نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    این جای شعر را از حفظ بودم وباقی ان را هر کار که کردم به خاطر نیاوردم اما به بیتا قول دادم که ادامه شعر را از کتابی که در منزل عمو بود بنویسم وبرایش بیاوم. با امدن معلم ادبیات به کلاس ما هم ازحال وهوای شعر شاعری بیرون امدیم وخود را برای دادن امتحان اماده کردیم. به هر ترتیب بود ان روز سپری شد هر...
  2. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    بعد از جلوی پردیس که مثل چوپانی بچه ها را به طبقه پایین هدایت می کرد کنار رفتم پردیس چند قدم که رفت برگشت وگفت راستی مامان گفت با بیتا رفتی لباس بخری خریدی اره می ایی ببینی الان میام بزار اینا روبه ننه هاشون بسپارم که فکر نکنن واسه تفریح به پارک اومدن خندهام گرفته بود می دانستم پردیس همین کلام...
  3. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    به در اتاق پرو تکیه دادم و گویی تازه فهمیده بودم چه کار کرده ام بار دیگر خودم را داخل اینه نگاه کردم ونفس عمیقی کشیدم به یاد پردیس افتادم می دانستم اگر این موضوع را به او بگویم با گفتن اینکه یک نظر حلال است خیال مرا راحت می کند با زحمت زیاد زیپ لباس را پایین کشیدم ولباس را از تنم در اوردم وبعد...
  4. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    احساس شاگرد کودنی را داشتم که متوجه منظور معلمش نمی شد هر چه فکر کردم که شهاب چه پیشنهادی به من کرده ان را به خاطر نمی اوردم شاید پیشنهاد اینکه به مرکز خریدی که او می گفت برویم ویا شاید منظورش چیز دیگری بود ترجیع دادم از او چیزی نپرسم مدتی بعد شهاب اتومبیلش را کنار خیابانی نگه داشت ومن و او...
  5. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    صدای شهاب مرا از افکاردور و درازی که مغزم را احاطه کرده بود بیرون آورد.به او نگاه کردم با صدای آرامی گفت:(نگین مثل اینکه چیزی می خواستی بخری کجا بریم ) به یاد خرید لباس و همجنین به یاد کادوی که برای شهاب گرفته بودم افتادم اما چیزی نگفتم دوست داشتم درست در لحظه ای که می خواستیم از هم جدا شویم ان...
  6. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    پشت تلفن هر دو پر حرفتر بودیم اما حالا که رو در روی هم قرار گرفته بودیم چیزی به فکرم نمی رسید که ان را عنوان کنم همچنان که در ذهنم بدنبال واژه ای برای شکستن سکوت می گشتم به چهره یا و نگاه کردم و در همان حال صحبت درباره زیبایی چهره و گیرایی نگاهش تنها کلماتی بود که در ان لحظه به خاطرم می رسید اما...
  7. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    شهاب با وجودی که در چهره اش نگرانی خوانده می شد اما نگاهی به من کرد و بعد لبخندی زد و سپس به خیابان جلوی رویش خیره شد و گفت:می خوام یک اعتراف پیشت کنم تا قبل از آشنایی با تو و حتی قبل از دیدنت وقتی پشت فرمان اتومبیلمینشستم به تنا چیزی که فکر می کردم رسیدن به اوج سرعت پرواز روی زمین بود و رسیدن...
  8. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    نمی دانستم که شهاب مرا در خودرو صادق دیده ات یا نه اما امیدوار بودم که اینطور باشد چون در اینصورت کار من ساده تر می شد و احتیاجی نبود با آن دل آشوبی و ترس تا سر خیابان بروم. به ساعتم نگاه کردم دو نیم بود و من همچنانکه جلوی در منزل بیتا ایستاده بودم در فکر بودم که چه باید بکنم در تردید بودم که...
  9. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    به طرف آشپز خانه رفتم تا به مادر بگویم که می خواهم بروم که مادر برای رفتن من حرفی نداشت . بعد از کسب اجازه از جانب مادر به طرف اتاقم رفتم تا حاضر شوم. مثل همیشه در انتخاب لباس به تردید افتادم متاسفانه در این مورد انقدر به پردیس متکی بودم که احساس می کردم خودم نمی تونم انتخاب خوبی داشته باشم . در...
  10. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    روز سه شنبه وقتی از مدرسه به منزل برگشتم مادر طبق معمول مشغول تدارک دیدن و سفارش دادن بود. لباسم را عوض کردم و در هنگام ناهار خوردن رو به مادر کردم و گفتم:مامان من هنوز لباسم را نخریدم فردا شب هم که حنابندان پری است پس کی باید برم خرید؟ مادر به من نگاه کرد و گفت:پس چرا چیزی نمیگی؟خوب من از کجا...
  11. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    8 هنوز خستگی مراسم پریچهر از تنمان بیرون نرفته بود که این بار نوبت او بود که کمر همت برای مراسم نامزدی پردیس ببندد. اما مراسم نامزدی و در اصل بله برون او به شلوغی و ریخت وپاشی نامزدی پریچهر نبود. فقط خانواده ی عمو ناصر و پدر و مادر آقا صادق بودند که به قول پدر حالا جزیی از خانواده خودمان به...
  12. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    مادر که دید خیلی به فکر فرو رفته ام گفت:نگین اگه از الان کمی احساس مسولئیت کنی دیگه نگران این نیستی که چطور بعد از دو خواهرت کار را برعهده بگیری. از اینکه مادر فکرم را خوانده بود ترس برم داشت نمی دانم چطور بود من هر فکری می کردم دیگران به راحتی از آن باخبر می شدند . چند بار دیگر این اتفاق افتاده...
  13. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    حرف پردیس را قبول نداشتم و نمی خواستم به خاطر بیشتر عزیز کردن خودم او را در انتظار قرار دهم.اما پیش پردیس چیزی نگفتم و شماره را گرفتم. پردیس فاصله اش را با من کمی بیشتر کرد تا من راحتتر صحبت کنم. با اولین زنگ شهاب گوشی تلفن را برداشت و این نشان می داد که چقدر منتظرم بوده است. سلام پاسخ سلامم را...
  14. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    آن شب نتوانستم حتی یک کلمه در مورد شهاب با پردیس صحبت کنم چون تا می آمدم صحبت کنم خنده ام می گرفت.ترجیح دادم بخوابم و همین کار را هم کردم. اما نیمه شب از جا برخاستم و چون اثر خنده رفته بود تازه به این فکر افتادم که در باره شهاب فکر کنم. شهاب گفته بود پدر و مادرش فوت کرده بودند . فهمیدم حدسم درست...
  15. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    شهاب با من چه کرده بود که هر لحظه احساس می کردم در حال سقوط از یک بلندی هستم . نفهمیدم چه گفتم و چطور خداحافظی کردم فقط زمانی به خودم آمدم که گوشی تلفن در دستم بود و من مات و مبهوت به آن نگاه می کردم. هنوز نتوانسته بودم فکرم را متمرکز کنم و صحبت های او را به یاد بیاورم که زنگ تلفن چون شوک برقی...
  16. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    وقتی با تلفن تنها شدم لحظه ای ترس وجودم را گرفت. از اینکه به تنهایی می خواستم شماره بگیریم و با شهاب صحبت کنم کمی واهمه داشتم . با خودم گفتم کاش پردیس بود. اما می دانستم با حضور او نمی توانستم درسهای که از او یاد گرفته بودم را پیاده کنم. ابتدا بلند شدم و برای اطمینان بیشتر صندلی کوچک اتاقم را...
  17. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    بعد که مادر با ناراحتی به او گفت که این چه کاری بود که تو جلوی عمه و عمو و زن عمویت کردی خیلی خونسرد و عادی جلوی پدر گفت:د اگه من اونجا نبودم که عمه سر همتون کلاه گذاشته بود. مادر به پدر نگاه کرد و لبش را دندان گرفت.یکی از خصلت های خوب مادر این بود که تابه آن وقت ندیده بودم از فامیلهای پدرجلوی...
  18. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    نیشا و پردیس در فکر بودند و نوشین که شک داشتم احساساتش کامل شده باشد با بی تفاوتی سرش را به اطراف می چرخاند. و به عکسهای در و دیوار اتاق او نگاه می کرد.از اینکه مثل احمقها هنوز در اتاق خواب او بودم احساس بدی داشتم. فکر می کردم با داشتن این آلبوم مرتکب جنایت شده و به همه ما خیانت کرده است.از جا...
  19. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    صدای پردیس را می شنیدم که می گفت:آقا پیروز شما آلبوم عکس هم دارید؟ از سوال پردیس خنده ام گرفت و با خود فکر کردم عجب آدم بی فکریست.مگر آلبوم یک مرد مجرد دیدن دارد؟ پیروز گفت:بله البته دوست دارید ببینید؟ پردیس و نیشا با هم گفتند:بله . و بعد هم به هم نگاه کردند و خندیدند و پردیس گفت:اگر زحمتی نباشد...
  20. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    اما تنها چیزی که دیدم چند دختر بودند که در حالی که بلوز و شلوار پوشیده بودند بدون روسری مشغول توپ بازی بودند.سن دخترها نیز تقریبا سیزده و چهارده ساله بود. به دختر ها اشاره کردم و خطاب به پردیس گفتم:اینارو میگی؟ هنوز پردیس سرش را خم نکرده بود تا آنها را ببیند که چشمم به دختر نوجوانی افتاد که با...
بالا