مهتاب با شب راه نیومدخزون که کوتاه نیومد
چشمات که بارونی شدن ابرا که زندونی شدن
اونکه غم بغضمو دید اونکه به دادم نرسید
رفت و تو خواب قصه مرد حرمت فریادمو برد
پرده ی آخر تگرگ کوچ تو بود بغض برگ
قصه ی عشقی که هنوز دلگیره و ترانه سوز
رو آسمونا بنویس نای پریدن دیگه نیست
تو چشمای...