نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان امانت عشق

    قسمت9-6 وقتی به منزل رسیدم مادر خیلی نگرانم بود. با دیدن من با نارحتی گفت:کجا بودی عزیزم. نصف جونم کردی دلم هزار راه رفت.اخر نباید خبری،پیغامی چیزی میگذاشتی؟طفلی پدر به منزل خاله پروین رفته تا بلکه تو را انجا بیابد. نگاهی به ساعت کردم حدود پنج بعد ازظهر بود ، باید با مادر صحبت میکردم. نمیدانستم...
  2. ملیسا

    رمان امانت عشق

    از اعترافش بدنم به شدت لرزید. او با همان لحن اران ادامه داد. وقت زیادی برای زندگی ندارم. دیگر احساس خفگی میکردم. کمی نزدیکتر رفتم. با وجود تلاش زیاد برای مسلط ماندن بر رفتارم ولی صدایم میلرزید. با همان حال گفتم:راحله این را میداند؟ و با این حرفم میخواستم نفهمد راحله به من حرفی زده. نمیبایست پای...
  3. ملیسا

    رمان امانت عشق

    قسمت 8-6 در یک لحظه برق خوشحالی را در نگاهش دیدم ولی گذرا بود و زود خاموش شد و به سرعت پشتش را به من کرد و با پوزخند گفت:فهرست عاشقهایت کامل نشده و میخواهی با اشافه کردم نام من ان را تکمیل کنی؟ فراموش کردی من همسر دارم و البته زندگی ام را دوست دارم؟ نمیدانم چه احساس به من دسه داده بود که بدنم...
  4. ملیسا

    رمان امانت عشق

    قسمت7-6 در تمام مدتی که راحله حرف میزد احساس کردم فلج شده ام ، مثل سنگ روی صندلی نشسته بودم. انقدر حالم بد بود که راحله بلند شد و لبوان ابی را که روی میز بود برداشت و به طرفم گرفت. وقتی دید من تکان نمیخورم چند قطه از ان را به صورتم پاشید.تازه مثل اینکه از خوابی بیدار شده باشم چشمانم به گردش...
  5. ملیسا

    رمان امانت عشق

    چقدر بعضی اوقات دویانه وار ار خدا خوساتم یا شعله عشقش را در قلبم خاموش کند یا او را به من برساتد. باور کن حتی وقتی سیاوش که او را چون برادری دوست دارم به خواستگاریش رفت کاری درست مثل بچه ها گریه کردم و گاهی از سر خشم سر سارا فریاد میکشیدم کاری که تا ان لحظه نکرده بودم. ان روز هیچ کس از دردم خبر...
  6. ملیسا

    رمان امانت عشق

    قسمت6-6 راحله نفسی کشید و جرعه ای اب از لیوانی که روی میز بود نوشید و دوباره شروع کرد. او تمام جرئیات عروسی را از نگاه خود برایم تعریف کرد،حتی ماجرای توجه بهروز و واکنش دایی سعید را هم به خوبی متوجه شده بود. وقتی نیمی از اب لیوان را سرکشید دوباره شروع کرد.پس از شام من و مادر میخواستیم به منزل...
  7. ملیسا

    رمان امانت عشق

    ان روز از شدت ناراحتی دیگر نتوانستم کار کنم. وقتی به منزل رفتم مادر با دیدن رنگ پریده ام گفت:چی شده؟ بیکار شدی؟لبخندی زدم و گفتم:نه کارم را از دست نداده ام فقط کمی سرم درد میکند و ممکن است سرما خورده باشم. مادر با دادن قرص مسکنی و با دود کردن اسپند به خیال خود خواست مریضی را از من دور کند.طفلی...
  8. ملیسا

    رمان امانت عشق

    با قیافه غمگینی گفت:چون او شما را دوست دارد. با پوزخند گفتم:ولی خودش مرا نخواست. چشمانش را بست و دیدم دو قطره اشک از روی گونه هایش فرو غلتید. تحمل دیدن اشکهای او را نداشتم. سپس با صدایی که از گریه میلرزید گفت:ولی او فقط تو را دوست دارد تو از هیچ چیز خبر نداری. بلند شدم و در حالی که دستهایم از...
  9. ملیسا

    رمان امانت عشق

    سياوس براي مهناز لوحي از طلا فرستاده بود كه روي ان نقش شده بود :"مهناز ، رضا پيوندتان مبارك . ونامه اي كه در ان نوشته شده بود :"مهناز جان دختر عمه ي عزيزم و اقا رضاي گل از اينكه د مراسم ازدواجتان نميتونم شركت كنم خلي به حال خودم تاسف ميخورم ولي اميد وارم خوشبخت و شادكارم روزگار را بگذارنيد و...
  10. ملیسا

    سلام عزیزم ، خوبی خانومی ؟ چه خبرها ؟ چه کارها میکنی ؟ بد نیست میگذره روزگار . شما چی ؟ روزگار...

    سلام عزیزم ، خوبی خانومی ؟ چه خبرها ؟ چه کارها میکنی ؟ بد نیست میگذره روزگار . شما چی ؟ روزگار خوب هست خواهر عزیز و قشنگم ؟
  11. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 4-6 "اقاي قاضي او را اينگونهنبينيد .خيل اب زير كاه است . باور كنيد من به خاطر يك سيلي به اينجا نيامدم ، مسائلي در مان است كهنميتوانم و حتي نميخواهم پدرم از انهامطلع شود ول حالا كه مجبورم اين مشائل را مطرح ميكنم...و تمام ماجرا را براي او تعريف كردم . راستش اول رويم نميشد لي چون ديدم اگر حرف...
  12. ملیسا

    رمان امانت عشق

    به ادمهايي كه پيش از ما امده بودند نگاه كردم . دو نفر مانده بود تا نوبت ما بشود . هر متقاضي كه وارد اتاق رئيس ددا گاه ميشد . براي اينكه انجا نايستم و او با تمسخر مرا نگاه نكند به پدر نگاه كردم و گفتم :"من ميروم ان طرف راهرو و روي صتدلي مينشينم ، شما هم ياييد." پدر به علامت تاييد سرش را تكان داد...
  13. ملیسا

    رمان امانت عشق

    بهوز به هيچ قيمتي حاضر به طلاق دادن من نبود و همين كار را سخت كرده بود . پس از ملي رفت و ماد در دادگاه عاقبت روزي براي ملاقات با قاضي دادگاه تعيين شد . ان روز از صبح ود در اتاقم نشسته بودم ولي نميخواستم پدر و امدر را بيدار كنم .پيش خود حرفهاي را كه بايد به قاضي در داد گاه ميگفتم تميرين ميكردم ...
  14. ملیسا

    رمان امانت عشق

    من از شدت درد فكر ميكردم الان است كه گردنمرا بشكند وبراي اينكه از دستش خلاص شوم گفتم :"نه ، دروغ نگفتم ،باوركن..فكر كردي براي چي ان وقت شب خودم را تهران رساندم ." با اينكه به چشمانم خره شده بود ولي مرا نگاه نميكرد و فكرش جاي ديگري بود ولي با همان شدت موها و دستم در چنگش بود . در فشاري كه به...
  15. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 3-6 با تمام زيبايي اخلاق خوبي نداري و مثل يك اسب وحشي سركش و نانرامي ، من هم متخصص در رام كردن اسبهاي وحشي هستم ." و با يك حركت كمربندسش را كشيد .با وحشت جيغ بلندي كشيدم . او در جا خشكش زد .باور نميكرد جيغ بكشم . باناراحتي به در نگاه كرد و گفت :"ارام باش." ولي من بازهم جبغ كشيدم . به وضوح...
  16. ملیسا

    رمان امانت عشق

    از حرفم خنده اش گرفت بود ."من او را بغل كرده بودم ؟كي؟" با شمان حيرت زده به او نگاه كردنم و گفتم :"تو جلوي چشم خودم به من دروغ ميگويي ؟" بهروز فكري كرد و لبهايش را روي هم گذاشت و فشار داد . " من خودم ديدم كه زير گوشش چيزي گفتي و او موهايت را كشيد تازه طرز نشستنت را هم ديدم كه دستست روي كمر او...
  17. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 2-6 ضبط صوت بزرگي در اتاق با رقص نورهايش خودنمايي ميكرد .ضبط صوت متنند كمد بزرگي بود كه بلند گوهاي ان دور تادور تالار روي ديوار ها نصب شده بود ند و صداي ان انقدر زنده بود كه گويي اركستري در حال نواختن اهنگ است . اهنگ نلايمي از ضبط پخش ميشد .وقتي وارد سالن شديم با انكهنور زياد چشمم را اذيت...
  18. ملیسا

    رمان امانت عشق

    سرم را بهلامت تاييد تكان دادم دويدم . وقتي چند تر بيشتر به پيچ دوم نمانده بود به او گفتم بدود .او دويد ولي من با دو سه قدم به پيچ سوم رسيدم و گفتم ك"خوب من بردم." از خنده ي او من هم خنده ام گرفت . "به راستي تو بردي كوچولوي بسيار بسيار شيطون." شي ين جاي اولش نشسته بود و با ديدن ما بلند شد و به...
  19. ملیسا

    رمان امانت عشق

    "خوب بالا پوش من هست .گ به رويم لبخند زد و من نيز با لبخند پاسخ او را داد م .حالا ديگر از او نميترسيدم .هنوز داخل نگل نشده بوديم كه شي ين را ديدم .او با دين ما به طرفمان امد و جلوي پاي من نشست .ري زمين نشستم و سرش را نوازش كردم .بهروز هم كنار دست من نشست و گفت :"شي ين نمخواهي به من تبريك بگويي...
  20. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 10-5 بار ديگر به علي نگاه كردم كه روبه رويم نشسته بود .او مثل مجسمه اي مر مري روي مبل نشسته بود و به كف اتاق چشم دوخته بود .بي اختيار لبخندي بر لبم نشست .در ذهنم خطاب به او گفتم علي آقا فكر كردي ميوتاني به راحتي به من توهين كني ، در صورتي كه مردي مثل بهروز در آرزوي ازدواج با من است .چشم...
بالا