نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    بعد از ناهار وقتی پدر خواست برود استراحت کند، گفتم : بابا ، امروز ساعت پنج آقای دکتر مقتدر، یکی از دوستان منصور، میاد اینجا .متخصص مغز واعصابه.خیلی اصرار داره شما رو ببینه .خلاصه باهاش راحت باشین . بعدش هم قراره من باهاش برم مطبش رو ببینم .اشکالی نداره که؟ نه باباجون چه اشکالی داره ؟ برو دخترم...
  2. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت ششم قسمت ششم قسمت ششم : : : : : :gol: بیا صحبت کن .وگوشی را به من داد وروی آیفون زد تا خودش هم صدای بهرام را بشنود بله سلام گیسو خانم! سلام دکتر مقتدر! حالتون چطوره؟ ممنونم .خوبم. شما خوبین ؟ مهندس، خانم متین ، پدرتون چطورن؟ الحمدالـله ، همه سلام دارن خدمتتون .جویای حال شما از بنفشه...
  3. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    اختیار دارین ، اومدم نامه ها رو واسه تایپ ببرم بفرمایین بشینین ممنونم . ونشستم خب، خسته نباشین ممنونم ، شما هم خسته نباشین گویا مهندس مهمون دارن؟ بله البته مهمون ایشون به پای مهمون بنده نمی رسه لبخند زدم و تشکر کردم . راستش مدتهاست که میخوام...... بله بفرمایین . منصور در را باز کرد و وارد شد...
  4. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    روز مجازات آذر فرا رسید .آن روز اصلا دلم نمی خواست به زندان بروم .چه بدبخت بودم! بالاخره با منصور رفتیم .تو ماشین ، خیلی از منصور خواستم از آذر بگذریم ، ولی او هنوز مصمم بود ومرتب می گفت: از من نخواه گیسو! بذار انتقامم رو بگیرم وقتی حلقه دار را دیدم حالت تهوع به دست من داد. یاد برادرم افتادم...
  5. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    در آن هفته خواهر وبرادر آذر مرتب می آمدند یا تلفن می کردند والتماس می کردند که از آذر بگذریم .حالا که به روز انتقام نزدیک می شدیم دلم به رحم آمده بود. خانم متین ومنصور که می گفتند فقط قصاص روز چهارشنبه منصور ساعت یک ونیم از اتاق بیرون آمد وگفت: گیسو جان من می رم دانشگاه ، کنفرانس بنفشه .امروز با...
  6. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    دو سه روز بعد در شرکت با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتم روز بخیر، بفرمایین سلام خانم! سلام می تونم با جناب مهندس متین صحبت کنم؟ جناب رئیس جلسه دارن. امرتون؟ به ایشون بفرمایین بنفشه مقتدر تماس گرفت بنفشه خانم شما هستین؟ من گیسو هستم آه شمایین گیسو خانم؟ حالتون چطوره الحمدالـله .خوبم .خانواده...
  7. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت پنجم قسمت پنجم قسمت پنجم : : : : : :gol: بنفشه ومنصور کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند ، ولی شش دانگ حواس منصور به من وبهرام بود. بعد بهرام کارت مطبش را به من داد وگفت : من منتظر شما و پدرتون هستم .می تونم تلفن شرکت یا منزلتون رو داشته باشم؟ گفتم : بله و برایش نوشتم اینها هیچکدام از...
  8. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  9. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  10. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    خواهش میکنم عزیزم:gol: تا الان این سومین رمان هست .:w16: اولین رمان : دالان بهشت هست دومین رمان : الهه ناز هست که هنوز تمام نشده سومین رمان : حریم عشق که هنوز تمام نشده عزیزم
  11. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    عزیزم من هم بی صبرانه منتظر هستم لطفا اگر گذاشتید به من هم خبر بدهید .:gol:
  12. ملیسا

    سلام بهناز جونم عزیزم ولنتاین شما هم مبارک .

    سلام بهناز جونم عزیزم ولنتاین شما هم مبارک .
  13. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت هجدهم قسمت هجدهم قسمت هجدهم : :gol: نيكا كاملا كنارزمين قرار گرفت و گفت: گزارشگر ، داور و تنها تماشاچي بازي آماده است شروع كنيد. هر دو تيم وارد زمين شدند ايرج، فروزان و شادي در يكطرف و كيومرث،كيانوش ومازيار در طرف ديگر جاي گرفتند كيانوش توپ را پرتاب كرد وگفت: بازي كنيد ببينم توپ دست كي...
  14. ملیسا

    حریم عشق

    - بله واقعا صفت مناسبيه ، وقتي لعيا رو ديدم از تعجب داشتم در مي آوردم . بچه با يه پيرهن نازك پاره تو اين زمستون ، با پاي برهنه و موي ژوليده و دست و صورت كثيف تو حياط بود وقتي يه شكلات بهش دادم ، نگاهم كرد و بعد چنان به آغوشم پريد كه گويا سالهاست منو ميشناسه ، راستي خانم معتمد ، خانم رئوف مي دونن...
  15. ملیسا

    حریم عشق

    كيانوش از پاسخ نيكا جا خورده و با دلخوري گفت: هيچي . بعد چانه لعيا را بالا آورد و گفت: دخترم بلند شو بدو تا بگيرمت لعيا ذوق زده جستي زد و شروع به دويدن كرد . كيانوش هم برخاست و به دنبالش دويد لعيا با صداي بلند مي خنديد و كيانوش پشت سر هم تكرار ميكرد : الان ميگيرمت . نيكا چند لحظه اي سكوت كرد و...
  16. ملیسا

    حریم عشق

    - بد فكري نيست ........... ظاهرا هوا خوبه. - بله فكر ميكنم ديشب بارون اومده، ولي امروز آسمون صافه، اميدوارم به مهمونا خوش گذشته باشه. - اگه غير از اينم باشه مقصر خودشون هستن، چون ميزبانم خودشون بودن - دلم براي لعيا خيلي تنگ شده! - تو هم كه ما رو با اين لعيا خانم كشتي ، ديدي وقتي ميگم وقت ازدواجت...
  17. ملیسا

    حریم عشق

    ايرج پرتقالي بسمت خانم رئوف گرفت وگفت: بفرمائيد ، تازه تازه است همين الان چيدم. - متشكرم..... اينجا چه باغ قشنگيه! - بله خيلي باصفاست - چرا كه باصفا نباشه خانم، آنقدر كه اين آقاي مهرنژاد شما خرج اين باغ و ويلا كرده، بايدم قشنگ بشه. حق من و شما رو بالا مي كشن، براي خودشون ويلا ميسازن ، باغ ميخرن،...
  18. ملیسا

    حریم عشق

    ******************** هومن ولعيا دور چرخ نيكا مي چرخيدند و باهم بازي ميكردند. هومن دست ايرج را كشيد و او را بطرف درختي برد و گفت: دايي! من اون پرتقال بزرگه رو ميخوام، زود باش. - اون خيلي بالاست - ميخوام برو روي درخت - صبركن بچه، نيكا ببين اين پسرخواهر شوهرت قصد كرده شوهرت رو سّقّط كنه. نيكا نگاهي...
  19. ملیسا

    حریم عشق

    قسمت هفدهم قسمت هفدهم قسمت هفدهم : :gol: راننده رو به دكتر كرد وگفت: اونجاست آقاي دكتر رسيديم. نيكا بسرعت چشمانش را گشود و بسمتي كه راننده اشاره ميكرد نگريست . در زير نور نارنجي خورشيد غروب در سمت چپ جاده ويلايي مدور قد بر افراشت بود. نماي آن سفيد بود، ورگه هايي از انعكاس نور از خود ساطع...
  20. ملیسا

    حریم عشق

    - پس بهتره منم بمونم. خوب نيست همه كارها رو براي اون رها كنيم و بريم . نيكا با آنكه قلبا از اينكار راضي نبود، تنها به گفتن " مگه خونه كاري نداري" اكتفا كرد. ووقتي ايرج پاسخ داد: كاري كه واجبتر از تو باشه نه. بزحمت با لبخندي اعلام موافقت كرد . وقتي همه رفتند . ايرج هم دنبال كارهاي نيكا از...
بالا