نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    این رو از گیسو جان بپرسین هر موقع شما مایلین ما حاضریم همین پنج شنبه که میاد خوبه؟ خوبه مهمونای ما زیادن دخترم، اشکالی نداره؟ نه چه اشکالی داره؟قدمشون روی چشم خانم متین گفت : اگه تعداد خیلی زیاده ، مراسم رو منزل ما بگیرین .منم جای مادر گیسو ام ، فرقی نمی کنه پیشنهاد خوبیه خانم متین منزل ما،...
  2. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت هشتم قسمت هشتم قسمت هشتم : : : : : :gol: غروب کت وشلوار سفیدی پوشیدم .موهایم را درست کردم وکمی به صورتم رسیدم . پدر هم کت شلوار چهارخونه طوسی پوشیده بود ، کراوات تیره تری زد و آماده شد. میوه وشیرینی را روی میز چیدم .موزیک ملایمی گذاشتم تا بلکه از اضطرابم کم شود. عصر، خانواده مقتدر با...
  3. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    سلام عزیزم :gol: خوبی تک دل جان ، خیلی خوشحال میشم اگر شما هم یک رمان بگذارید . :w16:
  4. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    شرمنده از اینکه تاخیر داشتم . شرمنده از اینکه تاخیر داشتم . دوستهای خوبم این هم قسمت سی و نهم و چهلم که جا گذاشته بودم . شرمنده از اینکه تاخیر داشتم . :gol:دوستتان دارم :gol: ملیسا
  5. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    سرم را بلند کردم و لبخند زدم. باز همان طور خندان گفت: خاک بر سرت، وقتی اول دنیا خونه ت باشه، آخرش این جا، دیگه معلومه زندگی چی می شه. آخه بی چاره، تو چرا این قدر دنیات کوچیکه؟ می ترسی دنیات رو بزرگ کنی از پس جمع و جور کردنش بر نیای؟! وقتی سکوتم را دید، اضافه کرد: یعنی هنوز اینو نفهمیدی که اونچه...
  6. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت چهلم : : : : : : :gol: روزها و هفته ها و ماه ها مثل برق و باد گذشتند و سالگرد مرگ آقا جون فرا رسید. امیر بعد از فوت پدرم، علی رغم ناراحتی همه ما، به دلیل خواست مادرم به دنبال کار انحصار وراثت برای فروش خانه بود. می خواستیم از خانه ای که به قول مادر – برامون قدم نداشت – برویم. خانه ای که...
  7. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    دیگه برنگشت! هاج و واج گفتم: نرگس، من خودم باباتو دیدم شبیه خودته، خودم دیدمش. صبر کن می فهمی. بابام یک روز رفت و دیگه برنگشت. سه سال تمام همه جا را دنبالش گشتن. هر کس یک چیزی می گفت: یکی می گفت رفته خارج، یکی می گفت با همان دختره که دوست داشته فرار کرده، یکی می گفت خودشو کشته و ... خلاصه امید...
  8. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت سی و نهم قسمت سی و نهم قسمت سی و نهم : : : : :gol: همان شب بود که خسته و بی حوصله از سردردی که امانم را بریده بود، روی تختم دراز کشیده بودم که نرگس به سراغم آمد. مثل همیشه سرحال و شوخ بود. گفت که با آزیتا می خواهند اسمشان را در کلاس خوشنویسی بنویسند و منتظرند که حال من بهتر شود. از سر...
  9. ملیسا

    سلام عزیزم قسمت هایی را که شما گفتید براتون اگر ایمیل بدهید ایمیل میکنم .

    سلام عزیزم قسمت هایی را که شما گفتید براتون اگر ایمیل بدهید ایمیل میکنم .
  10. ملیسا

    سلام یاکاموز جان ببخشید این چند روز یک کم گرفتارم . یک چند روزی ممکن هست به تاخیر بیفته برای...

    سلام یاکاموز جان ببخشید این چند روز یک کم گرفتارم . یک چند روزی ممکن هست به تاخیر بیفته برای رمان الهه ناز . ولی حریم عشق را براتون کامل میکنم و امروز تا قسمت اخر را میگذارم .
  11. ملیسا

    خوب میتونید وارد قسمت های دیگر(تالارهای دیگر)شوید .

    خوب میتونید وارد قسمت های دیگر(تالارهای دیگر)شوید .
  12. ملیسا

    سلام دوست عزیز چشم حتما براتون میفرستم . از سه شنبه منتخب جملات دکتر شریعتی را برای شما در یک...

    سلام دوست عزیز چشم حتما براتون میفرستم . از سه شنبه منتخب جملات دکتر شریعتی را برای شما در یک تاپیک در تالار ادبیات میگذارم .
  13. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    تا ساعت نه ونیم سه بار با ثریا خانم تماس گرفتم ، ولی منصور به خانه نرفته بود. داشتم از دلشوره می مردم .مرتب کنار پنجره می رفتم واضطراب داشتم . پدرم متوجه رفتارم بود. مادر گفت: بیا بشین گیسو جان، انقدر حرص نخور، اون میاد از رودربایستی پدر روی مبل نشستم .کم مانده بود بزنم زیر گریه .می دانستم رفته...
  14. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    منصور نگاهی به من کرد و بلند شد وگفت: باشه دیگه اصرار نمی کنم .من می رم بیرون دوری بزنم ، تو نمیای؟ تو نمیای یعنی نیا، پس نمیام آخه میخوام تنها باشم و به چیزهایی که خیلی آسون از دست دادمشون فکر کنم .دلم به شور افتاد .گفتم: ولی من میام مگه مهمون نداری؟ مادرجون که مهمون نیست تو بمون، می رم...
  15. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    سلام چطوری؟ خوبم پدر چطوره؟ خوبه، سلام می رسونه چی شده؟ بابا اصرار داره که امروز با گیتی بیاین خونه ما .من ساعت پنج می رم منزل طاهره خانم، شما با گیتی بیاین اینجا چی شده؟ نمی دونم .انگار بابا دلش برای گیتی تنگ شده باشه من پنج میام خانه طاهره خانم دنبالت ممنون به مادر جون سلام برسونین، به گیتی...
  16. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    خانم متین بلند گفت: اومده منت کشی دخترم من و منصور به هم لبخند زدیم .به زور لبخندم را جمع کردم و اخم کردم و سبد میوه را روی کابینت گذاشتم منصور به کابینت تکیه زد وگفت: خونه قشنگیه . گنج پیدا کردی؟ اگه یه شوهر پولدارو گنج بدونین ، بله پس معلومه خیلی خاطرخواهته که از حالا.......... چرا نباشه ،...
  17. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    راه پله ها را سه تا یکی پایین آمدم وسریع یک تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم .پدر وقتی چشمان گریان مرا دید با حیرت پرسید : چی شده گیسو؟! هیچی بابا چرا نرفته، برگشتی؟ منصور از دستم عصبانی بود .منم نموندم آخه حرف حسابش چیه؟ می گه چرا بی خبرمون گذاشتی، نگران شدیم .از این حرفا همین؟ همین خب حق با...
  18. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    قسمت هفتم قسمت هفتم قسمت هفتم : : : : :gol: از صبح روز بعد به بنگاه های معاملات ملکی مراجعه کردم و بعد از چهار روز آپارتمان شیک وبزرگی در طبقه دوم یک مجتمع دو طبقه دو واحدی ، در محله خوش آب وهوا و خوب خیابان ظفر پیدا کردیم .خوشبختانه خانه خالی بود و ما توانستیم ده روزه آپارتمان را به صاحبش...
  19. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    باشه ، من فردا برای گرفتن جواب خدمت می رسم .کاری ندارین؟ نخیر، پیش مهندس تشریف نمی برین؟ امروز فقط به نیت خواستگاری خدمت رسیدم .به ایشون سلام برسونین.فردا خدمتشون می رسم ممنونم خدانگهدار وقتی رفت، شل ووارفته روی صندلی نشستم .این مرد سبزه موفرفری قد کوتاه خرپول چقدر به نظرم زیبا آمد .چه صادقانه و...
  20. ملیسا

    رمان الهه ناز - جلد اول

    پنج شنبه به منزل بهرام و خانواده اش رفتیم استقبال و پذیرایی خیلی گرمی از من وپدر کردند. پدر با بهرام تخته بازی کردند .من هم با بهرام وبنفشه و مادرش گرم صحبت بودم. از گوشه کنایه های مادر وخواهر بهرام پی میبردم از توجه بهرام به من راضی اند . بهرام از خوشحالی در پوشت نمی گنجید . راستش من هم چنین...
بالا