نتایح جستجو

  1. abdolghani

    http://rapidshare.com/files/385649493/DSC00698.JPG.html...

    http://rapidshare.com/files/385649493/DSC00698.JPG.html http://rapidshare.com/files/385649413/DSC00699.JPG.html http://rapidshare.com/files/385651154/DSC00701.JPG.html http://rapidshare.com/files/385651990/DSC00702.JPG.html http://rapidshare.com/files/385654156/DSC00703.JPG.html...
  2. abdolghani

    سلام ملیساجان خداقوت عزیزم این هم صفحات آخر فصل سوم وآغازین فصل چهارم

    سلام ملیساجان خداقوت عزیزم این هم صفحات آخر فصل سوم وآغازین فصل چهارم
  3. abdolghani

    سلام ملیساجان خداقوت عزیزم این هم صفحات آخر فصل سوم وآغازین فصل چهارم...

    سلام ملیساجان خداقوت عزیزم این هم صفحات آخر فصل سوم وآغازین فصل چهارم http://rapidshare.com/files/385649493/DSC00698.JPG.html http://rapidshare.com/files/385649413/DSC00699.JPG.html http://rapidshare.com/files/385651154/DSC00701.JPG.html http://rapidshare.com/files/385651990/DSC00702.JPG.html...
  4. abdolghani

    فریب دل

    دختری که این سوال رو از من کرد فارسی رو به سختی و با لهجه حرف می زد پیش خودم حدس زدم که باید یکی از برادرزاده های آقای پارسا باشه که مهمونی به افتخار اونا برگزار شده.با لبخندی محو در جوابش گفتم:بله عزیزم. ـ وای چه جالب! بهنوش ـ وای چه حوصله ای داری؟چطوری می شوری و خشکشون می کنی بعدم با ناز،دستش...
  5. abdolghani

    فریب دل

    به مجد نگاه کردم و گفتم:نمی تونم براش اندازه ای پیدا کنم. ـ فکر نکنید متوجه نشدم.وقتی منو دیدید یکه خوردید.ولی خانم محتشم من آدم بی انصافی نیستم و خوب می دونم که توی این سالها بین شما انس و الفتی به وجود آومده.از زحمتی که شما و خانواده تون بابت یکتا کشیدید غافل نیستم و از این بابت واقعا ممنونم...
  6. abdolghani

    فریب دل

    ـ می دونم که بهت بد کردم.ولی التماست می کنم یه دقیقه به حرفام گوش بده.باورم نمی شد شبنم دختر مغرور و خودخواه فامیل حالا کارش به جایی رسیده بود که به عجز و التماس افتاده بود.به چهره اش خیره شدم چقدر تغییر کرده بود.شکسته شده بود.اما چرا،اون به هر چی که می خواست رسیده بود.نمی دونم تو نگاهم چی دید...
  7. abdolghani

    فریب دل

    فراموش کرده بودم که کلید برق رو بزنم و فضای اتاق نیمه تاریک بود. با دست کلید برق رو زد و اتاق روشن شد. چند قدمی جلو اومد و گفت: چی شد بالاخره تصمیم گرفتید... معلومه که چشمتون این جا رو گرفته و قصد دارید اینجا ماندگار بشید. این طور نیست؟ سوگند- بله، این جور که پیداست قراره از این به بعد من...
  8. abdolghani

    فریب دل

    خاله و مامان با دیدن حال و روزم من رو از کمک کردن معاف کردن. من هم از خدا خواسته کتابم رو برداشتم روی راحتی های تراس ولو شدم. باورم نمی شد امروز چهارم فروردین بود سالگرد هما. تموم این سال ها برام مثل خواب گذشته بود و هنوز داغ هما برام تازه ی، تازه بود. بابا و عموم در این روز برای روح پدربزرگ و...
  9. abdolghani

    فریب دل

    ـ خانم محتشم با اجازه تون من دیگه باید رفع زحمت کنم. ـ سوگند خوابت برده بود. به طرف پیام برگشتم.خودش خوب می دونست که خواب نبودم.گفتم:نه حواسم نبود.لطف کردین دکتر که تشریف آوردین. ـ باعث افتخار من بود که با خانواده شما آشنا شدم. با رفتن دکتر پارسا،بنفشه وکیوان هم عزم رفتن کردن.قرارشون این بود که...
  10. abdolghani

    فریب دل

    سوگند ـ یادمه...ولی وحید چند بار به من گفته بود که منو دوست داره باز این کار رو کرد.اما تو از احساس بهمن بی خبری؟ ـ فکر می کنم بهمن هم بی میل نیست. ـ خودش بهت چیزی گفته؟ ـ نه.نوشین دوستم می گفت:از حرکات برادر شوهرم پیداست که گلوش پیش تو گیر کرده. سوگند ـ به نظر من،البته اگه نظر من رو بخواهی...
  11. abdolghani

    فریب دل

    - باشه . با بستن چشمام صدای خنده شاد یکتا رو می شنیدم . هروقت که ازش دور می شدم صدام می کرد و من به جهت صدا بر می گشتم . نمی دونم چقدر سرمون به این بازی گرم بود ولی بالاخره موفق شدم که بگیرمش گفتم دیدی شیطون گرفتمت . که دوباره صدای یکتا رو شنیدم که می گفت : سوگند جونی ... جهت صدا رو دنبال کردم...
  12. abdolghani

    فریب دل

    بنفشه- سوگند فکر میکنم اشتباه کردی بهش اعتماد کردی اگه نیاره چی؟ سوگند- ول کن، فکر تو مشغول نکن مییاره اگر هم نیاره چک نویس این جزوه رو دارم. بی خود نگران نباش دیدی که شماره تلفنش رو هم داد. بنفشه- تو که هیچ، خیلی خوش خیالی. سوگند- تو هم زیادی بدبین و شکاکی. بنفشه- من! با خنده گفتم: شوخی کردم...
  13. abdolghani

    فریب دل

    سگمد:آره خیلی ناذانین،به همه انرژی مثبت میده.ولی به همون اندازه آب زیرکاه. هما:چرا؟ سوگند:از بس که تودار.مدتها بود که گلویش پیش کیوان گیر بود،ولی یک بار هم پیش من بروز نمیداد. خسرو:کیوان هم بچه خوبیه.با اینکه بیشتر از چند دقیقه با هم نبودیم.اما آدم خوب و خون گرمیه.به نظر تو این طور نیست؟...
  14. abdolghani

    فریب دل

    با حالت قهر بچه رو از بغلم کشید و گفت:هستش اونم از نوع گرانبهاش. خب حالا قهر نکن حرفم رو پس میگیرم. هما-خب.حالا که دختر خوبی شدی یه مژده بهت بدم.بعدازظهر میریم شمال .گونه همارو بوسیدم و گفتم:این هم مژدگونی شما. هما-اه با اون صورت نشسته ات من رو بوس نکن.من خودم رو هم ویروسی کردی هم دخترمو. با...
  15. abdolghani

    فریب دل

    چشمام رو باز کردم پیام در حالی که از خشم سرخ شده بود زُل زده بود بهم. یلدا که می خواست قائله رو بخوابونه گفت: پبام اینجا، جاش نیست. تازه وقت مناسبی هم گیر نیاوردی. پیام_ پس کی وقتش قراره برسه . یه بار که به خاطر اون پسره بی همه چیز تا پای مرگ رفت. یه بارم این دفعه. تو آخر با این بچه بازیات خاله...
  16. abdolghani

    فریب دل

    196 تا 205 باید ازت تشکر کنم چون بعد از جریان تو ، ازش تعهد گرفتم که دیگه هیچ وقت با کسی دعوا نکنه . مخصوصا با من. میدونی که تو دعوا چقدر خطرناکه، بنفشه نمیدونست که با حرفاش چه خونی به دلم میکنه و باعث میشه که اون روزها دوباره جلو چشمم جون بگیره و زنده بشه. بنفشه_ حالا ببینم اجازه میدی این نامزد...
  17. abdolghani

    فریب دل

    بدون هیچ حرفی جلوی میز توالت نشستم و یلدا دست به کار شد . به خاطر اینکه موهام هم بلند بود و هم پرپشت وقت زیادی گرفت. یلدا با تموم شدن کارش گفت: من میرم بیرون تو هم زود لباست رو بپشو کمک که نمیخواهی؟ - نه اگه خواستم صدات میکنم. چون نمیتونم زیپش رو بالا بکشم. سریع صورتم رو آرایش ملایمی کردم و...
  18. abdolghani

    فریب دل

    وحید- چیه. منتظر کس دیگه ای بودی؟ سوگند- نه شماره ات برایم نا آشنا بود. وحید- از این به بعدباید بشه ملکه ذهنت...کی حاضری بیام دنبالت؟ به ساعت نگاه کردم و گفتم: یک ساعت و نیم دیگه خودت رو برسون به این آدرسی که میگم. مدارک لازم رو هم با خودت بیار. اونجا آقای واعظی خودش بقیه کارها رو انجام میده...
  19. abdolghani

    فریب دل

    - وحید – همیشه تا اون جایی که یادم می یاد این مردا بودن که برای زن ها تکلیف روشن می کردن. در ضمن یادت باشه من با هر کسی که دلم بخواد حرف می زنم. اینو به بابا جونت هم بگو تا اینقدر چپ چپ نگاهم نکنه. برای اینکه تو داری با این کارات آبروی ما رو می بری. وحید – اِ خوبه. وقتی خودتون هزار و یک کار غلط...
  20. abdolghani

    فریب دل

    آقای سعیدی در جواب بابا گفت:خواهش میکنم شما صاحب اختیارید. وحید به همراه بابا رفتش کتابخونه .با رفتن اونا خانمها با هم و آقایون با هم شروع کردن به صحبت کردن ولی چشمهای من همچنان به در کتابخونه خیره بود.نمیدونم بابام به وحید چی گفت و اونم چی جوابشو داد.برای چی اصلا این صحبت باید توی خلوت انجام...
بالا