نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان رایکا

    و بعد لباس را به چشمهايش سپرد كه با اشكهايش مرطوب شود و با خود ناليد: - لعنت برمن، لعنت برعسل! لحظه اي بعد دانيال داخل كوچه پيچيد و از باز بودن در عمارت متعجب شد .بسرعت اتومبيلش را گوشه‌اي رها كرد و داخل عمارت دويد و راه ساختمان را در پيش گرفت ، اما هنوز چند قدم بيشتر نرفته بود كه اندام رايكا...
  2. ملیسا

    رمان رایکا

    رايكا با حيرت به او نگاه كرد. - مترجم..........تو راجع به كي صحبت مي كني؟! عسل با نفرت هر چه تمامتر، سيگارش را روشن كرد و پكي محكم به آن زد . - رزا سرمدي! همون پرستار و هم خونه‌ات؛ همون دختر آب زيركاهي كه با زرنگي خودش رو به تو نزديك كرد . رايكا ديگر چيزي نمي شنيد و همه چيز آرام آرام در ذهنش نقش...
  3. ملیسا

    رمان رایکا

    اما خودش حرفش را باور نداشت، تمام وجودش مي لرزيد و تعادل رفتارش در اختيارش نبود. از روي صندلي بلند شد، اما پاهايش توان نداشتند، دستش را روي زانو گرفت و ايستاد و شروع به راه رفتن كرد ، اما نه، نمي توانست .محكم با زانو روي زمين افتاد .انگار تمام بدنش فلج شده بود . بازهم به ميان موهايش چنگ انداخت ...
  4. ملیسا

    رمان رایکا

    صداي مادرش او را از افكارش جدا ساخت . - رايكا جون، نميخواي بياي؟ رايكا بسمت رزا نگريست كه سرش را به صندلي تكيه داده و چشمهايش را بسته بود .نااميد بسمت اتومبيلش گام برداشت و تا موقعي كه به تهران رسيدند، حتي لحظه‌اي از فكر كردن به او دست نكشيد. در مقابل در منزل آقاي سرمدي ايستادند.مهندس با...
  5. ملیسا

    رمان رایکا

    باد بازهم صورتش را قلقلك مي داد وموهايش را به بازي گرفته بود .چشمهايش در تاريكي شب ، روي جسمي در كنار ساحل دريا ثابت ماند، درست مي ديد ، او بود كه زانوهايش را در آغوش گرفته و به امواج دريا زل زده بود .همان جا ايستاد، دلش نميخواست سكوت او را برهم بزند ، اما نياز به در كنار او بودن و درددل كردن به...
  6. ملیسا

    رمان رایکا

    سالن ساكت شده بود، گويا همه به خواب رفته بودند، اما او اصلا احساس كسالت نميكرد. فقط سردرد امانش را بريده بود .بايد با خود كنار مي آمد، بايد حقيقت را آنطور كه بود باور ميكرد .خاطرات گذشته مانند بريده‌هاي فيلم از مقابل ديدگانش عبور ميكردند .عسل با تمام بي مهري‌هايش....... حالا مي فهميد كه چرا عسل...
  7. ملیسا

    رمان رایکا

    همه به سخن دايي بهزاد خنديدند .فتاح خان كه هنوز نگران حال پسرش بود، خطوط صورت او را مي كاويد .اما رايكا آنقدر آرام بود كه او حتم پيدا كرد كه متوجه طعنه آنها نشده .رايكا بي صدا كناري نشست و به آتش زل زد .شعله‌هاي آتش رقص دلفريبي مي كردند و صداي قهقهه همه بلند بود. نگاهش را از روي شعله‌هاي آتش...
  8. ملیسا

    رمان رایکا

    نگاهي ثابت باعث شد چشم از دريا بردارد و بسمت ديگر بنگرد واي اين امكان ندشات .رايكا بود كه بعد از مدتها به او مي نگريست؛ درست مثل..........اما نه، او هيچوقت چنين نگاهي را از جانب او نديده بود و باور اين نگاه و حس آن برايش بسيار سخت بود .درست مثل حالا كه باز هم از او ديده برگرفته و به ساحل دريا...
  9. ملیسا

    رمان رایکا

    در طول مسير هيچ توجهي به زيبائيهاي اطراف نداشت و فقط ذهنش پر بود از نام او! رزا با ظرافت زنانه اي كه داشت، او را ديوانه ميكرد. به ذهنش فشار آورد، در انتهاي خاطرات مبهم خود به دنبال نام‌آشناي او مي گشت ، اما هرچه بيشتر مي انديشيد كمتر به نتيجه مي رسيد .خاطرات مبهم و پيچ در پيچ ، ذهنش را مي آزرد و...
  10. ملیسا

    سلام بله بفرمایید . خوشحال میشم .

    سلام بله بفرمایید . خوشحال میشم .
  11. ملیسا

    سلام :gol: بیداره بیداره . :w16::w12: دیگه این روزها با ایران رادیاتور کی میره تو خواب . :lol::w11:

    سلام :gol: بیداره بیداره . :w16::w12: دیگه این روزها با ایران رادیاتور کی میره تو خواب . :lol::w11:
  12. ملیسا

    رمان رایکا

    رايكا خود را از پشت پنجره كنار كشيد .صحبتهاي آنها را نشنيده بود اما حال دگرگون هر دو نشان مي داد تنشي بينشان وجود داشته .بشدت عصباني بود، بايد به ميلاد ثابت ميكرد كه نبايد به هيچوجه متعرض رزا شود. با خود تصميم گرفت قلب رزا را به اسارت خود در آورد و زير لب زمزمه كرد،(( حتي اگه مجبور باشم سالها در...
  13. ملیسا

    رمان رایکا

    مادر بوسه اي روي گونه‌اش نواخت و آرام گفت: - من چه مي دونم! ديشب دائيت مهمونمون بود وقتي پدرت گفت ما عازميم، اونها هم گفتن مي يان، امروز صبح كه اومدن دم خونه، ديديم مژگان و ميلاد هم باهاشونن رزا زير لب ناليد: - مامان، من زندايي منير رو به زحمت تحمل ميكنم، حالا چطور........ واي كه اولين...
  14. ملیسا

    رمان رایکا

    فتاح خان با حالتي عصبي طول سالن را بالا و پائين مي رفت .خانم بهنود نظري به او انداخت و گفت: - حالا چرا اينقدر راه مي ري؟ - اين دختر معلوم نيست چي از زبون ما ميخواد؟ اونكه هرچي ميخواست گرفت و رفت! خانم بهنود دستهايش را درهم گره كرد و خطوط چهره اش را درهم كشيد. - من بيشتر از...
  15. ملیسا

    رمان رایکا

    نيمه هاي شب بود كه به خواب رفت و با طلوع دوباره خورشيد چشم گشود.خورشيد نور بي جان خود را رهسپار اتاق كرده بود و از ميان پرده‌هاي تور اتاق به داخل سرك مي كشيد .رايكا خميازه‌اي كشيد ، دستهايش را از هم باز كرد و كش و قوسي به اندامش داد . ديشب تا صبح روي صندلي كنار تخت به خواب رفته و بدنش حسابي درد...
  16. ملیسا

    رمان غزال

    مرسی :gol:
  17. ملیسا

    رمان رایکا

    رزا كه ديگر پاهايش قدرت ايستادن نداشت، با زانو روي زمين افتاد . صداي گرفته و زنگدار رايكا در گوشش تكرار مي شد،(( عسلم ، خوشگلم، خانومم)) دنيايش پر از لحظه‌هاي تبدار شده بود ، لحظه‌هاي دردناك و سخت! لحظه‌هايي از جنس بدترين لحظه‌ها! حالت تهوع داشت و سرش بشدت سنگين شده بود .بي اختيار دستهايش را روي...
  18. ملیسا

    رمان رایکا

    و بعد زا آن بسمت اتاقش دويد .رايكا با حالتي عصبي طول سالن را پيمود و بعد از آن خود را روي كاناپه انداخت . شب قبل حتي لحظه‌اي چشمهايش روي هم نرفته و تمام مدت با افكار خود درگير بود؛ او صداي نفسهاي عسل را مي شناخت و مطمئن بود كه تلفن از جانب او بوده .از طرفي هم فكر ميكرد چطور ممكن است؟در اين مدت...
  19. ملیسا

    رمان رایکا

    بسرعت ميز شام را چيد و سركي به بيرون كشيد .صدايي نمي آمد ، بسمت اتاق رايكا رفت، صداي شير آب قطع شده بود ، مطمئن شد او از حمام بيرون آمده .آهسته در زد و صداي رايكا چه دلنشين در گوشش نشست . - بله - ميز شام رو چيدم ، لطف كنيد تشريف بياريد - بله، اومدم به آشپزخانه برگشت ، بايد...
  20. ملیسا

    رمان رایکا

    تمام شب را تا صبح بيدار بود و چشم برهم نگذاشت .هنوز پشت پنجره نشسته بود كه رايكا با عجله از عمارت خارج شد .با بي حوصلگي از جا برخاست .دلش گرفته بود. مدتها بود كه اين بغض، مرتبا به گلويش فشار مي آورد. ديشب تا سر حد مرگ تحقير شده بود. رفتن رايكا و نماندنش براي او آنقدر تكان دهنده بود كه حتي...
بالا