نتایح جستجو

  1. ملیسا

    حریم عشق

    سوالي در ذهن نيكا چرخ مي زد ولي زبانش از بازگو نمودن امتناع ميكرد بالاخره دل را به دريا زد و پرسيد: دكتر ميتونم به مسافرت برم؟ لبخندي بر لبان پروفسور نشست و گفت: كيانوش همه چيز رو برام گفته حقيقتش اگه شما در يك وضعيت روحي عادي بوديد، من هرگز اجازه تحرك بشما نمي دادك ولي با شرايطي كه شما داريد...
  2. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت شانزدهم قسمت شانزدهم قسمت شانزدهم : :gol: نيكا با صداي آرامي كه او را بنام ميخواند ، چشمانش را گشود، احساس كرد پلكهايش ضخيم و سنگين شده، شايد چشمانش باد كرده بود نگاهش را به بالاي سرش دوخت. كيانوش با چهره خسته ولي لبخندي زيبا كنارش ايستاده بود. - سلام نيكا خانم بالاخره بيدار...
  3. ملیسا

    حریم عشق

    بهر حال كار معالجه بسختي آغاز گشت. درابتدامادرش نميخواست باور كند كه يكدانه فرزندش را بايد بدست روانپزشكان بسپارد، و حالي بمراتب بدتر از كيانوش داشت. ولي پس از مدتي بناچار تسليم خواست پزشكان شد. معالجات اوليه در منزل و با پرستاري مادرش انجام گرفت، ولي با وخامت وضع برايش دو پرستار استخدام گرديد...
  4. ملیسا

    حریم عشق

    لحن آرام كيانوش به نيلوفر جراتي بخشيد و او گريه كنان پاسخ داد: هنوزم دير نشده كيانوش...... من بهت قول مي دم كه ديگه تكرار نشه. لبخند پردردي بر لبان تبدار كيانوش نشست و پاسخ داد: ديگه نه نيلوفر.... كسي كه يكبار بتونه خيانت كنه. صد مرتبه ديگه هم ميتونه.... حالا ديگه گريه نكن نميخوام چشمات رو گريون...
  5. ملیسا

    حریم عشق

    - اون مرد كيانوش نبود؟ - نه ديوونه ، اگه كيانوش بود كه خود مي شناختمش - ولي آخه كيانوش ميخواد داماد اين خانم بشه - خوب شايد دو تا دختر داره؟ - تا اونجايي كه من مي دونم يه دختر بيشتر نداره ، تو حتما اشتباه مي كني؟ - نه غير ممكنه - تو حالت...
  6. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت پانزدهم قسمت پانزدهم قسمت پانزدهم : :gol: پنج شنبه 7 مهر بالاخره دوران بلا تكليفي سپري ميشود همه چيز درست خواهد شد و زندگي به روي من لبخند خواهد زد، من خوشبخت خواهم شد. ديروز مادر نيلوفر با او تماس گرفته، آزيتا خانم دوشنبه هفته آينده براي برگزاري مراسم ازدواج ما خواهد آمد ، خيلي...
  7. ملیسا

    حریم عشق

    ترس از ادامه جمله پرستار باعث ارتعاش صداي كيانوش گرديد و نيكا با تعجب اين تغيير حالات را مي نگريست : مقصر روزگاره كه ما رو تا اين حد گرفتار كرده . پرستار ميزان الحراره را بدست نيكا داد و او آنرا زير زبانش گذاشت . و بعد رو به كيانوش كرد و گفت: اين بيمار خيلي دختر بدي شده آقاي مهرنژاد ، كمي نصيحتش...
  8. ملیسا

    حریم عشق

    - اولا اصلا اينطور نيست ، مگه خود شما وقتي يه نفر رو با عصا يا ويلچر بينيد، به ديگران نشون مي ديد؟ نيكا پاسخي نداد و كيانوش ادامه داد: ثانيا مگه اونجا چه خبره؟ كسي اونجا نيست - چطور كسي نيست؟ هر هتلي كه بريم حتما مسافريني داره. - چه كسي گفت شما به هتل مي ريد؟ - نكنه قراره تو خيابون چادر بزنيم؟ -...
  9. ملیسا

    حریم عشق

    - سلام عرض شد سركار خانم! - سلام ، كي اومديد؟ - نزديك نيم ساعته نميخواستم بيدارتون كنم ولي پرستار گفت حتما بايد شام بخوريد منم بيدارتون كردم ناراحت كه نشديد؟ نيكا آهسته گفت: نه ولي از كيانوش ناراحت بود چرا؟ آه بخاطر آورد . دكتر، بيمارستان ، عمل ولي اين كلمات چطور مي...
  10. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت چهاردهم قسمت چهاردهم قسمت چهاردهم : :gol: شادي كنار پنجره ايستاده بود و به آسمان مي نگريست . ساعتي پيش همه ملاقات كنندگان رفته بودند، ولي شادي پيش او مانده بود و اكنون ساعتي بود كه سكوت اختيار كرده بود . نيكا خوب مي دانست كه در سكوت او نوعي ملامت و سرزنش وجود دارد. شايد حق با او بود...
  11. ملیسا

    حریم عشق

    - چه خوب، مازيارم اومده؟ چه عجب مازيارخان افتخار دادند قدم بخاك ما گذاشتند - يادت باشه اين حرفا رو به خودشم بگي - مطمئن باش مي گم . - ببينم از اينجا مي شه بخونه تلفن كرد؟ - البته ، صفر رو بگير تقاضاي خط آزاد كن - بايد زودتر اينكارو بكنم وگرنه اونا...
  12. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    بالاخره رفتم کیفم را برداشتم و آهسته از پله ها پایین آمدم که مبادا کیف برداشتن من هم خاطره شود و راهی شدیم .عروسی در باغ بزرگی برگزار میشد. صاحبان میهمانی به استقبالمان آمدند و ما را به بالای باغ راهنمایی کردند. به عروس وداماد تبریک گفتیم و نشستیم .نگاهی به جمعیت انداختم .چشمم به الناز والمیرا...
  13. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    تو خونه شوهرم چی؟ با اینکه حسرت میخورم، ولی باز هم دلگرمم .همون معنی واقعی دوست داشتن! حاضرم خوشبخت ببینمت حالا باکی، مهم نیست به من سر میزنی؟ البته، مگه میشه تو رو نبینم عزیزم؟ صورتم را بسمت منصور برگرداندم، اشکهایم را پاک کرد و گفت : از خدا میخواهم که قسمت خودم باشی گیسو ، چون اینهمه شکنجه حقم...
  14. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    تو رو به روح گیتی جون بازکن. بخدا دیشب به خوابم آمد .نگرانت بود. بهم گفت بهت سر بزنم بی رمق بلند شدم . در را باز کردم. سلام طاهره خانم سلام .این چه رنگ وروییه ؟ با خودت چه کردی دختر؟ آب شدی! خدا منو مرگ بده خدا نکنه بفرمایین آقا کریم هم از پله ها بالا آمد و سلام احوالپرسی کردیم .داخل آمدند...
  15. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت چهارم قسمت چهارم قسمت چهارم : : : : : :gol: مراسم سالگرد گیتی با حضور مادر انجام شد .مادر تا یک هفته بعد ساکت بود و از اتاق خودش بیرون نمی آمد .بعد از آن، وقتی احساس کردم مادر از حال طبیعی خارج نشده .خیالم راحت شد ویک روز بعد از ظهر چمدانم را بستم و به طبقه پایین آمدم .منصور و مادرش در...
  16. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا چشم به تلفن دوخت و منتظر ماند لحظات به كندي سپري ميشدند . و بالاخره تلفن زنگ زد و ارتباط برقرار گرديد...........الو - شركت بازرگاني مهرنژاد ، بفرماييد - ببخشيد ميخواستم با آقاي كيانوش مهرنژاد صحبت كنم - اجازه بديد وصل كنم دفترشون صداي موزيك از گوشي شنيده شد لحظه اي...
  17. ملیسا

    حریم عشق

    - امروز مثل اينكه زيادي زود از خواب پا شدي ، هنوز در عالم هپروتي آقا پسر . اين حرفا چيه مي زني؟ در ضمن اشتباع مي كني خيلي هم سرحال نيستم . چون سرم درد ميكنه - اينكه هميشگيه، ولي باور كن كه امروز سرحالي، يا لااقل مثل هميشه دمق نيستي - واقعا؟ پس حالا كه اينطوره بگو ببينم ماشين رو كجا پارك كردي؟ -...
  18. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا با سر تائيد كرد . خانم رئوف لبخندي زد و گفت: گوش كن نيكا جون تو نبايد نامزدت رو با كيانوش خان مقايسه كني ، تو خودت مي دوني اون مرد كامليه ولي اينو بدون كه فقط درصد كمي از انسانها كاملند و اگه شما بخواي بين يه انسان استثنايي با يه انسان عادي قياس كني ، مسلما كارت اشتباهه ، شايد كيانوش يكي از...
  19. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت سیزدهم قسمت سیزدهم قسمت سیزدهم : :gol: - شب بخير سركار خانم معتمد - شب بخير خانم رئوف، خسته نباشيد - متشكرم، نوبت تزريق آمپولهاست ، آماده ايد؟ - اگه نباشم هم چاره اي نيست ، پس بهتره باشم . - بازم دفتر رو مي خونديد؟ - بله - آقاي مهرنژاد تهران هستند؟ - نه فردا صبح مي آن - خارج از كشور...
  20. ملیسا

    سلام بهناز جان مرسی خیلی جالب بود

    سلام بهناز جان مرسی خیلی جالب بود
بالا