نتایح جستجو

  1. abdolghani

    آتش دل

    اگر جاي آقا حامي بودم همين حالا مي رفتم دنبال آقاي آذين،تا اين دختر شرش و زودتر كم كنه. -اون با خانم هم بد حرف مي زنه و ما كه جاي خود داريم،حالا بجاي پرحرفي به كارتون برسيد كه امروز ناهار مهمون داريم. -كي هست بانو. -سمانه،تو باز فضولي كردي...مهربان خانم و ساحل خانم و آقا هومن. -چطور خواهر خانم...
  2. abdolghani

    آتش دل

    به رفتنش نگاه مي كردم اما جمله آخرش مرتب در ذهنش تكرار مي شد،منظورش چي بود.پسره كم داره،همه رو مثل خودش خل و چل مي بينه البته اين خانواده از دم همه مخ تعطيلند،اون از پدر خانواده و اين هم از پسراش،خدا مي دونه دخترشون چي باشه.هرچه زودتر بايد كتابها رو پيدا كنم و خودم رو از شر اين خانواده نجات بدم...
  3. abdolghani

    آتش دل

    -كاري نداري؟ -نه. -پس بيا بريم اتاقاي بالا رو تميز كنيم،بايد اتاق فرنوش خانم رو هم آماده كنم آخه امشب مي رسه. -جدا. در حالي كه با سمانه همراه مي شدم گفتم: -سمانه چند ساله اينجا كار مي كني؟ -هشت سالي مي شه. -پس تو خيلي چيزا مي دوني. -تا حدودي،چطور؟ -چند تا سوال برام پيش اومده،باشه شب ازت مي پرسم...
  4. abdolghani

    آتش دل

    او كه داشت در را مي بست كامل باز كرد و گفت: -بله. -فراموش كردم...تسليت مي گم،غم آخرتون باشه. با لبخند معنا داري گفت:متشكرم و بعد رفت. معني لبخندش چه بود،مطمئنا محبت آميز نبود برعكس پر از تمسخر بود.متفكر از رفتار حامي،از در مخصوص مستخدمين وارد آشپزخانه شدم.كسي آنجا نبود به اتاقم رفتم و بعد از...
  5. abdolghani

    آتش دل

    مي دونم...فقط جلو چشم فرزاد كمتر پيدات شه. -يعني منو اخراج نمي كنيد؟ -نه،مگه نمي گي حالت خوب نيست برو خونه استراحت كن،چند ساعت زودتر رفتن تو فكر نمي كنم كار زيادي رو عقب بندازه. -متشكرم خانم،با اجازه.فرزاد داخل سالن نشسته بود و مثل هميشه پاهايش را دراز كرده و روي ميز گذاشته بود،داشت به كانالهاي...
  6. abdolghani

    آتش دل

    همچنين شما. -اين پسره بهت گير داد؟ -كدوم پسر؟ -خودتو نرن به اون راه،حواست بهش باشه مثل اون باباي نامردشه. -من با اون كاري ندارم. -تو با اون كار نداري اما اون با تو كار داره،مراقب باش برات دردسر درست نكنه،زياد جلو چشمش سبز نشو...تو هم مثل دختر مني،فقط گفتم كه حواست رو جمع كني. -چشم،حواسم هست...
  7. abdolghani

    آتش دل

    ما فعلا به مستخدم جديدي نياز نداريم اما چون اين درخواست از طرف بانوست استخدامت مي كنم.اينجا قانون خودش رو داره كه بانو همه رو به تو مي گه اما بايد گوشزد كنم كه من سه تا پسر مجرد دارم و جوصله عشق عاشقي بازي ندارم،پس سرت به كار خودت باشه.سؤالي نيست؟اگر داري بپرس. در دل گفتم،من هم دل خوشي از...
  8. abdolghani

    آتش دل

    بد فكري نيست اما من متعجبم اين فكر چطور به مغز مرجان افتاد. -چطور؟ -چون از مغز كوچيك تو بعيد. -طنين بخدا... -چيه برخورد؟خب عزيزم جاخالي مي دادي. -اصلا فكر مي كنم طنين اينجا نيست...طناز اين دختر ديوونه چرا شش ماه مرخصي گرفته؟ -مي خواستم ببينم فضول كيه. مرجان با خونسردي پايش را روي پاي ديگرش...
  9. abdolghani

    آتش دل

    حق با طناز بود و پول زيادي جمع شده بود،با يك حساب سرانگشتي مي شد گفت در آخر ماه از پايه حقوق من زياد تر هم مي شد.از حرفهاي طناز خنده ام گرفت،وقتي دوباره سوار شدم گفت: -حالا تعريف كن. -امروز صبح يه خانم رفت نون خريد و بعد حدود هشت و نيم يه پسر ريشو كه بهش مي خورد مذهبي باشه اومد بيرون،ساعت ده اين...
  10. abdolghani

    آتش دل

    چيه؟چرا نگام مي كني،حركت كن برو جلو خونه اي كه گفت. -چكار كنم؟...چرا؟...بريم چيكار كنيم. -گفتم حركت كن،اين مردك فضول داره نگاه مي كنه. -خب،چرا حرص مي خوري. -متوجه نشدي از وقتي اينجا ايستاده بوديم،اين آقا نگاهمون مي كرد. -آره،اما از حرفاش سر در نياوردم. -من هم گيج شدم. -حالا ما با معيني فر طرف...
  11. abdolghani

    آتش دل

    چقدر شما بدبين هستيد،يه خورده معطل مي شيد بايد بفرستم يكي برام پول بياره. -مهم نيست. از مرد سمسار فاصله گرفتم،طناز هم همراهم شد. -خوب فروختي؟ -خوب!مفت فروختيم اين پول يك هشتمش هم نيست و لي خوب از هيچي بهتره. -با اين حساب اين پول از خرج بيمارستان مامان هم خيلي بيشتر،بهتر نيست از خير فروش عتيقه ها...
  12. abdolghani

    آتش دل

    اينجا رو من نخريدم،موكلم خريده و آن هم نه از پدر شما بلكه از آقاي معيني فر. هر دو يكصدا گفتيم: -معيني فر؟ -بله فروشنده خونه. -اشتباه مي كنيد شما از نيازي خريديد،پدر ما. -مي دونم پدر شما آقاي نيازي هستن،روي پارچه جلوي در خوندم اما مطمئنم موكل من اينجا رو از معيني فر خريده. ياد نامه پدر افتادم و...
  13. abdolghani

    آتش دل

    خيلي از سؤالها باشد. نامه ها را از دستش گرفتم،دستخط پدر بود،براي هر يك از ما نامه اي به جا گذاشته بود.در ميان آنها آنكه مال من بود را جدا كردم،در پاكت بسته نبود،وقتي تاي كاغذ را باز كردم خط پدر جگرم را به آتش كشيد و اشكهايم دوباره سرازير شد و به روي كاغذ چكيد. ‹سلام دختر بابا مي دونم الان كه اين...
  14. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    سلام مامان گلابتون خداقوت . مامانی من رمان پس کوچه های عشق روتمام کردم وحالاهم می خوام رمان جدیدم روبنام آتش دل روشروع کنم البته پستش روبرای تایید گذاشتم امیدوارم تاییدش کنیداین آخرین رومانم چون به مدت 20 روز شایدهم بیشتر دیگه نمی یام امتحاناتم شروع شده. مامانی برام دعاکن ،دعاکن دخترت قبول بشه.
  15. abdolghani

    سلام مامان گلابتون خداقوت خوبی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامانی من رمانم روتمام کردم و حالاهم میخ وام رمان...

    سلام مامان گلابتون خداقوت خوبی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامانی من رمانم روتمام کردم و حالاهم میخ وام رمان جدیدم روبنام آتش دل ازتیناعبداللهی بذارم
  16. abdolghani

    آتش دل

    در ماشين را بستم و گفتم: -نمي دونم چي بگم. -كسي الان از تو جواب نخواسته،ارسيا هم عجله اي نداره پس خواهش مي كنم قبل از اينكه نه بگي فكر كن. -باشه اما اميدوارش نكن. -فدات بشم برو از خستگي نمي توني چشمات رو باز كني،طنين؟ دستهايم را روي سقف پرايد مرجان گذاشتم و دوباره خم شدم و گفتم: -بله؟ -دوستت...
  17. abdolghani

    رمانهای درجریان ساخت

    رمان آتش دل ازتینا عبداللهی
  18. abdolghani

    پس کوچه های سکوت

    نوار هشتمم تموم شد!یه زندگی تو چند ساعت رو نوار1 ساعت چند بود؟! بلند شدم و چراغا رو روشن کردم!ساعت حدود هشت بود!چطور انقدر زود گذشت!چرا سوگل برنگشته!اصلاً حواسم نبود!دیشب بهم گفته بود که از راه مدرسه می ره خونه دوستش.جشن تولدش بود!قبلاً براش یه کادو خریده بودم که با خودش ببره! جشن تولد!چه چیز...
  19. abdolghani

    پس کوچه های سکوت

    32 یادمه اون روز بعد ازاینکه اخرین جمله رو گفت شروع کرد به گریه کردن!یعنی اولش خندید و بعد زد زیر گریه!بغلم کرده بود و گریه می کرد!منم که لم خیلی گرفته بود،شروع کردم به گریه کردن! شاید حدود ده دقیقه دوتایی با هم گریه کردم!بعدش ازش خداحافظی کردم و از زندان اومدم بیرون. تو راه یه لحظه به زندگی...
  20. abdolghani

    پس کوچه های سکوت

    نیم ساعت بعد اومدم بیرون و رفتم سر نوار!سه تاش مال خودم بود و سه تا دیگه شم مال یه دختر دیگه که از مال من بدتر بود !روشم یه شماره تلفن نوشته بود و یه اسم !مرجان!حتما از اونم حق السکوت می گرفت !نوارا رو شیکوندم و بعدش سوزوندم شون !اینطوری خیالم راحت شد !انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده...
بالا