صبح جمعه زماني كه نيكا كاملا آماده به طبقه پايين امد ساعت ديواي دقيقا ده و نيم را نشان مي داد . صداي زنگ در نيز در همان لحظه برخاست و دكتر براي گشودن در به حياط رفت. نيكا اميدوار بود كه ايرج باشد نمي خواست بدون او برود حتي در تمام مدتي كه در اتاقش آماده مي شد ، هر چند لحظه يكبار به صداهايي كه از...