شب عروسیم همه چی به خیر و خوشی و هیچ کس از قضیه بویی نبرد و تموم شد رفت پی کارش! هر پند وجدانم غذابم می داد اما جای گوش کردن به حرفای وجدان نبود چون لاین مرتبه حتما به دست پدرم کشته می شدم !
زندگی جدیدم شروع شده بود !رضام چون داماد پدرم شده بود هم حقوقش رفته بود بالا و هم پستش تو شرکت !هرچی م که...