد به جاي اينكه ساده و لخت باشه حالتدارش مي كنم!»كمي آرايش هم كردم و راه افتادم.رمينا تا من رو ديدبا دلخوري به طرفم اومد و گفت: -يكدفعه نميومدي ديگه!هميشه نفر آخر حاضر مي شي. به قيافش نگاه كردم.يك...
  3. abdolghani

    بهار راباورکن

    اولين جلسه امروز بعدازظهر بود.سهيل گفت روز اول خودش من رو مي بره تا با محيط اونجا آشنا بشم و من رو به دوستش معرفي كنه!با وسواس لباس پوشيدم.شلوار جين و يك مانتوي سفيد و كوتاه،به همراه روسري كوچيك آبي.آرايش ملايمي هم كردم.صداي زنگ در بلند شد.حدس زدم بايد سهيل باشه!كيفم رو با عجله برداشتم و از...
  4. abdolghani

    بهار راباورکن

    -من همین جوری گفتم!یعنی دوست ندارم با همکلاسیم یا نه همکلاسی پسرم رابطه خونوادگی داشته باشیم،همین! -چرا؟ کلافه گفتم: -بی خیال شو مامان !دعوتش کنید!به من مربوط نیست! مامان نارحت گفت: -هیچ وقت اون چیزی رو که تو دلت می گذره رو نمی گی! و با ناراحتی بلند شد و اتاقم رو ترک کرد.از اینکه مامان رو ناراحت...
  5. abdolghani

    بهار راباورکن

    اِ؟چقدر عجولی؟صبر کن یک چیزی برای خودمون سفارش بدیم...بعد! از این خونسردیش و حاشیه رفتناش حرصم گرفته بود.منو رو برداشت و گفت: -خب...چی می خوری؟ -چه می دونم...نسکافه می خورم. گارسن رو صدا کرد و سفارش دو تا نسکافه رو داد.منتظر نگاهش کردم.خندید و گفت: -باشه شروع می کنم...مدتی ساکت شد و بعد شروع...
  6. abdolghani

    بهار راباورکن

    قسمت يازدهم از اینکه از من رنجیده بود به شدت پشیمون بودم.توی ماشینم نشستم و سرم روی فرمون گذاشتم،با صدای زدن به شیشه به خودم اومدم.مهرنوش یکی از دوستای ملیکا بود.شیشه رو پایین کشیدم،گفت: -سلام نگار جون.خوبی؟ -سلام.مرسی. -نگار کلاس داری؟ -نه برای چی؟ -آخه من الان کلاس دارم.جای پارک پیدا نمی...
  7. abdolghani

    بهار راباورکن

    دختر دروغگو!تو اصلا کی به خاطر سهیل اینکار رو کردی؟بگو می ترسیم دست خودم رو بشه!»سهیل سریع چشماش رو باز کرد و گفت: -من خواب نیستم!فقط چشمامو بستم. صحرا جون خندید.آقای رسولی از فرصت استفاده کرد و گفت: -خب پس اگه خواب نیستی بیا تو بشین پشت رل!من اصلا حوصله رانندگی ندارم. کنار جاده نگه داشتیم.سهیل...
  8. abdolghani

    بهار راباورکن

    همه خندیدند.دایی شهروز گفت: -پس جنابعالی باید بخونی! نوید بادی به غبغبش انداخت و گفت: -حتما می خونم....بزن دایی یزن که می خوام بخونم. دایی شهروز شروع کرد به زدن و نوید هم با اعتماد به نفس کامل می خوند.بعد از دایی شهروز سهیلم زود خوند،اما هر کا کردن من نزدم.شب اول بود و همه خسته بودیم،شام رو سهند...
  9. abdolghani

    بهار راباورکن

    به طرف پله ها رفتم،اما مامان دوباره با سوالش من رو از رفتن بازداشت: -اینطوری که زشته نگار.... حرفش رو قطع کردم و گفتم: -هر چی اصرار کردم حرف خودش رو زد من باید چی کار می کردم؟ -نمی دونم،آخه سهیل هم تازه اومده،از آدرسای اینجا خبری نداره،غریبه.... -بی خیال مامان جون،به ما چه؟خودش خواسته بیاره! به...
  10. abdolghani

    بهار راباورکن

    -نه عزیزم،من اومدم چندتا کتاب بدم و بگیرم! -اِاِاِاِاِ!اذیت نکن بیا تو! و در رو باز کرد.ناچار داخل رفتم.سهیل رو در حال ورزش در حیاط باغ بزرگشون دیدم.رفتم جلو و سلام کردم.او که متوجه من نشده بود با تعجب به طرف من برگشت و گفت: -سلام،شما کی اومدین که من متوجه نشدم! خندیدم و گفتم: -همین الان...توی...
  11. abdolghani

    بهار راباورکن

    خنديد و گفت: -حالت چطوره؟ -بهترم. دستاش رو به هم ماليد و گفت: -عاشق شدي؟هوا خيلي سرده احساس نمي كني؟ به طرف در رفتم و گفتم: -چرا سرده،بريم. -چه عجب! بچه ها همه خوش حال بودن و مي خنديدند.رمينا در حال صحبت با شاهين بود.پوزخندي زدم و با تمسخر رو به سارا گفتم: -خانوم عاشق رو ببين؟ سارا منظورم رو...
  12. abdolghani

    بهار راباورکن

    پسرا به سمتش حمله بردند.بعد از اين مسابقه مشاعره گذاشتيم كه به نفع پسرا تموم شد.بعد هم كلي گفتيم و خنديديم و من كاملا غصه هام و اتفاق امروز رو فراموش كردم. قسمت ششم فردا امتحان داشتم و مامان گير داده بود كه مي خواد مهموني بگيره و تمام فاميل رو دعوت كنه!البته توي دوره هاي فاميلي كه داشتيم اين...
  13. abdolghani

    بهار راباورکن

    پسرا خوش حال شدندن و من فقط حرص می خوردم.ساکتشون کردم و رو به سهیل که دو تا گیتار دستش بود گفتم: -قبل از شروع مال من رو بدین! با لبخند موذیانه یک نگاه به گیتار و یک نگاه به من کرد و بعد گیتار رو به سمت من گرفت.با سیمهاش بازی کردم و بعد با صدای بلند زدم زیر خنده و گفتم: -چند ساله گیتار می زنین؟...
  14. abdolghani

    بهار راباورکن

    قسمت پنجم: گوشي رو قطع كردم.موهام رو خشك كردم و ساده روي شونه هام ريختم.كمي آرايش كردم و بلوز قرمز رنگ با شلوار جين پوشيدم.هر چي فكر كردم از اين لباس مناسبتر پيدا نكردم.سريع مانتوم رو پوشيدم و از خونه خارج شدم. سالن پر از جمعيت بود و همه در حال صحبت با بغل دستيشون بودند و گاهي صداي خنده جوونا...
  15. abdolghani

    بهار راباورکن

    حالا كجا مي خواي بري؟ -حوصله كلاس رو ندارم.مي رم خونه! سارا توپيد: -به خاطر اين دختره،اين اداها رو در نيار. با حرص و صداي بلند گفتم: -اصلا مي دوني چيه سارا؟حالا كه اينطوره،مخ اين پسره رو مي زنم،باهاش ازدواج هم مي كنم.ببينم كي مي خواد حرف بزنه! -تو ديوونه شدي؟نگار مي فهمي چي داري مي گي؟تو داري...
  16. abdolghani

    بهار راباورکن

    رمينا با حالتي عصبي خودكارش رو رو ميزش مي زد و بدجوري تو فكر بود،بدون توجه به او پيش سارا نشستم.استاد وارد كلاس شد، در حال حضور غياب بود كه به اسم شاهين رسيد، گفت: -آقاي اميدي؟ كه شايان سريع گفت: -رفته گل بچينه! و همه زدند زيرخنده.منم از حرفش خندم گرفته بود.شايد به خاطراينكه استاد پسري جوون بود...
  17. abdolghani

    بهار راباورکن

    صبح به سارا زنگ زدم و گفتم كه من با ماشين جديدم مي رم دنبالش.خنديد و گفت: -باشه،حالا كه ذوق داري تو بيا دنبالم.بهتر! رمينا با ديدن ماشينم سوتي زد و گفت: -بابا بچه پولدار!بابا جونت ترسيده خسته شي برات ماشين خريده؟ اصلا از لحنش خوشم نيومد.اما با بي خيالي گفتم: -خب بالاخره سخته ديگه! سر كلاس نشسته...
  18. abdolghani

    بهار راباورکن

    ياشار پيشنهاد كرد كه ناهار رو هم پايين كه رستوراني شيك داشت بخوريم و همه از اين پيشنهاد استقبال كردند.از آخر با صداي بلند گفتم: -پس دنگي دونگي ديگه! حميد با صداي بلند خنديد و گفت: -دنگي دونگي ديگه چيه؟ با حاضر جوابي گفتم: -يعني اينكه براي پرداخت پول ناهارتون با ديگران شريك نشين! و بعد لبخندي...
  19. abdolghani

    بهار راباورکن

    تازه يادم اومد.منم همراه نويد مي خنديدم.گفتم: -زهرمار...حالا نمي توني بياي دنبالم؟ -چرا صبر كن من آب دستمه ،بزارم زمين ميام دنبالت...صبر كن خواهر جون اومدم... من كه از اين بي مزگي هاش حرص مي خوردم گفتم: -بپا ليوان آبت از دستت نيفته... اون كه انگار از حاضر جوابي من خوشش اومده بود گفت: -اشتباه...
  20. abdolghani

    سلام خداقوت ممنونم ازلطفت چشم یه نگاهی می اندازم وخبرمیدم

    سلام خداقوت ممنونم ازلطفت چشم یه نگاهی می اندازم وخبرمیدم
بالا