نتایح جستجو

  1. abdolghani

    سلام مرسی عزیزم خوشحالم که دوباره می بینمت یه مدتی بود نمی اومدی

    سلام مرسی عزیزم خوشحالم که دوباره می بینمت یه مدتی بود نمی اومدی
  2. abdolghani

    رمانهای درجریان ساخت

    رمان بهار راباورکن نویسنده: سارا زیبایی تعداد صفحات : 150 منبع : www.forum.98ia.com
  3. abdolghani

    سلام محسن جان خسته نباشی محسن جان من رمان جدیدم رومی خوام شروع کنم بنام بهارا باورکن پستش...

    سلام محسن جان خسته نباشی محسن جان من رمان جدیدم رومی خوام شروع کنم بنام بهارا باورکن پستش روگذاشتم فقط موافقت کنن ممنونم
  4. abdolghani

    بهار راباورکن

    نام : بهار را باور کن نویسنده: سارا زیبایی تعداد صفحات : 150 باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت فریاد زدند کوچه یکپارچه فریاد شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است...
  5. abdolghani

    رمان تقدیر این بود که ...

    بشقاب سوپ راروی میزگذاشت وروی لبه تخت نشست، چقدرمهربان شده بود: ((مینا جان، می دانی این دوروزچه برمن گذشت؟می دانی مردم وزنده شدم؟!)) انگشتش رازیرچانه ام گذاشت وسرم رابه طرف خودش چرخاند ومستقیم به چشم هایم خیره شدوگفت: ((با من قهری؟پاشو سوپت رابخوروبعدبه قهرت ادامه بده.)) ((مثل بچه ها بامن...
  6. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    بهزاد آخرین پک را به باقی مانده سیگارش زد و بعد آن را با حرص درون زیرسیگاری خاموش کرد. - خیلی سخت است که انسان ناگهان ببیند در این دنیا، تنهای تنها شده... پروانه سرش را بالا آورد، چشم هایش اشک آلود بود، آهسته گفت: - می فهمم چه می گویی. - نباید ترا با حرفهایم ناراحت می کردم، امروز کاملا برای تو...
  7. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    بهزاد که از تماشای آن دو به وجد آمده بود، از جا برخاست و پرسید: - موافقی غذا بخوریم؟ پروانه از مقابل بیتا بلند شد. - شما هنوز غذا نخوردید؟! - بیتا گرسنه بود نهارش را خورد ولی، من منتظر شدم با هم غذا بخوریم. ساعت چهار بعدازظهر بود، آه از نهادش درآمد. - تا این ساعت گرسنه ماندی؟! کلامش ملامت بار...
  8. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    در آن میان دست های نیرومندی شانه های پروانه را در خود فشرد . ـپروانه جان چه اتفاقی افتاده؟ !چرا گریه می کنی ؟ ! پروانه مثل برق زده ها به عقب برگشت . اصلا باورش نمیشد. این غیر ممکن بود. خیال کرد حتما دارد خواب میبیند. و همه یاین حوادث فقط یک کابووس وحشتناک است . چشم های اشک آلودش فراختر از حد...
  9. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    حق با جواد است، از تو چه پنهان مدتی است که بهزاد از این رو به آن رو شده، غمگین، گوشه گیر، کم حرف، هر چه فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسد، درست بعد از این که من و بیتا مریض شدیم، او آدم دیگری شد. تا به حال خیلی سعی کردم به علت ناراحتی اش پی ببرم اما از هر دری وارد می شوم به بن بست می خورم. او مرد...
  10. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    گلين خانم فکر کرد حتما کرايه اش زياد مي شود، گفت: - نه خانم جان، دست شما درد نکند با اتوبوس مي روم. گويا پروانه فکر او را خواند. - نه بهتر است با تاکسي بروي، خيال دارم براي خواهرت مقداري خوردني بفرستم، اگر دستت بگيري حتما خسته مي شوي. بعد کيسه اي پلاستيکي را از، پاکت شير، چند جعبه بيسکويت، بسته...
  11. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    - اتفاقا کار بجايي کرديد، اين اواخر احساس مي کنم زندگي برايتان يکنواخت و کسل کننده شده و نياز به معاشرت با ديگران داريد، بد نيست گهگاهي در اين نوع مهماني ها شرکت کنيد، خصوصا که فرصتي پيش مي آيد که از مصاحبت همکارانتان به نحو خوشايندتري بهره ببريد. دکتر متوجه نيش کلام او بود، با اين حال هنوز همان...
  12. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    - منظور رفتار تو ودکتر است، مطمئنم بقیه وقتی رفتار محبت آمیز دکتر را ببینند از غصه می میرند. پوزخند تلخی زد و گفت: - خوشبختانه تا به حال هیچ تلفاتی نداشتیم، چون رفتار من و بهزاد با سابق هیچ فرقی نکرده و او مثل همیشه بین من و دیگران کوچکترین تفاوتی نمی گذارد. - دروغ نگو، مگر می شود او بین همسرش و...
  13. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    - بسته به نظر شما، من می گویم در این فصل هم شمال دیدنی است هم مشهد، حالا با هم مشورت کنید، وقتی به توافق رسیدید حرکت می کنیم. پروانه9 متعجب پرسید: - همین امروز؟! - اگر امروز حرکت نکنیم فرصت از دست می رود، از این گذشته، یک سفر چند روزه که مقدماتی نمی خواهد. - پروانه جون، تو دوست داری کجا بریم؟ -...
  14. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    جواد که برای همکاری آمده بود، فنجان چای را از روی میز برداشت و گفت: - می بینی پریسا...؟ آقای دکتر می داند چطور سر گربه را با پنبه ببرد. همه به خنده افتادند. دکتر گفت: - حاضرم به تو هم یاد بدهم، به شرط اینکه پریسا خانم قبل از تو زرنگی نکرده باشد. جواد گفت: - همین را بگو، نمی بینید چطور موم دستش...
  15. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    - بله، يعني اينکه ما در انظار، رسما پيمان مي بنديم ولي در واقع مثل دو دوست در کنار هم زندگي مي کنيم و هيچ توقعي از هم نداريم. چشمان پروانه از حيرت گرد شده بود و انگار حقيقت آنچه را که مي شنيد باور نداشت. - ازدواج ظاهري! ولي اين غير ممکن است! - چرا غير ممکن است؟ مگر يک عقد و نکاح براي محرميت،...
  16. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    - پس لازم شد عجله کنم، تو همین جا باش تا من لباسهایم را عوض کنم. همزمان با ورود پروانه و پدرش، رئوف آماده ی حرکت بود. او انتظار این همه محبت را از سوی خانواده ی پرستویی نداشت، در حرکاتش که با شرم همراه بود شوق عجیبی موج می زد. پروانه سرگرم جمع آوری وسایل او بود، در لباس غیرفرمش، شادابتر از همیشه...
  17. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    - اگر کسی در دسترس بود حتما این کار را می کنم... حالا قبل از اینکه برگردید لطفا کمی این قسمت را با دست مالش بدهید. وقتی به حال عادی برگشت، پرسید: - راستی حال بیتا چطور است دلتنگی نمی کند؟ برای اولین بار نگاهش به او افتاد و گفت: - از جهت بیتا خیالتان کاملا راحت باشد، نه تنها دلتنگ نیست بلکه کلی...
  18. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    بیتا خودش را بیشتر به پروانه چسباند و با قیافه ای نگران گفت: - من خوبم ولی... واسه بابا ناراحتم. پروانه مقابلش زانو زد و بوسه ای گونه اش برداشت: - ناراحت نباش عزیزم، بابا خیلی زود خوب می شود. - پس چرا تا حالا خوب نشده؟ الان چند روزه! پروانه محکم او را بغل گرفت، قیافه ی معصوم و غمگینش باعث شده...
  19. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    فصل نوزدهم قسمت اول صدای ضربه ای به در اتاق، دکتر رستگار را که سرگرم تماشای قسمتی از منظره ی فضای سبز بیرون ساختمان بود، به خود آورد. - بفرمایید. پروانه سرش را از میان درگاه داخل کرد و با دیدن او، شادمان به درون رفت. - سلام دکترجان، صبح چهارم روز عید بخیر و سال نوی شما مبارک. - صبح تو هم بخیر...
  20. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    فصل هفدهم جوانه های تازه روییده ی درختان، خبر از پایان زمستان می داد. هنوز چند روزی تا آغاز سال نو وقت بود اما، بوی بهار، از کوچه پس کوچه های شهر، از طنین صدای فروشنده های دوره گرد، از چنارهای حاشیه ی خیابان و از لابلای گل ها و گیاهان، به مشام می رسید. انگار طبیعت می خواست یک بار دیگر با عروس...
بالا