مهندس و همسرش مانند هميشه لبخند گرمي به صورتش پاشيدند .رايكا بسرعت از پلهها بالا رفت و چند ضربه به در كوبيد، اما صدايي نشنيد .باز هم آهسته به در زد و گوشش را به آن چسباند، اما هيچ صدايي از داخل اتاق به گوش نمي رسيد .به دو اتاق خالي روبرويش نگاه كرد ، بي گمان همان اتاق متعلق به رزا بود .ناچار...