نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان رایکا

    - سلام عروسك قشنگ من! امروز از هميشه ماه‌تر شدي. و بعد بوسه‌اي روي گونه دخترش نهاد .ياسمن هم با گامهاي بلند، خود را به او رساند . - رزا، چشم آبي چقدر بهت مي ياد! و بعد با حيرت به صورت خواهرش خيره شد .رزا لبخند بر لب چشمهايش را به زير انداخت و بعد ناگهان با نگراني پرسيد: - خيلي مشخصه؟...
  2. ملیسا

    رمان رایکا

    رزا سرش را تكان داد. رايكا به اطراف نگاه كرد . - من از پائيز و بهار چندان دل خوشي ندارم .شايد بهترين روزها و بدترين روزهاي زندگيم توي همين فصلها بوده، اما بازهم دلم براي بهار پر ميكشه .اين بوي لطيف و نم خيابونهاي بارون خورده آدم رو مست مي كنه . و بعد نفس عميقي كشيد و گفت: - امروز سعي كن همه...
  3. ملیسا

    رمان رایکا

    پس در اين چند روز باز هم عسل و خاطراتش باعث دور شدن رايكا از او شده بود! با حرص دندانهايش را بهم سائيد و به لباس آبي رنگي كه كنار در كمد آويزان بود، نگاه كرد .دوباره فكري را كه از صبح ذهنش را بخود مشغول ساخته بود ، مرور كرد .از اين حسادت احمقانه بدش مي آمد .اما براي راه يابي به قلب او حاضر بود...
  4. ملیسا

    رمان رایکا

    و بسرعت از آشپزخانه خارج شد .رزا هم پشت سر او وارد سالن شد. رايكا تلويزيون را روشن كرد و بسمت ميز رفت : - به به سالها بود كه سفره اي به اين زيبايي نديده بودم! رزا هم لبخندي بر لب راند و در كنار رايكا پشت ميز قرار گرفت ، قرآن را از روي ميز برداشت و بوسه اي بر آن نهاد ، آن را باز ، و كلماتي را زير...
  5. ملیسا

    رمان رایکا

    همه چيز براي ورود به سال نو آماده بود. خانه از عطر ياس و اقاقيها انباشته شده و بوي عيد در جاي جاي خانه پيچيده بود .بهجت خانم حسابي خانه تكاني كرده و همه جا تميز و براق بود .رزا هم تمام گلدانهاي كريستال را پر از گلهاي رز سفيد كرده بود. بسمت پنجره رفت و آن را گشود .باد ملايمي پرده حرير را به رقص...
  6. ملیسا

    رمان *كسي پشت سرم آب نريخت*

    مرسی دوست خوبم مرسی دوست خوبم ممنون دوست خوبم .:gol: رمان خیلی زیبایی را انتخاب کردید . :thumbsup: بی صبرانه منتظر بقیه رمان هستم . :w16:
  7. ملیسا

    رمان رایکا

    نگاههاي گاه و بي گاه و غضبناك زندايي او بر روي صورتش سنگيني ميكرد وتمركزش را برهم مي زد .نظري به دانيال انداخت و قصد داشت سوالي بپرسد كه زمزمه صداي زندايي او، رشته افكارش را از هم گسيخت . - آخه بهناز جون، حيف نبود؟ بخدا شما خيلي بي انصافيد ! ميلاد حاضر بود جونش رو براي رزا بده،...
  8. ملیسا

    رمان رایکا

    فصل دهم فصل دهم فصل دهم :gol: رايكا با تعجب به پدرش نگاه كرد. تازه بياد آورد كه روناك همراه آنها نيست از بي توجهي خود شرمنده شد .گوشي همراهش را از جيب بيرون آورد اما در همان لحظه صداي زنگ همراه آقاي بهنود بلند شد .فتاح خان نظري به گوشي خود انداخت و به پسرش نگاه كرد: - تماس نگير،...
  9. ملیسا

    رمان رایکا

    دانيال دست راستش را روي چشمش گذاشت و در حاليكه از اتاق خارج مي شد گفت: - بله، به روي چشم! از امروز باز هم شما رئيسيد رايكا لبخندي كمرنگ بر لب راند و دانيال خارج شد . به پرونده‌هاي روي ميزش خيره شد .بايد زودتر نگاهي به آنها مي انداخت . چنان مشغول مطالعه پرونده ها بود كه از ساعت غافل شد...
  10. ملیسا

    رمان رایکا

    تا سخنش به پايان رسيد از او روي برگرداند و بسمت در رفت .رزا كه هنوز همانجا منتظر ايستاده بود زير لب زمزمه كرد: - آقاي بهنود! رايكا به پشت سر نگاه كرد: - بله - ميتونم خواهش كنم امشب زودتر به منزل برگرديد؟ رايكا چشمهاي متعجبش را به چشمهاي نگران و شبق رنگ او دوخت: -...
  11. ملیسا

    رمان رایکا

    :gol:
  12. ملیسا

    رمان رایکا

    از گوشه پنجره برخاست ، بايد او را تنها مي گذاشت .شايد اگر رزا او را در اتاقش مي ديد حسابي دلخور مي شد .قصد داشت به سرعت اتاق را ترك كند اما لحن ملايم و خواب آلوده رزا او را از رفتن بازداشت : - بالاخره اومدي؟ رايكا به پشت سر نگريست و در تاريك و روشن اتاق، صورت خواب آلود او را مشاهده كرد: -...
  13. ملیسا

    رمان رایکا

    فتاح خان با صداي بلند خنديد: - خب مگه دروغ مي گم؟ تو كي تا حالا به انتظار ورود من پشت پنجره ايستادي؟ - اين كار رو كه بايد من بكنم فتاح خان بسوي همسرش نگريست . - تو كه هميشه فراموش كردي! - اي بي معرفت! دوران نامزديمون يادت رفته؟ فتاح خان آهي كشيد و در حاليكه نگاهش...
  14. ملیسا

    رمان رایکا

    فتاح خان لبخندي تلخ بر لب راند . در همان لحظه صداي زنگ عمارت بلند شد و عمو گودرز براي باز كردن در رفت .خانواده شهبازي با سرو صدا وارد سالن شدند .رزا در نظر اول به دانيال نگاه كرد؛ صورت بشاش و چشمهاي پر نشاط او شادي زود گذري را بر دلش نشاند . فتاح خان آقا اردلان را در آغوش كشيد و درنا هم براي...
  15. ملیسا

    رمان رایکا

    خانم بهنود با تعجب به خواهرش نگاه كرد . پري خانم كه او را منتظر ديد ادامه داد: - ديشب ديگه دانيالم به صدا در اومد و گفت كه چرا زودتر روناك رو رسما خواستگاري نمي كنيد . - حالا چرا اينقدر با عجله؟ - شكوفه جون، قربون اون شكلت برم عجله كدومه؟ دانيال من سه ساله چشم انتظاره! -...
  16. ملیسا

    رمان رایکا

    هر دو از آشپزخانه خارج شدند .لحظه اي بعد پري خانم به همراه بهجت از در وارد شدند . خانم بهنود گامي بسمت خواهرش برداشت وگفت: - سلام پري جون، چه عجب ياد ما كردي! - متلك مي گي عزيزم؟ - نه اين حرفها چيه؟ تو به ما محبت داري. - اما اين بار اومدم ازتون محبت طلب كنم خانم...
  17. ملیسا

    همسترهای کوچولو

    مرسی مرسی مرسی خیلی جالب بود . :w16:
  18. ملیسا

    رمان دوزخ اما بهشت نوشته نازی صفوی(قسمت اول)

    مرسی مرسی مرسی عزیزم خیلی وقت بود که من هم دنبال این کتاب میگشتم . :w16:
  19. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    سلام عزیزم من کتاب دا را ندارم :redface:
  20. ملیسا

    رمان غزال

    بی صبرانه عزیزم منتظر خواندن رمان هستیم . :w16:
بالا