سرم را بلند کردم و لبخند زدم. باز همان طور خندان گفت:
خاک بر سرت، وقتی اول دنیا خونه ت باشه، آخرش این جا، دیگه معلومه زندگی چی می شه. آخه بی چاره، تو چرا این قدر دنیات کوچیکه؟ می ترسی دنیات رو بزرگ کنی از پس جمع و جور کردنش بر نیای؟!
وقتی سکوتم را دید، اضافه کرد:
یعنی هنوز اینو نفهمیدی که اونچه...