رايكا با حيرت به او نگاه كرد.
- مترجم..........تو راجع به كي صحبت مي كني؟!
عسل با نفرت هر چه تمامتر، سيگارش را روشن كرد و پكي محكم به آن زد .
- رزا سرمدي! همون پرستار و هم خونهات؛ همون دختر آب زيركاهي كه با زرنگي خودش رو به تو نزديك كرد .
رايكا ديگر چيزي نمي شنيد و همه چيز آرام آرام در ذهنش نقش...