غروب شده بود و روشنايي روز جاي خود را به سياهي و تاريكي مي داد .ساعتي مي شد كه باران بند آمده بود اما سراپاي او هنوز خيس بود و از سرما لرز در تمام تنش رخنه كرده بود .سرش آنقدر درد ميكرد كه ديگر تاب و توان را از او ربوده بود .درمانده دست به پيشاني اش فشرد و به كنار خيابان رفت .چند دقيقه بعد تاكسي...