نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    موقعی که از پردیس جدا می شدم او گفت که فکر نمی کند اتاق مشترکمان بدون حضور من خیلی هم صفا داشتنه باشد و همین حرف او باعث شد آنقدر احساس خوشحالی کنم که به او بگویم اگر خیلی احساس تنهایی می کند من به سنندج نمی روم ولی پردیس گفت نه تورو خدا یک چیز گفتم تا خاطره خوبی از وداعمان داشته باشی تو بری...
  2. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    3 خیلی وقت است که سراغت را نگرفتهام خیلی حرفها دارم که بنویسم دوست داشتم زودتر از این خاطراتی را که در دلم انبار شده بر روی ورقهای سفیدت پیاده کنم. اتفاقات ماه گذشته انقدر زیاد است که تمام آنها در این لحظه به مغزم هجوم آورده و باعث شده که ندانم از کجا باید شروع کنم. بعد از آمدن پیروز مهمانان...
  3. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    سروش را خیلی وقت بود که ندیده بود و حالا با دیدن او فکر میکردم دلم برای این پسر عموی درشت هیکل و خوش قیافهام تنگ شده بود به خصوص که میدانستم سروش هنوز هم دیوانه وار پردیس را دوست دارد و این را از نگاه عاشقانه سروش به پردیس فهمیدم.زمانی که برای سلام و احوالپرسی با مهمانان به اتاق آمد متوجه نگاه...
  4. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    وقتي از اتاق خارج شدم در را پشت سرم بستم و مدتي داخل راهرو ايستادم و بعد در حالي که بغضم را فرو مي دادم به طرف طبقه پايين به راه افتادم. نمي دانم قصدم از پايين رفتن چه بود اما در آن لحظه دوست داشتم هر جايي باشم غير از بودن در اتاقم. هنوز چند پله سالن پايين نمانده بود که در جا خشکم زد. در يک لحظه...
  5. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    بعد از رفتن پوریا به دور و اطراف نگاه کردم و در این فکر بودم که دفتر را کجا پنهان کنم که پردیس آن را نبیند.بهترین جایی که به فکرم رسید زیر تشک تختم بود و برای اطمینان بیشتر آن را درست وسط تشک قرار دادم و برای عوض کردن لباس به سرعت به طرف کمدم رفتم. زمانی که به اتاق پذیرایی رفتم پیروز داشت با...
  6. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    در اين هنگام پيروز از در وارد شد و چمدان هايش را همان جلوي در گذاشت و به اطراف نگاه كرد. با دست به او اشاره كرد و با لكنت گفتم:"بفرماييد." پيروز نگاهي به سمتي كه اشاره كرده بودم انداخت و لبخندي لبانش را از هم باز كرد و چند قدم جلو آمد و گفت:" اما من فكر مي كنم اتاق پذيرايي آن سمت باشد." تازه...
  7. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    " تو که منو کشتی آره پیروز من الان میدان هفت تیر هستم اما بقیه راه را بلد نیستم می خواستم ببینم چطور باید به راننده نشانی بدم." با منگی گفتم:"چرا اونجا ؟ شما الان باید فرودگاه باشید؟" " ببخشید اگه ناراحتید بنده بر می گردم." متوجه شدم حرف جالبی نزده ام و در پی اصلاح حرفم گفتم:" منظورم اینه که...
  8. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    البته چند تا خواستگار نيز براي پرديس قد علم كرده بودند كه بنده خداها حسابي مسخره او شدند.گاهي اوقات فكر ميكنم پرديس به كدام يك از اعضاي خانواده مان رفته است ,او خيلي زيبا و در عين حال خيلي متكبر و خود خواه است و همچنين ماجرا جوست و مادر هميشه مي گويد كه نگران آينده اوست. پرديس چشمان سبز و همچنين...
  9. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    آن روز تنها به منزل برگشتم زيرا نوشين چند روزي بود كه تعطيل شده بود وقتي به منزل رسيدم همين كه از در وارد شدم بيشتر اسباب و اثاثيه را گوشه حياط ديدم.يك لحظه به فكرم رسيد كه نكند پدر منزل را فروخته و ما در تدارك اسباب كشي هستيم ولي اين از واقعيت خيلي دور بود زيرا با وحودي كه سرم به درس و مدرسه...
  10. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    و همچنين مالك چند ده و آبادي بوده و علاوه بر آن داراي ثروت زيادي از جمله زمين و ملك فراواني بوده كه از تمام اين ملك و آبادي ها يك سوم آن بعد از تقسيم اراضي به تنها پسرش طهماسب خان كه پدربزرگم بود و همچنين تنها دخترش گهرناز خاتون به ارث رسيد.پدر بزرگم نيز با وجود داشتن دو همسر و هفت فرزند كه دو...
  11. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    2 روي مبل اتاق پذيرايي منزلمان نشسته بودم و به نقطه نامعلومي چشم دوخته بودم کاري نبود که انجام دهم و به خاطر همين احساس مي کردم خيلي کلافه و سر در گم هستم . ساعت ده و نيم شب بود و هيچ کس در منزل نبود . همه براي استقبال از پيروز به فرودگاه رفته بودند و من در اين فکر بودم که آيا آنها به فرودگاه...
  12. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    با و جودي كه ميدانستم او برادرم مي باشد احساس مي كردم براي رفتن به آغوشش خجالت مي كشم .اما در يك لحظه ترديد را كنار گذاشتم و خود را در آغوشش انداختم. متوجه شدم احساس خته و مهار كرده ام كم كم بيدار مي شوند.با به مشام كشيدن بوي تن برادرم اشك در چشمانم حلقه زد . در همان لحظه احساس كردم در اين مدت...
  13. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    " خانم كادو ها آماده است." از اينكه فروشنده به اين سرعت كار را انجام داده بود با تعجب به او نگاه كردم اما با ديدن ساعتي كه بالاي سر او بود متوجه شدم سه ربع ساعت گذشته و من غرق در تفكر بودم. از فروشنده تشكر كردم . بسته ها را به اضافه تعدادي كادو براي كساني كه در حال حاضر فراموششان كرده بودم در...
  14. ملیسا

    [IMG] [IMG]

    [IMG] [IMG]
  15. ملیسا

    سلام محسن عزیز صبح زیبای شما بخیر . ممنون ، حتما هر رمانی که تمام شد به شما اعلام میکنم تا باز...

    سلام محسن عزیز صبح زیبای شما بخیر . ممنون ، حتما هر رمانی که تمام شد به شما اعلام میکنم تا باز کنید . باز هم ممنون از لطف شما .
  16. ملیسا

    گلابتون عزیزم رمان خیال تو هم تمام شد . لطفا قفل کنیدش .

    گلابتون عزیزم رمان خیال تو هم تمام شد . لطفا قفل کنیدش .
  17. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    منبع : http://98ia.com
  18. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    خواهش میکنم عزیزم . گفتم الان که من فایل را دارم کمک کنم به شما . امیدوارم سمانه جان از من ناراحت نشی گلم .:gol:
  19. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    گذشت روزها و هفته ها حیران و سرگردان میان دو مکانم و جاده مرا خوب میشناسد و وجودم به شمیم سبزه و درخت اشناست.دور خود چرخ میخورم هم چون فرفره ای تا تعادل بر قرار کنم و کسی را از خود آزرده نسازم .پدر نامم را پری بادپا گذشته و خواهر مرا رعد و برق خطاب میکند.اما خود میدانم که دارم از درون چون یخ اب...
بالا