نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    چنان سر نزهت داد می زد که انگار نزهت مقصر است. انگار نزهت گناهکار بود. - ناراحت نشوید خانم جان. شما نمی شناسیدش. من هم نمی شناسم.... این دفعه مادرم فقط پرسید: - کی؟ - همان پسره... همان پسره که توی دکان... همان دکان نجاری... توی دکان نجاری سرگذر شاگرد است. می گوید اسمش رحیم...
  2. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    فصل هفتم فصل هفتم فصل هفتم :gol: - می ترسم تا برویم و برگردیم، دیر وقت شب بشود به ماشین دودی نرسیم... آخر تا آن جا که می روم باید یک تُک پا هم بروم خواهرم را ببینم. - عیبی ندارد. شب را خانۀ خواهرت بمانید. ولی صبح زود این جا باشیدها!... تا دده خانم خواست ذوق زده دور شود، من...
  3. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    مرسی نگار جون :gol:و معین جون :gol: بچه ها اگر در گذاشتن ادامه رمان یک کم تاخیر دارم من را ببخشید . یک خورده مشغله دارم ولی چشم وظیفه ام هست زود به زود براتون بگذارم .:w16: من واقعا شرمنده ی شما دوستای خوبم هستم . :redface:
  4. ملیسا

    رمان رایکا

    چشم عزیزم
  5. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    :gol:
  6. ملیسا

    رمان رایکا

    غروب شده بود و روشنايي روز جاي خود را به سياهي و تاريكي مي داد .ساعتي مي شد كه باران بند آمده بود اما سراپاي او هنوز خيس بود و از سرما لرز در تمام تنش رخنه كرده بود .سرش آنقدر درد ميكرد كه ديگر تاب و توان را از او ربوده بود .درمانده دست به پيشاني اش فشرد و به كنار خيابان رفت .چند دقيقه بعد تاكسي...
  7. ملیسا

    رمان رایکا

    باز هم باران مي باريد .از شب قبل آسمان يكريز اشك مي ريخت و اين غم سنگين آسمان بر روي دل كوچك او هم سنگيني ميكرد . به روبرو نگاه كرد و سعي كرد مژه بر هم نزند. دلش نميخواست در برابر اين مرد مغرور كه عاشقانه دوستش داشت اشك بريزد اما از بي توجهي هاي او خسته و درمانده شده بود .صداي رايكا باز هم بغض...
  8. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    با حیرت پرسید: - دختر، تو آن جا چه کار داشتی؟ چه طورت گذارت به آن جا افتاد؟ چه طور این ... این ... یارو را توی آن سوراخی پیدا کردی؟ حتی حاضر نبود نام او را به زبان آورد. یا او را جوان، پسر، یا حتی آدم خطاب کند. ( خودم هم نمی دانم چه طور شد. شاید قسمت من هم این بود. ) - پاشو، پاشو، خجالت...
  9. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    فصل ششم فصل ششم فصل ششم :gol: - نیست؟ پس کیست؟ او هم تو را می خواهد؟ با هم قرار و مدار گذاشته اید؟ اشک امانم نمی داد: - آره نزهت جان، او هم مرا می خواهد. دوباره با دست به سرش کوبید و خیره به من نگاه کرد. گفتم: - ناراحت نشوی ها نزهت... آخه .. آخه... خیلی اصل و نسب دار...
  10. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    این زن زرنگ و مدیر و شوخ طبع. می دانستم که نزهت را لوس می کند. هرچه نزهت بخواهد همان است. بگوید بمیر، نصیر خان می میرد. ولی نزهت هم زرنگ بود. عاقل بود او هم به نوبه خود شوهرش را دوست می داشت. می دانست چه موقع ناز کند. تا چه حد خودش را لوس کند. می دانست هر چیزی اندازه دارد. از خودم می پرسیدم این...
  11. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    به خواهرم گفتم آمده ام ناهار پیش شما بمانم. خواهرم گرچه کمی از رفتار من متعجّب شده بود، ولی اظهار خوشحالی کرد. احوال همه را می پرسید و من با پسر او بازی می کردم ولی حواسم جای دیگر بود. گاه جواب های بی معنی می دادم. مثلاً اگر او می پرسید منوچهر چه طور است می گفتم پیش دایه جان است. بچۀ خواهرم در...
  12. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    با همان لبخند شیطنت آمیز در حالی که دست ها را به سینه زده و به میز وسط دکان تکیه داده بود گفت: - سلام. - سلام. بدون کلامی حرف به ته مغازه رفت و در آن جا از روی یک طاقچۀ کوچک که در دل دیوار کاه گلی کنده شده بود، از کنار یک چراغ بادی دودزده، چیزی برداشت و به سوی من آمد. -...
  13. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    دست و رویم را شستم. از صدقۀ سر قناتی که از زیر خانۀ ما عبور می کرد آب حوض پاک و شفاف بود. حالا که هوا گرم بود، صبح ها پنجره ها را باز می کردند. نشستن کنار بساط صبحانه و گوش دادن به غلغل سماور و تماشای حوض و گل و گیاه خود عالمی داشت. بعد از ناشتایی می خواستم به بهانۀ دیدار خاله ام از خانه بیرون...
  14. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    مادرم از جا بلند شد: - خوبه،خوبه، لوس نشو! بازارگرمی هم حدّی دارد. مثلاً می خواهی زن کی بشوی؟ می دانی پسر عطاالدوله که تو برایش ناز کردی با کی عروسی کرده؟ با دختر عبدالعلی خان شریف التجّار. دختره مثل پنجۀ آفتاب. بچه سال. با فضل و کمال. ثروت پدرش هم از پارو بالا می رود. تازه با این همه محاسن،...
  15. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    فصل پنجم فصل پنجم فصل پنجم :gol: یگر یاد ندارم که چه بهانه ها می آوردم تا از خانه بیرون بروم. دایه حالا گرفتار منوچهر بود. من گاه با دده خانم بیرون می رفتیم و او را به بهانۀ آن که چیزی را در خانه جا گذاشته ام به خانه می فرستادم. ولی می دانستم مدّتی طول می کشد تا او غر غرکنان از راه برسد...
  16. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    برادرم توجه همه را جلب به خود کرده بود. کم کم مادرم از خانه بیرون می رفت و مرا نیز به همراه می برد. من از پیشنهاد همراهی با او استقبال می کردم. دلم می خواست از خانه مان، از محلّه مان، از آن دکان کوچک دور شوم تا شاید آن طلسم بشکند و من رها شوم. شاید هوایش کم کم از سرم بیفتد. هوای او، هوای آن یقۀ...
  17. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    در آشپزخانه ته حیاط خورشت قیمه می پختند. پدرم نذر داشت سالی یک بار خورشت قیمه و پلوی زعفرانی می پختند و برای پدر و مادرش خیرات می کرد. آن سال به شادی تولّد پسرش دوباره اطعام می کرد. تا دو روز در پشت در کوچکی که از ته باغ به کوچه باز می شد، جمعیّت دو پشته جمع شده بود. کاسه هایشان را می آوردند به...
  18. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    بر جا میخکوب شدم. شاخۀ گل روی میز نجّار بود. چشمانم از فرط وحشت گشاد شدند. وای اگر آقا جانم این را این جا ببیند! راستی که هنوز بچه بودم. انگار در تمام دنیا فقط در یک خانه گل محبوبۀ شب وجود داشت. انگار نم دانستم آقا جان و همۀ اهل خانه گرفتار درد زایمان مادرم هستند. تازه اگر هم آقا جان فارغ بود...
  19. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    فصل چهارم فصل چهارم فصل چهارم :gol: صبر کردم تا خجسته باز پشت در اتاق مادرم برود. اگر مرا می دید می خواست دنبالم ریسه شود. از صندوخانه اهسته بیرون آمدم. به اتاق دویدم. گل را برداشتم و زیر چادرم پنهان کردم. دل توی دلم نبود که مبادا بوی گل مشت مرا باز کند. خوشبختانه همه گرفتارتر و دلمشغول...
  20. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    معین جان یکی از بچه ها گفت این رمان خوبی نیست ، من هم گفتم خوب شای شما دوستان گلم هم خوشتان نیامده که هیچ نظری ندادید.
بالا