نتایح جستجو

  1. abdolghani

    بهار راباورکن

    چقدر لحنش غمگينه!چرا انقدر ناراحته!خب حتماً يك چيزي هست كه اينطور ناراحت و غمگينه!آه،چقدر احساس خنگي مي كنم...»شيشه رو پايين كشيدم تا هوا بخورم.بي اختيار اشكام روي گونه هام مي ريخت.دستمالي بهم داد و آروم گفت: -بگير اشكات رو پاك كن. لحنش مهربون بود.دستمال رو گرفتم اما نمي تونستم جلوي اشكام رو...
  2. abdolghani

    بهار راباورکن

    به ياد سرگيجه هام توي ايران افتادم.گفتم: -فكر مي كنم...گاهي اوقات دچار سرگيجه هاي خفيفي مي شدم. -به پزشك مراجعه نكردين؟ سرم رو به علامت منفي تكون دادم.شاهين سريع پرسيد: -دكتر!علتش چي مي تونه باشه؟ با آرامش شاهين رو دعوت به سكوت كرد و دوباره رو به من اضافه كرد: -گفتيد حالت تهوع هم داريد،درسته؟...
  3. abdolghani

    بهار راباورکن

    آب دهنم ر وقورت دادم و گفتم: -نه ،خوبم! -اينطوري خوبي؟كاملاً از قيافت مشخصه!پرسيدم سر گيجه داري؟ سرمرو تكون دادم.براي اينكه از سوالاش خلاص بشم گفتم: -نه فكر كنم مسموم شدم. -غذاي بيرون ر وخوردي؟ هنوز سرم گيج مي رفت اما ناچار گفتم: -آره! باسرزنش گفت: -چندبار بهت گفتم غذاي بيرون رو نخور؟اگه مي خوري...
  4. abdolghani

    بهار راباورکن

    مي گم نگين رو يادته؟ -نگين؟هان دخترخاله شاهين؟ -آره پس فردا عروسيشه!بيا اينم كارتش! كارتي رو زا توي كيفش درآورد و نشونم داد.با كنجكاوي پرسيدم: -با اون دوست پسرش ازدواج كرد؟ -آره،همون بوره!پسر خوبيه عاشق نگينه! -خوبه،انشالله خوش بخت بشن! احساس كردم شاهين با من سرسنگينه!وقتي از سركار اومد آروم...
  5. abdolghani

    بهار راباورکن

    خب همين فردا بريم اسمت رو توي يك كلاس بنويس. -تو كه فردا كلاس داري. -خب يك ساعت ديرتز مي رم. استاد پيانو مردي خشك و جدي بود اما مثل اينكه استاد معروفي بود كه همه ازش تعريف مي كردن.به صورت خصوصي به خونمون مي اومد و با پيانو ي خودم كه شاهين جديداً خريده بود بهم تدريس مي كرد.روحيم خيلي بهتر شده بود...
  6. abdolghani

    بهار راباورکن

    با ذوق زدگي گفتم: -نامزديت؟مگه بالاخره خواستگاريت اومدن؟ -هفته ديگه ميان! -تمام سعي خودم رو مي كنم تا بيام!همه سعيم رو. در همون حال سايه به طرفمون اومد و با لحني غمگين گفت: -هاي!چيزي براي منم نگه دارين ها! اون رو هم بغل كردم و باز دوباره اشكمون دراومد.بيني ام رو بالا كشيدم و گفتم: -دلم برات تنگ...
  7. abdolghani

    بهار راباورکن

    خنديدم و گفتم: -نه بريم! «آره نگار !بخند!بخند و به همه نشون بده خوش حالي!نشون بده كه هيچ چيزي نمي تونه تو رو از پا بندازه!»بازار جوك گرم بود.كنار شاهين نشستم.ياد شيطنتم روز تولد مريم افتادم.لبخندي روي لبهام نشست.همه جوك مي گفتند و سهيل هم همراهيشون مي كرد.از روي گوشيش براي همه جوك مي خوند و با...
  8. abdolghani

    بهار راباورکن

    من خستم مي رم بخوابم. برنامه هر روزمون رفتن به خونه اين و اون بود.ديگه از هر چي ديد و بازديد عيد بود كلافه شده بودم.روزي رسيد كه مي خواستيم به خونه صحرا جون بريم.وقتي مامان بهم خبر داد و گفت كه به شاهين خبر بدم تا بعدازظهر بياد اينجا قلبم به تاپ و توپ افتاد.«نه من امكان نداره به اين مهموني...
  9. abdolghani

    بهار راباورکن

    انقدر به دستور عكاس ژس هاي مختلف گرفتم كه ديگه خسته شده بودم و توي اتاق بسته گرمم شده بود.وقتي گفت: -تموم شد. انگار دنيا رو به من دادند.شاهين سريع گفت: -بريم كه دير شد. قرار شد از همين آتليه دو نفر رو براي فيلمبرداري بفرستن.از اين همه تشريفات خسته شده بودم. «حالا خوبه عروسي نيست.فقط نامزديه!»توي...
  10. abdolghani

    محسن جان من لیست رمانهای تکمیل شده روچک کردم کامل گذاشته شده بودن.منظورم رمانهایی روکه من تمام...

    محسن جان من لیست رمانهای تکمیل شده روچک کردم کامل گذاشته شده بودن.منظورم رمانهایی روکه من تمام کردم همه اونجان نوشته شده. ممنونم متشکراززخماتتون
  11. abdolghani

    بهار راباورکن

    ****** همه خونه بودند.سلام كردم و خودم رو روي مبل انداختم.مامان گفت: -شاهين نيومد؟ -نه،گفت يك وقت ديگه! -حلقه گرفتي؟چه بد شد نتونستم بيام! وقتي حلقم رو ديد اخمهاش تو هم رفت.گفت: -اين چقدر سادست!اصلاً بهش نمياد حلقه باشه! -خودم خواستم. ديگه چيزي نگفت.بابا با مهرباني به من لبخندي زد و گفت...
  12. abdolghani

    بهار راباورکن

    تا وارد كلاس شدم همه يكصدا زدن روي ميزهاشون.هاج و واج نگاهشون مي كردم.سرم رو گرفتم و گفتم: -چه خبرتونه؟چرا ديوونه شدين؟ مليكا بلند شد و گفت: -ديونه نشديم عزيزم!داريم خوش حالي مي كنيم! -خب مي شه بگين چرا خوش حالي مي كنيد تا منم خوش حالي كنم؟ دوباره مليكا گفت: -اين خوش حالي به خاطر خودته عزيزم.فكر...
  13. abdolghani

    بهار راباورکن

    ***** خنده گوتاهي كرد و گفت: -هرجا باشه مي برم! دلم رو زدم به دريا و گفتم: -اون روزي رو كه با بچه ها رفتيم بيرون رو يادته؟اول تابستون؟ يك ابروش رو بالا انداخت و گفت: -آره،چطور مگه؟ با ذوقي كودكانه دستام رو به هم زدم و گفتم: -خب بريم اونجا! با خنده نگاهم كرد«آره نگار!تو مي توني شاد باشي،مي تووني...
  14. abdolghani

    بهار راباورکن

    نمي دونم چرا همه چشم به دهان من دوختند.سيما خانوم زودتر از من گفت: -البته ببخشيد تروخدا كه همه چيز انقدر با سرعت داره پيش مي ره،آخه شاهين همون طور كه خدمتتون عرض كرديم بايد بره آمريكا تا مقدمات سفر نگار جون رو درست كنه تا با همديگه برن! مامان گفت: -ما راجع به اين مسائل قبلا صحبت كرديم و به توافق...
  15. abdolghani

    بهار راباورکن

    بعد رو به من اضافه كرد: -هرجور خودت دوست داري،اگر دو هفته مي خواي كه وقتي هفته ديگه زنگ زدن بهشون مي گيم! گفتم: -آره همون دو هفته! مامان كه چاره اي نداشت گفت: -خيل خب هفته ديگه بهشون مي گم. به اتاقم رفتم«اي خدا چي كار كنم؟اصلاً مغزم هنگ كرده.هر كار كه درست تره بگو همون رو انجام بدم.اصلاً يك كاري...
  16. abdolghani

    بهار راباورکن

    واي خيلي دلم چايي مي خواست!قربون دستت يكي برام بريز. -خيل خب تا تو لباسات رو عوض كني منم يك چايي مي ريزم! لباسام رو عوض كردم و دوباره به آشپزخونه برگشتم. يك صندلي عقب كشيدم و گفتم: -راستي نگفتي چرا دانشگاه نيستي! -هوم...كلاسم رو كنسل كردم!تعداد بچه ها كم بود،ديگه منم كنسلش كردم. -آهان...ليلا جون...
  17. abdolghani

    بهار راباورکن

    منبعقسمت بيستم مراسم هفت رو پشت سر گذاشتيم و با چشماني اشك بار و قلبهايي پر از غم به تهران برگشتيم.احساس مي كردم بابا پير شده،همش توي خودش بود و گاهي اوقات هم تو تنهايي اشك مي ريخت،نمي خواست ما شاهيد اشكهاش باشيم اما من يك روز ناخواسته صداي گريش رو توي اتاق شنيدم«آه،كه چقدر سخته گريه مرد رو ديدن...
  18. abdolghani

    بهار راباورکن

    قسمت نوزدهم آخرين تماس ...«خداي من،عمو؟يعني با بابا چي كار داشته؟ما كه با اونا اختلاف داشتيم و هيچ رابطه اي باهاشون نداشتيم!واي مادرجون؟آره،!يعني اتفاقي افتاده؟»انگار دنيا روي سرم خراب شد .كلمه مادرجون رو زير لب تكرار مي كردم،خودم نفهميدم كي صدام بالا رفت و مادرجونرو صدا مي زدم.ديگه همه متوجه...
  19. abdolghani

    بهار راباورکن

    قسمت هجدهم جلسه دوم تدريسم بود.دم در با بابك برخوردم.با لحن شاد و پر ارنژي گفت: -سلام استاد!چه با هم رسيديم. زدم تو پوزش و گفتم: -بله چقدر عجيبه كه من و شما با هم رسيديم! از طرز صحبت كردنم كاملاً متوجه شد كه دارم مسخرش مي كنم و غش غش خنديد.اصلاً خوشم نيومد و زودتر از اون وارد كلاس شدم.همه...
  20. abdolghani

    بهار راباورکن

    خندمون شديدتر شد.رو به جمع گفتم: -حالا نمي شه نريد گشت و گذار؟ نويد يك نوچ بلندي كرد و گفت: -اه...خيلي تنبلي تو مي خواي نيا! با خوش حالي گفتم: -باشه من نميام! و طوري كه كسي متوجه نشه با شيطنت به سارا چشمك زدم.سارا كنار من ايستاد و گفت: -منم خستم پيش نگار مي مونم. قسمت هفدهم اما شاهين خيلي محكم و...
بالا