نگاهم كرد و گفت:
-مي خوام باهات حرف بزنم.
قلبم به تاپ و توپ افتاد و دستام يخ كرد.سرم به دوران افتاد«حتماً خبر بدي رو مي خواد بده!من جراتشو ندارم!»بلند شد و روي تخت نشست.كنارش نشستم.هنوز دستام يخ بود و مي لرزيد،صداي قلبم رو واضح مي شنيدم.دستام رو گرفت و بعد با نگراني گفت:
-تو چرا انقدر يخ...