نتایح جستجو

  1. ملیسا

    حلقه ازدواج

    مرسی عالی بود :cry:
  2. ملیسا

    چرخه ازدواج دخترها - طنز

    عرفان جان عزیزم اگر به صفحه دو همین تاپیک مراجعه کنید علت گذاشتن این عکس را نوشته ام .:w16: پسرجان کمی دقت کن:D
  3. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    از پارچ آبی که روی میز قرار داشت یک لیوان آب برای خودم ریختم بی اندازه احساس گرما می کردم. آب که خوردم انگار آتش خشمم فرو نشست. مهیا نگاهش به دور و برش بود: - معلوم نیست آقای تهرانی سرش به کجا گرم است؟ یعنی رضا به او خبر نداده ما آمدیم؟ نگاه سنگینی به طرفش انداختم و گفتم: - تو هم خوب حوصله داری،...
  4. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل بیست و یکم مادر نخ بنفش را انداخت به قلاب و عینک نزدیک بینش را که گه گاهی به چشم می زد روی بینی اش بالا و پایین کرد و گفت: - گفتی آقای طاهری خودش از تو دعوت کرد؟ چشم هایم را روی هم گذاشتم و بی حوصله گفتم: - آقای طاهری نه تهرانی. بله، از خانه مهییا که برمی گشتیم دعوتم کرد... مادر داشت دوتا...
  5. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل بیستم محبوبه روسری اش را گرفته بود جلوی دهانش تا صدای گریه اش را خفه کند. مرضیه نچی زد و بی جهت سر علی و نسترن داد کشید: - چه کار می کنید ورپریده ها؟ سرم را بردید، گم شوید توی حیاط بازی کنید. هر دو سر به زیر و وحشت زده آرام از در هال بیرون رفتند و من دلم به حالشان سوخت. مادر آه بلندی کشید...
  6. ملیسا

    چرخه ازدواج دخترها - طنز

    دخترای گلم اصلا ناراحت نشید . حق با سیناترا هست من بخاطر اینکه یک کم دل خوشی به اقایون بدم این را اینجا گذاشتم . صبر کنید به موقع اش از شرمندگی اقایون مهترم در میام. (راستی یادم رفت بگم هرچی اینجا اقایون بگن در دادگاه برعلیه خودشون استفاده خواهد شد ):cool::neutral::w08:
  7. ملیسا

    چگونه فکر دیگران را بخوانیم!!

    چگونه فکر دیگران را بخوانیم!! آیا مایلید به افکار کسی که کنار دستتان نشسته است پی ببرید؟ اگر با افراد زیادی مواجهه شده باشیم می توانیم بسیاری از افراد را حتی از نوع صحبت کردنشان نیز بشناسیم اما این شناخت در مواجهه حضوری با دانستن بسیاری از حالات اثبات شده در علم روانشناسی بهترین شناخت را نسبت...
  8. ملیسا

    چرخه ازدواج دخترها - طنز

  9. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل نوزدهم :gol: - راست می گویی مهیا؟ چطور شد به این زودی حامله شدی؟ - خودم هم نفهمیدم چطور شد؟ راستش خیلی ناخواسته بود هنوز هم باورم نمی شود! مهیا از خوشحالی سر از پا نمی شناخت، انگار سال ها از ازدواجشان گذشته بود و درآرزوی بچه دار شدن می سوخت. - من و مسعود خیلی برنامه ها چیدیم، حتی قرار است...
  10. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل هجدهم :gol: - مینا قربان دستت از مهمان های توی حیاط هم پذیرایی کن، فکر نمی کنم شیرینی و شربت خورده باشند. - چشم خاله مریم، مهرداد کجاست که پیدایش نمی کنم؟ نمی دانم از دوستان آقا مسعود که تازه از راه رسیده اند پذیرایی شده یا نه؟ خاله مریم که کت و دامن سرمه ای پوشیده بود و کمی سرخاب و سفیداب...
  11. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل هفدهم :gol: - سلام مادر، خوبم. همه خوبند، خودتان چطورید؟ چه خبرها؟ دیروز زن دایی زنگ زد که دوشنبه هفته بعد برمی گردند. خوب، خوب، چی؟... جان من؟ - آره مادر، آخر همین هفته شیرینی خورانشان است امروز خودش آمد و گفت حتما تو را خبر کنیم، چون دلش می خواهد تو حتما باشی. داماد؟... نمی شناسم، می...
  12. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل شانزدهم :gol: دو هفته ای از ماندنم می گذشت، مادر دو بار با من تماس گرفت. یک بار از خانه همسایه و یک بار از خانه محمود و من خاطرش را جمع کردم که آنجا به من خوش می گذرد. زن دایی نگین هم چند بار دیگر زنگ زد و از بودن من خیالش تمام و کمال مکدر شد و با این وجود زیاد هم بی مهری نشان نداد و قول...
  13. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل پانزدهم :gol: نزدیک قفس روباه آتش بزرگی را گسترده بودند و به کمک هم گوشت ها را سیخ می کشیدند. اگرچه به خاطر حضور مسعود اندکی از راحتی و آرامش خیال من پر گرفته بود و گاهی با نفرت و انتقام جویی نگاهش می کردم اما مسعود به جز سلام و احوال پرسی هیچ کلام دیگری با من نگفت. رفتارش طوری موقر و...
  14. ملیسا

    مرسی دوست خوبم بخاطر لطفی که من دارید .

    مرسی دوست خوبم بخاطر لطفی که من دارید .
  15. ملیسا

    مرسی دوست خوبم بخاطر لطفی که دارید به من

    مرسی دوست خوبم بخاطر لطفی که دارید به من
  16. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    فصل دوم :love: شوفاژ.كمد.لباس.ميز تحريرو حمام همه اينها در سوي ديگر تاق هم تكرار ميشود و به اين ترتيب در يك فلت دو اتاق براي زندگي دو نفر ساخته شده و نوري در اتاق سمت چپ زندگي ميكرده.مهتا دختري كه مرا از تهران به شيراز كشيده است و يكريز حرف ميزند تمام زواياي اتاق حتي تزئين ديواره هاي اتاق را...
  17. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    فصل اول :love: روي نيمكت سپيدي در باغ ارم شيراز لميده ام و به درياي سبز چمن باغ خيره شده ام...جويبارهاي كوچك آب جون زندگي از پيش رو يم ميگذرند.هواي جابخش بهار شيراز اعصاب خسته ام را با نرمش عطوفت آميزي نوازش ميدهد.دلم ميخواهد سالها و سالها همين جا روي نيمكت سپيد باغ ارم بنشينم و هستي خودم را...
  18. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    :gol::gol::gol::gol: نام کتاب : کفشهای غمگین عشق نویسنده : ر.اعتمادی :gol::gol::gol::gol:
  19. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل چهاردهم :gol: راهبه و نامزدش سامان با لبخندی غرورآمیز از مقابلم گذشتند و روی مبل نشستند. سامان را مردی فروتن و خجالتی دیدم که دم به دقیقه عرق می کرد و با دستمال کلینکس خشکشان می کرد. برعکس راهبه کم حرف و ساکت بود. راهبه کلی از اخلاق و آداب و رسوم مخصوص سامان گفت و اینکه آقا سامان عادت...
بالا