نتایح جستجو

  1. ملیسا

    مهم : فصلی از یک رمان . نظر بدید

    خیلی عالی هست دوست مهربونم :w16:
  2. ملیسا

    :redface::gol::heart::love:

    :redface::gol::heart::love:
  3. ملیسا

    چشم خانمی رمان رایکا تمام شده عزیزم . لطفا قفلش کنید .

    چشم خانمی رمان رایکا تمام شده عزیزم . لطفا قفلش کنید .
  4. ملیسا

    سلام دوست مهربان میتونم بپرسم شما جند سالتون هست ؟

    سلام دوست مهربان میتونم بپرسم شما جند سالتون هست ؟
  5. ملیسا

    رمان رایکا

    :gol::gol:
  6. ملیسا

    رمان رایکا

    سلام دوست خوبم . مرسی . :gol:
  7. ملیسا

    رمان رایکا

    مرسی دوست مهربونم
  8. ملیسا

    سلام دوست خوب و مهربونم مرسی از گل زیبایی که برام فرستاده بودی :heart::love::w27:

    سلام دوست خوب و مهربونم مرسی از گل زیبایی که برام فرستاده بودی :heart::love::w27:
  9. ملیسا

    رمان *كسي پشت سرم آب نريخت*

    مرسی دوست مهربونم مرسی دوست مهربونم مرسی دوست مهربونم . :gol:
  10. ملیسا

    رمان *كسي پشت سرم آب نريخت*

    مرسی دوست مهربونم ، خیلی زیبا رمان زیبایی هست .
  11. ملیسا

    رمان رایکا

    :gol:مرسی عزیزم :gol:
  12. ملیسا

    رمان رایکا

    خواهش میکنم عزیزم :gol: قابلی نداشت . :w16:
  13. ملیسا

    رمان رایکا

    :gol::gol::gol::gol::gol:پایان:gol::gol::gol::gol::gol:
  14. ملیسا

    رمان رایکا

    مهندس و همسرش مانند هميشه لبخند گرمي به صورتش پاشيدند .رايكا بسرعت از پله‌ها بالا رفت و چند ضربه به در كوبيد، اما صدايي نشنيد .باز هم آهسته به در زد و گوشش را به آن چسباند، اما هيچ صدايي از داخل اتاق به گوش نمي رسيد .به دو اتاق خالي روبرويش نگاه كرد ، بي گمان همان اتاق متعلق به رزا بود .ناچار...
  15. ملیسا

    رمان رایکا

    فتاح خان در را كاملا گشود و به پسرش اشاره كرد . - بيا مبارز شروع شد .فقط همين اول بگم مبارزه سختيه، اگه قراره جا بزني ، از همين جا برگرديم - من قول مي دم پيروز از ميدون خارج بشم - اما من زياد مطمئن نيستم - لطفا نفوس بد نزنيد .من براي بدست آوردن رزا هركاري مي كنم ...
  16. ملیسا

    رمان رایکا

    فتاح خان با ناراحتي سري جنباند: - دلم براي اون طفل معصوم خيلي مي سوزه.بارها خودم رو ملامت كردم .شايد اصلا نبايد به دنبالش مي رفتم، رزا براي اينهمه درد خيلي جوون بود! دانيال و روناك كه تازه از اتاق خارج شده بودند بسمت آنها آمدند. - امشب هم شام نخورد؟ - نه،اصلا ديگه جوابم رو هم...
  17. ملیسا

    رمان رایکا

    قسمت اخر قسمت اخر قسمت آخر :gol: دانيال سكوت كرده بود و چيزي براي گفتن نداشت .به آنها حق مي داد .همانقدر كه تا امروز اجازه داده بودند دخترشان بازيچه افكار مسخره و بهم ريخته و اعمال ناشايست رايكا شود باز هم از آنها متشكر بود. اما واقعا نمي توانست اصراري براي بردن دوباره رزا يا لااقل بخشش...
  18. ملیسا

    رمان دوزخ اما بهشت نوشته نازی صفوی(قسمت اول)

    دوست خوبم سلام:gol: پس چی شد ما بی صبرانه منتظر ادامه رمان زیبای شما هستیم .:redface::w16:
  19. ملیسا

    رمان رایکا

    راننده به صورت او نگاه كرد و با خود انديشيد بي گمان عقلش را از دست داده است .براي لحظه‌اي دلش براي دختر جوان سوخت و با تاسف سرش را تكان داد .اتومبيل در مقابل ويلاي مهندس سرمدي نگه داشت و راننده به او نگريست . - خانم رسيديم رزا گيج و مبهوت از اتومبيل پياده شد و نظري نا‌آشنا به اطراف...
بالا