نتایح جستجو

  1. ملیسا

    حریم عشق

    چهارشنبه 11 مرداد هنوز خبري از آمدن نيلوفر نيست . من هم در اين مدت براي آنكه خود را مشغول نمايم بيش از پيش سرگرم كارهاي ساختماني شده ام، اگر اشكالي پيش نيايد ترجيح مي دهم روز عروسي با سالروز آشناييمان هماهنگ گردد و به اين ترتيب درست در همان شب ميتوانيم پاي درخانه اي بگذاريم كه هديه من به اوست ...
  2. ملیسا

    حریم عشق

    او با شادي كودكانه اي خنديد و گفت: خيلي خوبه پس هيچ مشكلي پيش نمي ياد . - اگر هم مشكلي بوجود بياد خودم برطرفش ميكنم . او خنديد ، عاشقانه خنديد ، خنده اي كه وجودم را پر از نشاط كرد ، كاش كيومرث هم آنجا بود و سخنان نيلوفر را مي شنيد . خوب مي دانم كه اگر برايش تعريف كنم هرگز باورش نخواهد...
  3. ملیسا

    حریم عشق

    شنبه 7 خرداد امروز تمام آنچه را كه بين من و نيلوفر گذشته است ، براي كيومرث شرح دادم و علت واقعي تاخير در ازدواجم را برايش توجيه نمودم ، بنظر او دلايل نيلوفر براي اين تاخير پوچ و بيهوده است ، بنابراين از من اجازه خواست تا با نيلوفر شخصا صحبت نمايد . من منوط به پذيرش نيلوفر موافقت نمودم زيرا تصور...
  4. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت دوازدهم قسمت دوازدهم قسمت دوازدهم : :gol: بازهم ملاقات كنندگان رفتند و او تنها ماند ، او ماند و هزاران فكر درهم و پريشان . امروز ايرج به ملاقاتش نيامده بود و اين مسلما آغاز دوره ديگري از جنگ و جدل بود. وقتي همه جمع شده بودند ، مادرش متعجب پرسيد: پس چرا ايرج نيومده ؟ و نيكا بناچار پاسخ...
  5. ملیسا

    حریم عشق

    ما هنوز با هم قهر هستيم ، اما هر شب با هم تماس مي گيريم ، ولي هيچكدام كلامي بر لب نمي آوريم وقتي تلفن زنگ مي زند احساس ميكنم بوي او اتاقم را پر ميكند و مطمئن ميشوم كه اوست . سراسيمه بسمت تلفن ميروم و گوشي را بر ميدارم ، اما او حتي يك كلمه حرف نمي زند . تنها صداي نفسهايش را ميشنوم و آرامش مي گيرم...
  6. ملیسا

    حریم عشق

    عصباني شدم و بر سرش فرياد كشيدم : مسخره ست. بازتر فكر كن! يقينا روشنفكري از ديدگاه تو اينه كه من به زندگي حيووتي تن بدم .كسيكه مسئوليت نمي پذيره حتي مسئوليت مادر يا پدر شدن رو حيوونه نه انسان ، هر چند بيچاره حيوونام در مقابل فرزندانشون احساس مسئوليت مي كنند . شهريار تو ديگه چرا؟ من فكر ميكردم ما...
  7. ملیسا

    حریم عشق

    - البته - به پدرم پيشنها ميكنم به افتخار شادي و سلامتي من يه مهماني مفصل بده - اميدوارم بشما خوش بگذره - به همه ما - يعني منم جز مدعوين هستم؟ - البته - ولي....... - ولي نداره، اين ديگه جشن نامزدي نيست كه با بهانه بتونيد رد كنيد چطور مي...
  8. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا اينبار با لحن ملتمسانه اي گفت: نه ايرج خواهش ميكنم ، اين دفتر پيش من امانته - خوب باشه با علاقه اي كه اون نسبت به تو داره گمون نكنم مشكلي پيش بياد. - علاقه؟ كدوم علاقه؟ اون نه به من نه به هيچ دختر ديگه اي دلبستگي نداره - باور نميكنم، اگه اينطوره ، اين كارهاي مسخره كه بخاطر تو انجام مي ده...
  9. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا با شادي فرياد كشيد: چه عالي! كي مي آد؟ - بزودي ، شايد تا آخر همين هفته. - خيلي خوبه ، واقعا كه خبر خوبي بود. ايرج به نقطه اي خيره شد ، ناگهان لبخند بر لبانش خشكيد . نيكا با تعجب امتداد نگاه او را دنبال كرد و به سبد گل كيانوش رسيد . قبل از آنكه فرصت فكر كردن بيابد ايرج گفت: ديروز وقتي ما مي...
  10. ملیسا

    حریم عشق

    پرستار خارج شد نيكا باز تنها شد دلش ميخواست به خواندن ادامه دهدولي ظاهرا امكان پذير نبود. براي همين هم چشمانش را برهم فشرد و سعي كرد چهره نيلوفر را تجسم كند. صبح زمانيكه نيكا از خواب برخاست ، از ديدن عقربه هاي ساعت تعجب كرد ، باورش نمي شد تا اين ساعت خوابيده باشد. شايد علتش بيخوابي ديشب بود . شب...
  11. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت یازدهم قسمت یازدهم قسمت یازدهم : :gol: - خانم معتمد شما چكار مي كنيد؟ نيكا دست و پايش را گم كرد و پاسخ داد: شب بخير خانم رئوف. - شب بخير عزيزم ، شما بايد استراحت كنيد . مي دونيد ساعت چنده؟ - مطمئنا نيمه شبه كه شما براي تزريق آمپول من اومديد. - درسته شما...
  12. ملیسا

    حریم عشق

    پيرزن آهسته آهسته در راهرو پيش ميرفت، گويا ناي بلند كردن پاهايش را نداشت، من صداي كشيده شدن گالشهاي كهنه اش را بر روي كفپوش راهرو مي شنيدم . سعي كردم او را دلداري بدهم، با كوشش بسيار و چند جمله تسكين دهنده بر زبان اندم و به او قول دادم تا زمان فراغت پسرش از بيماري يارشان باشم . پيرزن باز به گريه...
  13. ملیسا

    حریم عشق

    سه شنبه 23 بهمن . امروز هر چه به او اصرار كردم حاضر نشد به ديدار پدرش برود . هزاران بهانه تراشيد كه من قبول كنم فرصت اينكار را ندارد . به او گفتم خودم مي رسانمت و بعد بر مي گرديم ، نيمساعت هم طول نمي كشد ، ولي او باز هم دليل آورد . بخاطر اين بهانه جويي ها از او خيلي دلخورم . گويا او دلش...
  14. ملیسا

    حریم عشق

    با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت و گفت: بازم هوس دعوا و مشاجره كردي؟ - نه ، چرا دعوا؟ - مثل اوندفعه كه از حرفهاي من ناراحت شدي. - ناراحت نشدم ، اگه اينطور بود الان اينجا نبودم ، ولي قبول بفرماييد شما كم لطفي فرموديد . تكرار كرد: كم لطفي . احساس كردم بازهم آن ماسك مسخره را بر چهره زد ، از...
  15. ملیسا

    حریم عشق

    تازه بخاطر آوردم كه تقاضاي خيلي ناچيزي كردم و حق با اوست ولي به آن پروانه زيبا خيلي علاقمند شده بودم . اصلا ديدار دوباره او را به آن پروانه مديون بودم بهر حال سكوتم را كه ديد گفت: همانطور كه قول داده بودم مي پذيرم اين پروانه مال شما. تشكر كردم و او پرسيد: اين پروانه به چه درد شما ميخوره؟ - هيچي...
  16. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت دهم قسمت دهم قسمت دهم ::gol: يكشنبه 19 مهر امروز سه روز است كه در خيابان 14 شرقي يعني همان خياباني كه آن روز او را پياده كردم پرسه ميزنم . از صبح تا غروب آفتاب ، ولي هيچ نشاني از او نيافته ام ، فردا صبح باز هم دسته گلي تهيه ميكنم و به آن خيابان ميروم بالاخره او را خواهم يافت، حتي اگر...
  17. ملیسا

    حریم عشق

    - اينطور كار كردن شما رو خسته ميكنه و زود از پا مي افتيد، كسي نيست كه بتونه بهتون كمك كنه؟ - نه متاسفانه خودم بايد برم كيانوش از جا برخاست نيكا بي اختيار گفت:" ديگه به ديدنم نميايد؟ لحنش حالت خاصي داشت. خودش هم تعجب كرد كه چرا اينطور ملتمسانه اين جمله را ادا كرده است. كيانوش...
  18. ملیسا

    حریم عشق

    نيكا اين مرتبه بر عكس چند جمله اول لحظه اي انديشيد و با خود گفت: " چرا بايد از اين غريبه توقع داشته باشم كه به ديدنم بيايد ؟چرا با او اينگونه سخن گفتم؟ در حاليكه در اين مدت بهترين يار خانواده ام بوده. " از گفته هاي خود پشيمان شد ، نگاهش را از گلها گرفت و به كيانوش نگريست كه همچنان در انتظار جواب...
  19. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت نهم قسمت نهم قسمت نهم ::gol: نيكا بار ديگه پلكهايش را گشود و آب طلب كرد، مادرش فورا چند قاشق آبميوه در گلويش ريخت ، او بسختي آن را فرو داد و بار ديگر ناليد:"پام، پام" مادر چشمان پر اشكش را برصورت نحيف و رنگ پريده دخترش دوخت و زير لب دعا كرد. دختر در حالتي نيمه بيهوش پيوسته ناله ميكرد...
  20. ملیسا

    حریم عشق

    - اينكه فعاليت مغزي دخترم افزايش يافته؟ - اينكه بله ، ولي من ميخواستم بگم دختر شما شب گذشته لحظه اي بهوش اومدند. هر سه نفر با حيرت به او نگاه كردند و افسانه با بغض وترديد پرسيد: " راست مي گيد؟" - بله. ايرج در حاليكه سعي ميكرد صحبتهاي كيانوش را رد كند .گفت:" اگه اينطوره...
بالا