نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان رایکا

    رزا با حيرت سرش را تكان داد: - شما براي منم چاي ريختيد؟ - اشكالي داره؟ رزا فقط سري جنباند و صندلي را از زمين بلند كرد و روي آن نشست و غرق صورت دلنشين او شد . به نظرش آمد امروز با روزهاي ديگر متفاوت است . لبخندي بي رنگ روي لبش نشست اما به فاصله چند ثانيه با مشاهده صورت بي حالت...
  2. ملیسا

    رمان رایکا

    اشعه هاي طلايي خورشيد يواشكي به داخل اتاق سرك مي كشيدند كه از خواب برخاست .هنوز خستگي شب پيش در بدنش بود اما بايد زودتر بلند مي شد .سرش را از روي تخت بلند كرد و نظري به اطراف انداخت و با مشاهده عكسهاي پاره پاره كف اتاق ، بياد قولي كه به رايكا داده بود افتاد .بسرعت عكسهاي ريز شده را جمع كرد و از...
  3. ملیسا

    رمان رایکا

    رايكا از او ديده برگرفت و با صداي گرفته‌اي ناليد : - خسته‌ام، خسته، اونقدر خسته‌ام كه دلم ميخواد از اين روزگار لعنتي دل ببرم و چشمم رو ببندم و ديگه هيچ وقت باز نكنم! اونقدر خسته‌ام كه دلم ميخواد فراموش كنم كي بودم وكي هستم ! و بعد بسوي عكسهاي چسبيده شده بر روي ديوار رفت و به سرعت آنها را كند...
  4. ملیسا

    رمان رایکا

    رزا كه ديگر استقامت خود را از دست داده بود آرام روي كاناپه افتاد و باز هم اشك ، صورتش را خيس كرد . - دو ساعته دارم باهاش تماس مي گيرم اما تلفنش رو جواب نمي ده . رنگ از روي هر سه آنها پريد. روناك هم خود را روي مبل انداخت و اشك، راه صورتش را پيمود .دانيال انگشتش را روي بيني‌اش گذاشت و...
  5. ملیسا

    رمان رایکا

    رزا لبخندي به صورت مادر شوهرش پاشيد و از پله ها بالا رفت .هنوز چند پله بيشتر بالا نرفته بود كه بار ديگر صداي شكوفه خانم به گوشش رسيد: - رزا جون يه تماس هم با رايكا بگير و بگو زودتر بياد خونه .به خدا از دلشوره مردم اما فتاح گفته نبايد مرتب باهاش در تماس باشيم .مي گفت دكترش گفته بايد خيلي عادي و...
  6. ملیسا

    رمان رایکا

    بـيا پرواز كنـيم كنـار هم بيا پرواز كنيم تو باغ هم بـيـا بـاشـيم مـال هـم بـيـا بـاشـيـم مـال هم اگه همخونه ميخواي مـن اگـه ديوونه ميخواي من گـل عـاشق گـل عـاشـق اگـه گلخونه ميخواي من بـيـا بـاشـيـم مـال هـم بـيـا بـاشـيـم مـال هـم كاشكي‌چشمات‌مال‌من بود تـو سـرت خـيال من بود مـثـل مـن كــه...
  7. ملیسا

    رمان رایکا

    از روي مبل برخاست و آرام دستگيره در را پائين كشيد و با ترديد به داخل اتاق نگريست .بعد گامي به داخل گذاشت و به ديوار كاغذ ديواري شده از عكسهاي عسل نگاه كرد .چقدر دلش ميخواست ذره‌اي از محبتي كه نثار عسل مي شد به او تقديم مي شد! اما افسوس، عشق عسل مجالي براي رايكا باقي نگذاشته بود. به تخت رايكا...
  8. ملیسا

    رمان رایکا

    رزا در حال خروج از در ، با صداي نسبتا بلندي گفت : - صبحانه‌تون رو كه خورديد مي يام سيني رو مي برم رايكا در را بشدت بهم كوبيد و روي تخت نشست .چشمهاي گيراي دختر جوان او را بياد روزهاي دوري مي انداخت، اما هرچه به ذهنش فشار آورد او را بياد نياورد . فقط مطمئن بود آن لحن تند وگزنده و در كنارش آن...
  9. ملیسا

    رمان رایکا

    فصل نهم فصل نهم فصل نهم :gol: اشعه هاي نور خورشيد با سماجت از لاي پرده ، خود را به داخل اتاق مي كشيدند .رزا بي حوصله چشمهايش را باز كرد و به اطراف نگريست .هنوز در عمارت بزرگ آقاي بهنود بود. لحظه اي اتفاقهاي ديشب چون فيلمي از جلوي ديدگانش گذشت و او بار ديگر به ياد آورد كه براي چه موضوعي...
  10. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    عزیزم من هم شب سراب را دارم . بامداد خمار تمام بشه ، شب سراب را هم میگذارم براتون . :gol:
  11. ملیسا

    رمان رایکا

    سلام عزیزم . کتابها را شروع کن به تایپ کردن مهربونم .:gol:
  12. ملیسا

    رمان رایکا

    كلمه آخرش چون پتك بر سر رزا فرود آمد .آرام دستش را روي سرش برد و آهي كوتاه از سينه‌اش بر آمد .روناك كه حال منقلب رزا را ديد، دست دراز كرد و دست برادرش را گرفت تا او را از رزا دور كند اما او بشدت دست روناك را عقب زد و فرياد كشيد: - مي دوني از كي فهميدم كه تنها خواهم موند؟ از اون وقتي كه تو...
  13. ملیسا

    رمان رایکا

    آقاي بهنود بسرعت دور زد و راه عمارت خود را در پيش گرفت . رزا هم سرش را به صندلي تكيه داد و سعي كرد حال رايكا را تجسم كند اما اين كار محال بود .نمي دانست با چه برخوردي از سوي او روبرو خواهد شد اما به هر حال اميدوار بود . - رزا جون خوابي؟ رزا به آرامي چشمهايش را گشود و به پدر شوهرش نگاه كرد...
  14. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    دوست خوبم میشه اسم کتاب را بگید:gol:
  15. ملیسا

    رمان رایکا

    رزا دستش را بالا برد و با اين كار پدرش را وادار به سكوت كرد و با گريه گفت: - بابا دلم ميخواد تلاشم رو بكنم .اگه توي اين ميون هيچ چيز جز يه دختر شكست خورده و در هم ريخته به جا نمونه .حتي اگه فقط يادي از رزا ، دختر نازپرورده مهندس سرمدي به جا بمونه! گمان ميكنم عشق رايكا اينقدر اينقدر ارزشمنده كه...
  16. ملیسا

    رمان رایکا

    فتاح خان نفس حبس شده در سينه اش را بيرون داد و سرش را به زير انداخت و در بين دو دست گرفت . رزا نگاهش را به اطراف چرخاند؛ در كنار در آشپزخانه مادرش در كنار ياسمن ايستاده بود و با كمال تعجب ديد كه هر دو اشك مي ريزند .قطرات اشك او هم سراسيمه راه گونه‌اش را پيموده و روي لبش جا خوش كردند . -...
  17. ملیسا

    رمان رایکا

    - من هم نگران حال رز عزيزم هستم و هم پسرم. مهندس جون شما بايد به ما....... - من ديگه كاري از دستم بر نمي ياد ، حتي ديگه قادر نيستم دختر كوچكم رو........ - آخه رزا از روي تخت برخاست و به كنار پله ها رفت و به سالن نگريست .فتاح خان در كنار پدرش نشسته بود و پدر سر به زير داشت...
  18. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    چشم عزیزم امروز هم یک قسمت دیگه میگذارم براتون . انقدر عصبانی نشو قربونت برم .:gol:
  19. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    حالا خجسته هم که خبرها را برایم می آورد، پهلوی من چمپاتمبه زده بود. خواهر بزرگترم کنار مادرم بود. شب فرا می رسید و آمدن پدرم نزدیک می شد. حالم چنان بود که انگار دل از حلقم بیرون پرید. دهانم خشک شده بود. خجسته آب برایم می آورد، بی فایده بود. تمام بدنم می لرزید. انگار منتظر جلاد بودم. خواهرانم به...
  20. ملیسا

    رمان بامداد خمار

    چشم عزیزم
بالا