نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان دو نيمه سيب ( قسمت اول )

    :gol::gol::gol::gol: دوستای خوب و مهربونم مرسی از لطفی که به من داشتید . این رمان کلا یک جلد بود و ادامه ندارد . :gol::gol::gol::gol:
  2. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل سیزدهم :gol: راهبه گفت: - خوب شد که خودش از سر راه تو کنار رفت... حیف تو نبود که زن او باشی؟ ریحانه گفت: - من که خجالت می کشیدم بگویم هوشنگ فامیل ماست... با آن قیافه زعفرانی اش... چرک زیر ناخن هایش را دیدی؟ مادر می گفت انگار هر چه سیاهی بود جمع شده بود زیر ناخن این مرد، من که ندیدمش ولی...
  3. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل دوازدهم :gol: یک کپه روزنامه و آگهی استخدام پیش رویم باز بود. به نصف آگهی ها سر زده بودم و از همه آنها نا امید و دست خالی به خانه برگشتم. بیشتر کارها فنی بود و من که دیپلم ادبیات داشتم به درد این کارها نمی خوردم. یکی دو تا از کارها هم فقط بسته بندی بود و چون نیروی کاری برای شیفت شب احتیاج...
  4. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    و سرم را به طرف مخالف چرخاندم. در جلو را باز کرد و با لحن ملایمی گفت: - سوار شو خواهش می کنم! حرف های مهمی دارم که تو باید بشنوی! کنجکاو شدم و نشستم جلو! او سلام کرد و من جوابی ندادم. دیگر از او نمی ترسیدم. چه کار می توانست بکند؟ آبرویم را بریزد؟ مگر دیگر آبرویی هم مانده بود؟ ماشین را گوشه...
  5. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل یازدهم :gol: پدر وضو گرفته بود و از سر حوض که برمی گشت سرش را به سوی آسمان گرفت و دست هایش را بلند کرد. نمی دانم چه از خدا خواسته بود اما آرزو کردم که خدا دعایش را برآورده کند. وارد اتاق که شد آستین هایش را که می کشید پایین نگاهی به من انداخت، توی اندوه و حزن نگاهش شفقتی عمیق شناور بود...
  6. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    قسمت دهم :gol: ایستاده بود، صاف و بی تحرک، مثل چوب خشک که توی زمین فرو کرده باشند. لباس کار به تن داشت و هر قدر تعارف کردم بیاید داخل با سردی و بی تفاوتی امتناع کرد. حتی به سلام و تعارف مادر هم پاسخ سردی داد و بی مقدمه رو به من با لحن ترشی گفت: - من فکرهایم را کرده ام... تو به درد زندگی با من...
  7. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    قسمت نهم :gol: یک هفته تمام بعد از جشن عقد هوا ابری بود و مادر می گفت چه نکاح پرخیر و برکتی! ریزش باران از فشار گرما کاسته بود و موجب اعتدال هوا شده بود، اما من هیچ نتوانستم از این هوا استفاده ای ببرم. گاهی می نشستم پشت پنجره و ساعتی بی تحرک به چشم انداز بارانی حیاط خیره می شدم و گه گاهی بی...
  8. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    قسمت هشتم :gol: توی شلوغی و ازدحام خانه که جایی برای سوزن انداختن نبود، من احساس غریبی می کردم. یک هفته تمام با پدر و مادر و خواهر و برادرم جنگیدم که زن هوشنگ نشوم ولی موفق نشدم و بالاخره پای سفره عقد نشستم. مهیا اصلا فکرش را هم نمی کرد من کنار هوشنگ که شاید برای اولین و آخرین بار در طول عمر کت...
  9. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل هفتم :gol: صدای گریه یاسمن قطع نمی شد. محبوبه چند بار زد پشت یاسمن و با ناراحتی گفت: - نمی دانم این دل درد لعنتی کی می خواهد دست از سر این بچه بردارد... دکتر گفت به خاطر دوانه است که می خورم... دیروز ظهر هم بادمجان سرخ کرده خوردم و دستی دستی پدر این بچه را در آوردم. مادر یاسمن را در آغوش...
  10. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل ششم :gol: مادر نخ مشکی را گره زد به نخ سرمه ای و نفسش را فوت کرد بیرون: - بالاخره که چی؟ یک روز باید شوهر کنی یا نه؟ پاهایم را که از تخت آویزان بود تاب می دادم: - اصلا کی گفته همه دختر ها باید یک روز ازدواج کنند، مگر عمه شهلا شوهر کرد؟ از بابا بزرگتر است و هنوز دختر است.... تازه خیلی هم...
  11. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل پنجم :gol: مهیا کاسه زردآلو و هلو ها را غارت کرده بود و در حالی که ملچ و ملوچ زیادی به راه انداخته بود گفت: - کاش ما هم زن داداشی گیرمان بیاید که پدرش باغ میوه داشته باشد... در حالی که هسته های زرد آلو را می شمردم گفتم: - مهرداد شما از این شانس ها ندارد... اصلا کی زنش می شود؟ - تو - من...
  12. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل چهارم :gol: روی درخت خرمالو که امسال نسبت به سال های قبل بیشتر میوه آورده بود کلاغی نشسته بود و داشت زیر پر و بالش را نوک میزد. پدر می گفت خرمالو خاصیت و ارزش غذایی بالایی دارد و وقتی داشتم یکی از خرمالو های سبز و نارس را برای برادر زاده ام فرزین می چیدم رو به من گفت: - بیخودی این میوه...
  13. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل سوم :gol: لباس مناسبی برای عروسی لاد پیدا نکردم همه لباسهایم به قول مرضیه مال عهد بوق بودند و دیگر کسی به یاد نداشت که چه وقتی اینها مد بوده است و چقدر هم به وقت خودش گران بوده اند، البته تاریخ خرید تمام لباس هایم مال زمانی بود که از مد می افتادند. یعنی وقتی که مد تازه ای به بازار می آمد...
  14. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل دوم :gol: - مادر کجایی؟ بیا ... خواهران عزیزم با هم تشریف فرما شدند، هر کدام با بچه و ساک رخت و پوشک و شیر خشک... محبوبه زودتر از مرضیه گوش چشمی نازک کرد و گفت: - نوبت تو هم می رسد خانوم... آخ که چه کیفی می دهد تورا با دو سه تا بچه قد و نیم قد ببینم. محبوبه یاسمن یک ساله را که...
  15. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    فصل اول :gol: قصه از اینجا شروع شد. من و مادر توی اتوبوس نشسته بودیم با هم از خرید بر می گشتیم. زیر پاهای مادر بسته های سبزی و میوه و گوشت و مرغ بود و توی دست من هم یک عروسک بود که از بچگی همبازی من بود! روی صندلی دو نفره بغلی یک مادر و یک دختر دیگر نشسته بودند. زیر پاهای مادر دیگر هم بسته...
  16. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    :gol::gol::gol: نام کتاب : تقدیر این بود که ... نویسنده : نیلوفر لاری :gol::gol::gol:
  17. ملیسا

    اسپم ها ، تاپیک های تایید نشده ، پست های تکراری و حذف شده!!

    دوست خوب من جلد دوم را هم ادامه جلد اول گذاشته ام . اگر با کمی دقت خوانده بودی متوجه میشدی .
  18. ملیسا

    رمان "ریشه در عشق"

    وای مرسی عزیزم لطفا بازهم ادامه داستان را بگذارید . منتظریم همه ی ما :redface:
  19. ملیسا

    به مناسبت نزدیکی روز مادر و زن, به این تاپیک سری بزنید.

    روز مادر مبارک اسم تو اسم ائمه خداست اسم تو اسم زنان عالم است اسم تو اسم بزرگوار خداست اسم تو اسم دختر پیغمبر است (فاطمه زهرا)
بالا