نتایح جستجو

  1. ملیسا

    حریم عشق

    سلام یاکاموز جونم :gol: خوبی عزیزم ؟ نه گلم قول میدهم تند تند تایپ کنم ولی اگر مشخصات کتاب را هم میخواهی چشم میدهم (رمان الهه ناز - 2 جلد - نویسنده : مریم اولیایی ). :smile: ولی خودم هم میخواهم کاری را که شروع کرده ام به پایان برسانم .:w16:
  2. ملیسا

    سلام هومن جان عزیزم من سه قسمت از جلد دو رمان الهه ناز را هم گذاشته ام . اگر تاخیر دارم ببخشید...

    سلام هومن جان عزیزم من سه قسمت از جلد دو رمان الهه ناز را هم گذاشته ام . اگر تاخیر دارم ببخشید اخه باید خودم تایپ کنم . چشم سعی میکنم سریعتر قسمت های بعدی را هم بگذارم .
  3. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    از اشکی که در چشمهایم حلقه زد، پی به بغض درونم برد وگفت : منظور این نبود گیسو .باور کن! می گم یعنی ....... همین امشب همه چیز رو به مادر می گم و اینجا رو ترک می کنم. محبت و دلسوزی زیادی آخرش خفت و ذلته ! عجب اشتباهی کردم! دلسوزی به شما نیومده ! باید همون گیسوی سابق باشم که وقتی باهات حرف می زدم...
  4. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    آره خیلی سخته .اما یادت باشه که یاد خدا آرام بخش دلهاست .آنقدر که در بدترین شرایط به آدم تسکین می ده. فقط کافیه وجودش را بپذیری و صداش بزنی و باهاش مانوس بشی. همین من صداش می زنم .من دوستش دارم. من باهاش مانوسم .من خدا رو می شناسم گیسو ، اما هر روز عشق تو توی قلبم عمیقتر میشه .وابسته شده م...
  5. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    منصور نگاهی به من کرد وگفت : نه مامان جان، حال وحوصله نداریم .از فکرش بیرون بیا یعنی چی؟ خوب حوصله ت سرجاش میاد بذارید پنج شش ماه دیگه واسه چی پنج شش ماه دیگه؟ شاید تا اون موقع گیسو باردار شد. اقلا جشن مناسبتب داشته باشه .ما الان یه بچه از دست دادیم نمیشه که بزنیم برقصیم اولا گیسو نه گیتی ...
  6. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    اون دو روز من گیتی بودم . و همون دو روز عاشقت شدم .تو خیلی خوبی منصور، خیلی مهربونی ، و من برای اولین بار به گیتی حسادت کردم .البته همه رو برای گیتی نوشتم .ولی برای اینکه تو نفهمی بعد از مرگ گیتی اونا رو جدا کردم . حالا فردا بهت می دم تا بخونی شون. با گیتی نزدیک دو سال زندگی کردی وبا من دو روز...
  7. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت سوم قسمت سوم قسمت سوم : : : : ::gol: دو شب بعد وقتی همه برای خواب بالا آمدیم، مادر دستم را گرفت و گفت: یه چیزی ازت میخوام، نه نگو گیتی! بفرمایین امشب می ری تو اتاق شوهرت میخوابی ولی مادر جون من...... هیچ بهونه ای رو نمی پذیرم .اگه منصور رو هنوز دوست داری باید قبول کنی وثابت کنی...
  8. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    لبخند بر لب ما خشک شد .من به منصور نگاه کردم، منصور گفت: به درد نمیخورد بیرونش کردم چطور گیتی رو راضی کردی؟ خودش موافق بود. دختره سر به هوا شده بود یعنی چکار میکرد؟ میخواست منصور رو از چنگک در بیاره مادر.دلرحمی رو گذاشتم کنار پدرسوخته شارلاتان! مگه شهر هرته؟ منصور نمونه یه مرد خوب و پاک و...
  9. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    حرفهای ثریا خانم مثل محبت عمیق وصادقانه اش به دلم نشست .چطور من تا حالا به جملات آخرش فکر نکرده بودم؟ ولی اگه من پیش دستی کنم ممکنه منصور خوشش نیاد. اون گیتی رو بخاطر متانت وبردباریش دوست داشت. مگر آذر به اون نگفت دوستت دارم، چقدر التماس کرد!ولی منصور اهمیت نداد.نه، بهتره همینطور کج دار ومریز با...
  10. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت دوم قسمت دوم قسمت دوم : : : : ::gol: تو برای من گیتی هستی .دلم براش تنگ شده .بذار احساسش کنم عصبانی بلند شدم .دستم را کشیدم وگفتم :عصر بخیر شوهر خواهر عزیز چرا عصبانی شدی گیسوجان؟ می رم بیرون قدم بزنم خیابون؟ بله تنها نمیخواد بری من گیتی نیستم که بهم امر کنی خودم می برمت نمیخوام شما...
  11. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا با سر تصديق كرد و آرام گفت :" خيلي جالب!" مادر وارد گفتگوي آنها شد و گفت :" مسعود حالش خيلي خوب شده." - بله ولي هنوز سر دردهاي عصبي و تشنج دستها و پاهاش برطرف نشده و شايد تا يكي دو سال هم همين طور بمونه من اونو از صفر ساختم واقعا ويرونه بود." - نيكا نگاهي خريدارانه به دور و برش كرد و گفت...
  12. ملیسا

    حریم عشق

    **************** نيكا در حاليكه فرياد مي كشيد) دير مي رسيم من مي دونم) قدم به حياط گذاشت از دور كيانوش و آقاي جمالي را در حال پاك كردن شيشه اتومبيل ديد. كمي جلوتر رفت . كيانوش دستمال را از جمالي گرفت و خود مشغول شد و جمالي به داخل ساختمان برگشت. در حالي كه دسته گلي را كه در دستش بود در هوا تكان...
  13. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت دوم ::gol: خودش هم نمي دانست چرا همراه پدر ومادرش بمنزل همكار پدر نرفته بود ، شايد علتش اين بود كه نمي توانست دختر لوس و دردانه آقاي فرامرزي را تحمل كند ، ولي اكنون فكر آنكه آنها براي شام نيز بازنگردند . اورا از نرفتن پشيمان ميكرد. كتابي را كه ميخواند بست وكناري گذاشت . پشت پنجره رفت و به...
  14. ملیسا

    حریم عشق

    كيانوش تنها لبخند زد، از همان لبخندهاي تصنعي هميشگي ! آنگاه دستش را پيش برد و فنجاني چاي برداشت، دكتر قهوه انتخاب كرد . نيكا مقابل آنها نشست و سيني را روي ميزش گذاشت . مادر با ظرفي از كيك شكلاتي وارد شد و در ضمن نشستن آن رابدست نيكا داد و گفت :" دخترم به آقاي مهرنژاد تعارف كن، شايد با چاي دوست...
  15. ملیسا

    حریم عشق

    تا جايي كه به ياد داشت هميشه مايل بود در جلسات مشاوره پدرش شركت كند و با بيماران او از نزديك آشنا شود. ولي مادرش هميشه او را از اين كار بر حذر مي داشت و نمي خواست او خود را درگير مسائل پدر كند. مادر كه اكنون با ديدن وضعيت رقت بار بيمار حس ترحم زنانه اش برانگيخته شده بود بجاي خرده گيري بر دكتر او...
  16. ملیسا

    حریم عشق

    - اصلا مسئله اين نيست . - چرا همينه . من خوب مي دونم كه عليرغم خواست شما و مادرتون به اينجا اومدم ، مي دونم كه مزاحم شما هستم ، خصوصا مزاحمي كه عقل درست و حسابي هم نداره ، در عين حال دلتون به حال اين ديوونه مي سوزه ، نگاههاي پرترحمتون بيانگر ادعاهاي منه ، شما مسلما كنجكاو بوديد كه بدونيد چه كسي...
  17. ملیسا

    حریم عشق

    زمانيكه چشمهايم را گشودم ابتدا به ساعتم نگاه كردم . تقريبا دو ساعت خوابيده بودم . بلافاصله ياد او در خاطرم نقش بست . با خود انديشيدم آن بار احوالپرسي را بهانه كردم ، اين بار چه كنم ؟ حتي اگر بتوانم بار ديگر او را ببينم ، مسلما مرا نخواهد پذيرفت . كاش بهانه اي داشتم كه يكبار ديگر بر سر راهش قرار...
  18. ملیسا

    حریم عشق

    - اگه مسير ديگه اي هم هست بفرماييد . خواهش مي كنم تعارف نفرماييد - متشكرم ، ولي من به مقصد رسيدم . - از اين كه يكبار ديگه زيارتتون كردم و خوشبختانه سلامت بوديد ،خيلي خوشحالم . - متشكرم لحظه اي سكوت كردم ، نمي دانستم چگونه ادامه بدهم ، ولي به هر حال زمان در حال گذر بود ، تا چند لحظه ديگر او مي...
  19. ملیسا

    حریم عشق

    از جلو خيابان رد شدم با تعجب پرسيد:" مگه نشنيديد اون خيابون رو گفتم " در آينه به او كه با انگشت به خيابان اشاره مي كرد نگاه كردم و گفتم " دير گفتيد خانم بايد يه دور ديگه بزنم الان بر ميگردم " در حاليكه دور ميدان گردش مي كردم به حرف خود خنديدم ، چون توجيه جالبي براي وقت كشي كرده بودم . داخل...
  20. ملیسا

    حریم عشق

    بعد دل را به دريا زدم و بعد از سكوت چند دقيقه اي گفتم :" مي دونيد ، من حرفاي زيادي براي گفتن دارم ." - براي من ؟ - بله . - خوب پس چرا ساكتيد؟ - شايد براي گفتن اين حرفا خيلي زود باشه و شما هرگز اونا رو باور نكنيد . - از حرفاي شما تعجب مي كنم ، هنوز نيم ساعت بيشتر از آشنايي ما نگذشته ، ولي شما...
بالا