و بسرعت از آشپزخانه خارج شد .رزا هم پشت سر او وارد سالن شد. رايكا تلويزيون را روشن كرد و بسمت ميز رفت :
- به به سالها بود كه سفره اي به اين زيبايي نديده بودم!
رزا هم لبخندي بر لب راند و در كنار رايكا پشت ميز قرار گرفت ، قرآن را از روي ميز برداشت و بوسه اي بر آن نهاد ، آن را باز ، و كلماتي را زير...