نتایح جستجو

  1. ملیسا

    سلام خسته نباشید .

    سلام خسته نباشید .
  2. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت چهل وپنجم قسمت چهل وپنجم قسمت چهل و پنجم : : : : : ::gol: از آن روز یک هفته گذشت. گیسو از سفر شیراز برگشته و می گوید . بابا حال خوشی ندارد ومرتب سراغ مرا می گیرد .بقدری مضطربم که حد ندار. دل دل میکنم به منصور حقیقت را بگویم .ولی نمیشود .تازه به من اطمینان کرده وآزادم گذاشته.دو ساعت فکر...
  3. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    شیطون بلا! دیرم شد منصور. بهشون خبر دادم، بده .منتظرند . تو هم مگه قرار نداری؟ بد اینه که شوهرت ازت راضی نباشه عزیزم! *************************** · اجازه می فرمایین بریم مهمونی ظهر شد · تو مهمونی شما جایی برای من نیست؟ · چرا ینست؟ · اتفاقا خوشحال می شن .ناهار بیا · ببینم چی میشه . شاید اومدم...
  4. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    · چرا انقدر عصبی هستی گیتی .خیلی خب من امروز زودتر میام .ساعت یازده ملاقات مهمی دارم بعدش میام خونه · من دارم میرم خونه طاهره خانم · تو چیکار میکنی؟ · همین که شنیدی · گیتی حوصله ندارم ها · اتفاقا من از تو بدتر! · بعد از ظهر با هم می ریم ، خوبه ؟ بهشون اطلاع بده · من الان حوصله م سر رفته، میخوام...
  5. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت چهل و چهارم قسمت چهل و چهارم قسمت چهل و چهارم : : : : ::gol: روز جشن فرا رسید .زهره موهایم را بحالت پر سشوار کشید .آرایشم کرد و رفت .کت ودامن سفیدم را پوشیدم و جورابهای شیشه ای سفیدی به پا کردم وکفشهای پاشنه بلند بندی سفیدم را پوشیدم و از پله ها پایین آمدم منصور جان من آماده ام به...
  6. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    اعتراف میکنم که در برابر محبت و جذبه منصور نمی توانستم مقاومت کنم .آغوش گرمش پناهگاه منه! بوسه های عاشقانه ش دلگرمی منه! نوازش دستهاش دلخوشی منه! و همیشه در کنار او بودن آرزوی منه! خدا یا منصور رو از من نگیر ************************* بعد از ظهر گیسو به دیدن ما آمد. وقتی برایش جریان را تعریف کردم...
  7. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت چهل و سوم : : : : ::gol: عصبانی بلند شدم و گفتم: پس وقتی اعصابم رو بهم بریزی، منم دامنم رو میزنم بالا تا خنک بشم، آروم بشم. و بطرف سالن راه افتادم و خودم را به اتاقم رساندم و روی تخت دراز کشیدم .تازه یاد حرفم افتادم و خنده ام گرفت .جدا چقدر جالب میشد اگر وقتی عصبانی میشوم دامنم را بالا...
  8. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    عصبانی بلند شدم و گفتم: پس وقتی اعصابم رو بهم بریزی، منم دامنم رو میزنم بالا تا خنک بشم، آروم بشم. و بطرف سالن راه افتادم و خودم را به اتاقم رساندم و روی تخت دراز کشیدم .تازه یاد حرفم افتادم و خنده ام گرفت .جدا چقدر جالب میشد اگر وقتی عصبانی میشوم دامنم را بالا بزنم .آنوقت آقا نبی ومرتضی آرزو...
  9. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    من مواظب خودم هستم ، به کسی هم اجازه نمی دم بهم چپ نگاه کنه ، خیالت راحت با اینحال هر جا خواستی بری خودم نوکرتم عزیزم .نمی گذارم بهت سخت بگذره . تو آزادی فقط من اسکورتت میکنم ، همین همین؟ اوهوم شوخی میکنی نه گیتی جان. من حقیقتا ازت خواهش میکنم تنها بیرون نری عزیزم اما شاید بخوام برم خواهرم رو...
  10. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت چهل و دوم : : : ::gol: هدایایی که گرفتم قابل وصف نیست، چه از نظر کیفیت و چه کمیت .میهمانها بعد از به پایان رسیدن مراسم عقد به باغ رفتند تا پذیرایی شوند و جشن بگیرند .ارکستر موزیک می نواخت و همه در فعالیت و جنب و جوش بودند. بعد از اینکه کار فیلمبردار و عکاس تمام شد ما هم به باغ رفتیم و به...
  11. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    بالا دویدم . در اتاق منصور باز بود. در چهار چوب در ظاهر شدم و سلام کردم .منصور روی تخت دراز کشیده بود و یک دستش زیر سرش بود و دست دیگرش باند پیچی بود. خانم متین با دیدن من از روی مبل بلند شد و گفت: سلام گیتی جان چه خوب کردی اومدی منصور با حیرت نگاهی به قد و بالای من کرد.اما هیچ نگفت من گیسو ام...
  12. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    من غلط بکنم .منظورم این بود که دوستت دارم ، حالا لاغر یا چاق، زشت یا زیبا، فرقی نمیکنه ممنونم.منصورجان!منم دوستت دارم عزیزم . و دستش را تو دستم گرفتم و گفتم : منو بخشیدی منصور، مگه نه؟ تو کاری نکرده بودی. من مقصر بودم .روزی که میخواستی بری حرفهایی که برای مادر و ثریا زدی کاملا درست بود. آدمها...
  13. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت چهل و یکم قسمت چهل و یکم قسمت چهل و یکم : : : : : : :gol: مشامم خوش بو شد، احساس کردم این بو به مشامم آشناست .با ناله چشم گشودم .چشمهایم سیاهی می رفت و لوستر سقف دور سرم می چرخید .غلتی زدم آه گیسو اینجا نشستی؟ تو هم دنیا رو ترک کردی؟ تو هم نتونستی دوری منو تحمل کنی؟ خواهرت لیاقت تو رو...
  14. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    · آقا چی؟ · آقا دیشب خودکشی کرده خانم ، خودتونو برسونین . و صدای گریه اش بلندتر شد مو بر بدنم راست شد .گوشی را رها کردم و دو دستی بر صورتم کوفتم اتاق دور سرم چرخید . گیج و منگ دو زانو نشستم .گیسو آمد و گفت: چی شده گیتی؟ زار زدم گوشی را برداشت · الو!الو! قطع شده! در...
  15. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت چهلم : : : : : :gol: مادر گریه اش اوج گرفت و روی پله نشست بعد گفت: همه ش تقصیر منصوره، گیتی نرو! منصور الناز رو نمیگیره. با فرهان هم خودم صحبت میکنم · مادر جون اصلا از کجا معلوم؟ منصورخان فقط بخاطر اینکه من از اینجا نرم تصمیمشون رو عوض کرده باشن؟ شاید دلشون برام سوخته .شاید النازو...
  16. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    صبح چمدانم را بستم .برای آخرین بار به اتاقم و وسایلش نظری انداختم. اتاقی که بوی عشق می داد، اتاقی که بوی اشک می داد .چه روزها و شبها در این اتاق به عشقم فکر کردم .به آینده ام امیدوار بودم، ولی چه سود! از اتاق بیرون آمدم . دلم میخواست در اتاق منصور را باز کنم و اگر شرکت نرفته که مطمئن بودم نرفته...
  17. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت سی و نهم قسمت سی و نهم قسمت سی و نهم : : : : : ::gol: صورتم را مقابل دیدگانش گرفتم و گفتم: منصور. منصور، تو نمی دونی که من تو این مدت چی کشیدم. تو نمی دونی که چقدر دوستت دارم .آره من هم تو رو بعنوان برادر دوست نداشتم .دلم میخواست همسرم باشی .شریک زندگی ام باشی .ولی حالا دیگه دیر شده ،...
  18. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت سی و هشتم قسمت سی و هشتم قسمت سی و هشتم : : : ::gol: نگین دست فرهان را کشید و او را با خودش برد . مادر گفت: جدا که یکه تاز این مجلس گیتی یه. خاک بر سر منصور با اون سلیقه ش · دور از جون، مادر · همه ش از الناز فرار میکنه. من نمی دونم چطور میخواد باهاش زندگی کنه؟ به فکر...
  19. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    · خب شما چطورین خانم رادمنش؟ · به لطف شما .جویای احوالتون از مهندس هستیم · محبت دارین .منم همینطور المیرا به طرف ما آمد. باز خوش آمد گفت و کنار فرهان نشست و گفت: مهندس فرهان دیر کردین .زودتر منتظرتون بودیم. · عذر میخوام .گرفتار بودم .باز هم تولد شما رو تبریک...
  20. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت سی و هفتم قسمت سی و هفتم قسمت سی و هفتم : : : : ::gol: منصور ایستاد .آهسته برگشت ، نگاهی غضبناک به من کرد . بعد بطرفم آمد. می دانستم سیلی را خورده ام . بروبر نگاهم کرد. من هم محکم و قوی نگاهش کردم و ابرویی بالا انداختم . بعد سر تا پایم را برانداز کرد و گفت: صبر کنین منم آماده شم ، با هم...
بالا