نتایح جستجو

  1. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    فصل چهاردهم با ورود پوران دختر بزرگ خانواده و همسر شیرازی او، یوسف خان، حال و هوای منزل، پرنشاط تر و شلوغ تر از همیشه به نظر می رسید. در آن میان مهدیه کوچولو که چهار سال بیشتر نداشت با اداهای شیرین و بلبل زبانی هایی که با ته لهجه ی شیرازی همراه بود، اهل خانه را بیشتر سر شوق می آورد. بعد از صرف...
  2. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    قسمت آخر فصل 13 داشت با وسواس عجیبی محفظه ی مخصوص داروهای مرفین را وارسی می کرد . به نظرش این هفته کلا هفته ی بد بیاری بود . اگر شیشه ی خالی داروی مرفین پیدا نمیشد . حیثیت شغلی اش به خطر می افتاد(لعنت به این شانس . اخر این شیشه کجاست؟) نکند حواسم نبوده آن را دور انداختم ؟ اگر پیدا نشود ...؟...
  3. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    پروانه احساس کرد در یک آن چهره اش تغییر رنگ داد. مشغول مرتب کردن ملحفه ی بیمار شد و در همان حال گفت: -خوشبختانه هیچکدام مشکل خاصی ندارند . دکتر لحظه ای با کنجکاوی براندازش کرد و گفت: ـشما امروز کسالت دارید؟ پروانه به دنبال نگاه گذرایی به او .با دقت بیشتری لبه های ملحفه را در کناره ی تخت منظم...
  4. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    - براي من اصلا زحمتي ندارد، ضمنا صحيح نيست اين وقت شب تنها به منزل برگرديد. تا من با دکتر خداحافظي مي کنم، شما مي توانيد حاضر شويد. پروانه ناگزير از قبول اين پيشنهاد، با اداي شب بخير از دکتر رستگار جدا شد و مسير طبقه بالا را در پيش گرفت تا وسايلش را همراه بياورد. *** حرکت نرم چرخهای خودرو، و...
  5. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    فصل یازدهم قسمت دوم این روزها بحث و سرگرمی بعضی از پرستاران، غیبت در مورد دکتر (مهسا آراسته) بود. او در بیماریهای زنان و زایمان تخصص داشت و به تازگی عضو کادر پزشکی بیمارستان سینا گشته و در آنجا، انجام وظیفه می کرد. ظاهر زیبایی داشت و رفتارش تحسین اکثر آنهایی که دور و برش بودند را برمی انگیخت...
  6. abdolghani

    رمان تقدیر این بود که ...

    سی وششم یک هفته اززندانی شدن من می گذشت. یک هفته خودم رادرآن خانه متروکه تنهادیدم وجزصدای زوزه بادا وآواز ناهنجارکلاغ هاچیزی به گوشم نرسید. فکربیماری پدرلحظه ای راحتم نمی گذاشت. من خودم راهرگز نمی توانستم ببخشم....من که به خاطر نجات دوستم زندگی خودم را به نابودی کشانده بودم. شومینه خاموش...
  7. abdolghani

    رمان تقدیر این بود که ...

    بی تفاوت شانه هایش رابالاانداخت وبعدباتمسخرگفت: ((بله.....دیدم،دوست گرامی ات چمدانت راپرازپول کرده بود!)) باخشم گفتم: ((آه خیلی باید ببخشید.....این رانمی دانستم!))ونیشخندزد. اصلاً حوصله جروبحث بااورانداشتم. دوست داشتم هرچه زودتربرودسراصل مطلب. ((صبرکن تامن ماشینم راازتوی پارکینگ...
  8. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    دکتر در لحظه ی ورود هرگز باورش نمی شد که از حضور در جمع صمیمی خانواده ی پرستویی، تا این حد لذت ببرد. تک تک افراد این خانواده، چنان خودمانی و بی تکلف با او گرم صحبت می شدند که انگار این چندمین دیدار است. بیشتر صحبت ها در حول و حوش رفتار شیرین و دل نشین بیتا دور می زد و دکتر با شنیدن هر یک از...
  9. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    رفتار او چنان شاد و سرخوش به نظر می رسید که بعضی از همکاران کنجکاو را دچار حیرت می کرد . ادامه فصل دهم خورشید در صبح آخرین روزهای بهار، گرمی دلچسبی داشت و طبیعت اطراف را سرزنده تر از همیشه نشان می داد. با ورود سرویس مخصوص بیمارستان، طبق معمول جمعی از پرستاران و کارکنان بیمارستان، از آن خارج...
  10. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    آغاز فصل دهم. معمولا در نوبت های صبح .مشغله ی پرستاران بیش از وقت های دیگر بود . در این موقع پروانه چنان سرگرم کار میشد که هیچ متوجه گذشت زمان نبود . و این مزیت بزرگی برایش به حساب می آمد .در یکی از روزها مشغول تعویض سرم یکی از بیماران بود که متوجه ورود دکتر رئوف شد . بیمار را ساعتی قبل از اتاق...
  11. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    پروانه کشو را بست و همانطور که به او نزدیک می شد گفت ـامیدوارم خنده ی شما به خاطر سرو وضع به هم ریخته ی من نباشد چون مجبور شدم این لباس های عاریه را بپوشم لحن او خودمانی تر از دفعات پیش به گوش می رسید ـقصد من استهزاء نبود فقط از اینکه شما را برای اولین بار در این هیبت می بینم تعجب کردم . چه شد...
  12. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    این خاطره مثل صحنه ای زنده مقابل چشمان پروانه جان گرفت و به یاد اولین درگیری با کورش افتاد: فصل هفتم قسمت دوم این خاطره مثل صحنه ای زنده مقابل چشمان پروانه جان گرفت و به یاد اولین درگیری با کورش افتاد: - آقای کیانی... کورش خان، چه می دانم، هر چه که هستید، یادتان باشد که موقع پایین آمدن از تخت،...
  13. abdolghani

    رمان تقدیر این بود که ...

    (( بگیرآبجی!به خدا خیلی دلم سوخت!شماعجب دلی دارید.جیگرم آتیش گرفت....این حلقه رابگیرید....یک وقت فکرنکنیدما آدم نالوطی ای هستیم!)) نگاهی به اوونگاهی به حلقه انداختم. پوزخندی زدوگفتم: ((مال خودتان....)) آنگاه باگام هایی استوارومحکم به راه افتادم. قلبم دراین لحظه گویی درون سینه ام موجودیتی...
  14. abdolghani

    رمان تقدیر این بود که ...

    41 سپیده دمیده بود.برف دیشب چهره خیابان هاراسپیدپوش کرده بود.اندک اندک خیابان هاشلوغ وپرسروصدامی شد....جایی ازبدنم دردمی کرد.دردمعده ام نبوداماشدید بودوآزارم می داد. پیرمردی لک ولک کنان به سوی مغازه می آمد،نگاهی پرتعجب به من انداخت وآهسته وملایم گفت: ((باکسی کاری داشتی دخترم؟)) سرم راتکان دادم...
  15. abdolghani

    سلام ملیساجان عزیزم این درمقابل زحماتتون ناپیداست . پس ازامشب شروع می کنم گذاشتن وسعی می کنم...

    سلام ملیساجان عزیزم این درمقابل زحماتتون ناپیداست . پس ازامشب شروع می کنم گذاشتن وسعی می کنم روزی یه فصل بذارم
  16. abdolghani

    سلام ملیساجان خداقوت عزیزم من رمان تقدیراین بودکه رودارم تایپ می کنم الان هم سه فصلش روتمام کردم...

    سلام ملیساجان خداقوت عزیزم من رمان تقدیراین بودکه رودارم تایپ می کنم الان هم سه فصلش روتمام کردم می خوای توتاپیکش بذارم
  17. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    فصل هفتم قسمت اول ساعتی از ظهر گذشته بود که پروانه و مادرش از شستن ظرفها فارغ شدند. آقای پرستویی با دکتر، گرم صحبت بود و از هر دری با هم گپ می زدند. پروانه با سینی محتوی فنجان های چای وارد شد. و به پذیرائی از آنها پرداخت. دکتر در حین برداشتن یکی از فنجان ها، گفت: - راستی پروانه جان، تا جایی که...
  18. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    ـ خود هم نمی دانم. از دیشب تا به حال کمی احساس کسالت می کنم .شاید از خستگی باشه. ـچرا برای مدتی مرخصی نمی گیری ؟ چطور است برایت یک هفته استراحت بنویسم؟ ـنه دکتر خودتان که بهتر می دانید این کار نیست که مرا خسته می کند . از این گذشته مواقع بیکاری واقعا کلافه می شوم . ـپس بلاخره اعتراف کردی .. ...
  19. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    - خاله جان اینقدر ظالم نباشید، یک نگاه که جای دوری نمی رود. پروانه دیگر تاب نیاورد با شتاب خود را به آنها رساند و سرش را از روی شانه ی خاله بیرون برد. نگاهش می درخشید. - چند دقیقه صبر کن الان آمدم. وقتی در کنارش قرار گرفت، کورش زمزمه ای کنار گوشش کرد که او را به خنده انداخت. بعد پرسید: - لباست...
  20. abdolghani

    قصه تنهایی زهرااسدی

    سوال دکتر نگاه گذرای پروانه را به سوی خود کشید . ـمن این هفته کلا شب کار هستم . در حین حرف زدن سنگینی نگاه دکتر را حس می کرد. کمی بعد صدایش را شنید . ـاین بیمار را امروز دیالیز کنید ... راستی خانم رفیعی گفته بودید یکی ار بستگان قرار است کلیه اش را به شما بدهد . چطور شد ؟ ـبله آقای دکتر عروسم...
بالا