نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    پسرعمو رنجیده گفت:من نمیدونم کی این دشمنی تموم میشه و بین شما دو نفر صلح برقرار میشه.به طعنه گفتم:هر وقت شاه تاج و تخت خودشو گذاشت و رفت بین ما هم صلح برقرار میشه.پسرعمو با گفتن اونوقت هم مطمئن نیستم .بطرفم چرخید و به صورتم زل زد و پرسید:پری بمن بگو تو چی میدونی که من نمیدونم.دلم میخواد بدونم چی...
  2. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    وقتی چشم باز کردم سکوت خانه وهم انگیز بود بلند شدم و فکر کردم که چشمانم تار میبیند اما براستی همه جا نیمه تریک بود.آرام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم آفتاب در حال غروب کردن بود بود و هیچ چیز تغییر نکرده بود در حیاط بی صدا باز کردم و سرکی بیرون کشیدم.خلوت بود و هیچ صدایی جز عبور ماشینها بگوش...
  3. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    همه علاقه هام معطوف دلهای شکسته بود. لطفا همه را جمع نبند توی دنیای علاقه اند بعضی ها راهی ندارند یا بهتر بگم اصلا وجود ندارند. به سخنش فقط گوش کردم و نگاهم را باز هم به جاده و طبیعت برگرداندم.تا تاثیر جادویی طبیعت بر جانم با حرفهای نیش آلود زایل نشود.وقتی اتومبیل از کنار درخت سپیداری به خم کوچه...
  4. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    روی ایوان قالیچه انداخته بودم و به آب فواره که بالا میرفت و سرنگون میشد نگاه میکردم.نعیمه بسلط گلدوزی را جلوش ولو کرده بود و داشت یک گل نکشفته را پای یک تکه چلوار سفید گلدوزی میکرد.بیشتر کارهای نعیمه مرا یاد پوران میاندازد.او هم فصل تابستون میشد از مادر تکه ای پارچه میگرفت و با نخ رنگی گلدوزی...
  5. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    حرکت کردم و رفتم پشت ویترین فروشگاه ایستادم و گفتم:ببینید چه قشنگ است این بهتر از لباسی است که فقط یکبار مصرف دارد .پسرعمو وقتی دید که من واقعا قصد خرید دارم پشت سرم داخل شد و با فروشنده سر همان تلویزیون به گفتگو پرداخت .وقتی خارج میشدیم دو تا کارتون پشت سرمان از فروشگاه خارج شد. نزدیک ظهر بود...
  6. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    پسر عمو تا صبح نخوابید و چراغ اتاقش تا صبح میسوخت.شاید او هم چون من به پیوند نا استوارمان می اندیشید و واژه مصلحت را پشت سر هم تکرار میکرد و یا شاید خاطره وصلت عشق او را برده بود تا اوج وصال.و یا شاید هم آن ترس مبهم آینده دور خواب را از چشمش گریزانده بود.هرچه بود تا صبح سحر دو حوض قدم آهسته راه...
  7. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    اما من غمگین نبودم به این زن که مبارزه را برده بود و بر پدر حکومت میکرد احترام میگذاشتم.میدیدم که زن عمو را هیچ ببازی نمیگیرد و هم چون فرمانروای مقتدر حکومت میکند.من و او د رنشستی بی کلام به توافق رسیده بودیم که هر یک حکمران تیول خویش باشیم.صلح نامه ما با فرستادن هدایایی چند از جانب او به حیاط...
  8. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    محبتم نسبت به بچه ها هرگز انقدر زیاد نبود و باور نمیکردم که حتی فکر جدایی از آنها هم بتواند از زنده بودن و زندگی کردن سیرم کند.وابستگی که به بچه ها پیدا کرده بودم و حس تملک آنها تمام وجود مرا پر کرده بود از یکسو میتوانستم این تملک راب رای خود حفظ کنم و درد فراق را نکشم و ار سوی دیگر نفرت و...
  9. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    از صدای قارقار کلاغها دیده باز میکنم و به سیر حیاط خزان زده میروم.از آن دورها بوی باران میاید که نسیم خنک صبحگاهی با خود بهمراه آورده است.بگمانم در حیاط کوچیکه باران میاید.وای کاش آنقدر ببارد که بشود درخت فریب و ریا را در آن شست و روی طناب صداقت آویخت.چهره خویش در آب مینگرم موهای پریشانم خیسی لب...
  10. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    عصر پنجشنبه پاییزی بود که عمار با همسرش از در وارد شد.دختری سفید روی و قد بلند با رنگ چشمی میشی که زود مهرش بر دلم نشست و مهربانانه در آغوشش کشیدم.او را تا به آن ساعت ندیده بودم چرا که د رمراسم عقد و عروسی او حضور نداشتم و به سرماخوردگی دچار شده بودم.سرماخوردگی که فقط با دو عطسه همراه بود و هیچ...
  11. ملیسا

    سلام دوست عزیزم . شرمنده من این کتاب را ندارم ، باید بگردم پیدا کنم کتاب را . حتما به محض پیدا...

    سلام دوست عزیزم . شرمنده من این کتاب را ندارم ، باید بگردم پیدا کنم کتاب را . حتما به محض پیدا کردن براتون تایپ میکنم .
  12. ملیسا

    مرسی مامانی گلم . شما لطف کردید که عرایض بنده را انجام دادید . رمان تقدیر این بود که ... هم تمام...

    مرسی مامانی گلم . شما لطف کردید که عرایض بنده را انجام دادید . رمان تقدیر این بود که ... هم تمام شده است . جستار را هم میخواهید قفل کنید البته یک یا دو روز باز بگذارید لطفا تا من رمانهای تمام شده را اضافه کنم . اگر کسی هم اسپم کرد در آخر مثل همیشه شما من را شرمنده میکنید و حذف میکنید . میگم...
  13. ملیسا

    سلام عزیزم روز زیبای شما بخیر . خانوم گل لطفا رمان امانت عشق را قفل کنید . تمام شد . راستی به...

    سلام عزیزم روز زیبای شما بخیر . خانوم گل لطفا رمان امانت عشق را قفل کنید . تمام شد . راستی به پیشنهاد محسن پستی ایجاد کردم تحت عنوان رمانهای تکمیل شده اگر مورد تایید است لطفا قرار دهید در داستان و حکایت .
  14. ملیسا

    رمان امانت عشق

    پایان
  15. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 9 یک هفته پس از ملاقات من و سیاوش خاله سیمین و اقای رفیعی به همراه دایی حمید و زن دایی و سیاوش و تمام اقوام مادر به منزل ما امدند.خاله سیمین خود مرا برای سیاوش خواستگاری کرد. به زودی مقدمات فراهم شد. نمیخواستم بار دیگر لباس عروسی بپوشم ولی این بار هم سیاوش با استدلال قوی اش مرا وادار به...
  16. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل7-8 با صدای در چنان از جا پریدم و جیغ زدم که از صدای جیغ خودم به وحشت افتادم و تا چند لحظه حسی ندشاتم به طرف ایفون بروم. پس از چند لحظه با صدای زنگ دوم با دستی لرزان گوشی را برداشتنم و بدون یانکه بدانم چه کسی پشت در است دکمه باز کردن در را زدم. به ساعت نگاه کردم دو ساعت از رفتن پدر و مادر...
  17. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل6-8 وقتي به تهران برگشتيم تا چند روز مشغول سر و سامان دادن به كلاسهايم بودم كه مدتي از انها بي خبر مانده بودم. پنجشنبه از صبح خودم را اماده كرده بودم تا بعدازظهر براي خواندن فاتحه سر خاك بروم. ان روز مانتوي مشكي ام را پوشیدم و روسري مشكي بلندي بر سر انداختم و به طرف امامزاده ي محل دفن او...
  18. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل5-8 وقتي پنجشنبه رسيد دلم گرفت و از اينكه نميتوانستم مطابق معمول سر مزار علي بروم دلگير و افسرده شدم و با اينكه تا ان لحظه خيلي خوش گذشته بود ولي از امدنم پشيمان شدم. حوصله نداشتم جايي بروم. حتي وقتي مهناز به دنبالم امد تا براي گردش عصرگاهي با بقيه به جنگل برويم به بهانه سردرد در اتاق ماندم...
  19. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل4-8 کلاسهای من کماکان ادامه داشت و حسابی مرا سرگرم کرده بود. پنجشنبه ظهر برای رفتن بر سر مزار علی حاضر شدم. مادر و پدر هم قرار بود به دیدن یکی از دوستان پدر بروند که بیمار بود. سپس برای فاتحه خوانی بر سر مزار علی بیاییند و از انجا مرا به خانه برگردانند.پدر تا مسیری مرا رساند و بقیه راه را...
  20. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل3-8 عاقبت روزي رسيد كه همگي براي استقبال از انان به فرودگاه رفتيم. با يددن محوطه فرودگاه به ياد روزي افتادم كه براي بدرقه علي امده بودم. ناخوداگاه به جايي كه دو سال پيش ايستاده بودم نگاه كردم. بغض گلويم را گرفت. مهناز مرا از خيال بيرون اورد و در حالي كه كودكش را به دستم ميداد گفت:سپيده جان...
بالا