نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 2-8 رضا و خاله پروين براي امضاي ورقه رضايتنامه به بخش رفتند. هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه با به همراه داشتن ورقه اي بالا امدند.باز لحظه هاي سخت انتظار شروع شد. مادر و خاله پروين بلند شدند تا به نمازخانه بيمارستان بروند نما حاجات بخوانند. به ياد روزي افتادم كه مادر و بقيه براي مثبت بودن...
  2. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل1-8 عيد آن سال ديگر برايم رنگ و بويي نداشت. سال جديد را در حالي اغاز كردم كه به همراه اقوام بر سرمزار او بوديم و سفره هفت سين را كه شامل خرما و شمع و حلوا و اشكهايمان ميشد روي سنگ قبرش پهن كرديم. حضور بقيه باعث ميشد نتوانم انطور كه دلم ميخواست گريه كنم. ميگويند خاك با خود فراموشي مي اورد. اين...
  3. ملیسا

    رمان امانت عشق

    میترسیدم اگر نفس عمیقی بکشم نتوانم از ریز ش اشکهایم جلوگیری کنم. انقدر پاهایم را به زمین فشار داده بودم که به گز گز افتاده بودند. با دستی لرزان گردنبند را از زیر بالش در اوردم. درخشش گردنبند اهدایی سیاوش را دیدم و ان را به دستش دادم. در دستش حسی نبود.که ان را محکم بگیرد ولی رو به سیاوش...
  4. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل7-7 روزهای هفته را گم کرده بودم. چند روز گذشته بود که پدر گفت:سیاوش اطلاع داده بدن او نسبت به درمان واکنش مثبت نشان داده است. انان امیدوار هستند به این طریق بتوانند بیماری او را مهار کنند.(((((خدا کنه)))) سخنان پدر امیدوار کننده بود ولی من تا خودم علی را نمیدیدم ارامش پیدا نمیکردم. چند روز...
  5. ملیسا

    رمان امانت عشق

    قسمت 6-7 با وحشت به طرف بخش رفتم . نگهبان با دیدن من از ورودم جلوگیری نکرد زیرا دکتر سفارش مرا کرده بود و او اجازه داد بالا بروم. سرگردان بودم که مادر در کجا است. در طبقه دوم پدر را دیدم که روی صندلی نشسته بود، به طرفش دیودم و با نگرانی پرسیدم:مادر کجاست؟ پدر با دیدن من بلند شد و گفت:او خوب است...
  6. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل5-7 حدود یک ساعت بعد سیاوش به دنبال اقای رفیعی و پدر امد، من نیز دویدم و دست پدر را گرفتم و با نگاهم از او خواستم بگذارد با انان بروم. پدر به سیاوش نگاه کرد. او به من نگاه کرد و گفت:میتوانی بیایی ولی باید ارام باشی. سرم را تکان دادم . وقتی از در پذیرش رد شدیم سیاوش به ارامی به اقای رفیعی...
  7. ملیسا

    محسن جان من ارسال کردم تاپیک را . لطفا اگر مورد قبول است تایید کنید .

    محسن جان من ارسال کردم تاپیک را . لطفا اگر مورد قبول است تایید کنید .
  8. ملیسا

    سلام دوست عزیزم . ممنون از لطف شما .

    سلام دوست عزیزم . ممنون از لطف شما .
  9. ملیسا

    لیست رمانهای تکمیل شده موجود در سایت :

    لیست رمانهای تکمیل شده موجود در سایت : 1- چشمهایی به رنگ عسل کاربر: moein1387 http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=92251&highlight=%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86 2 - تقدیر این بود که ... کاربر : ملیسا http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=97326&highlight=%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86 3 -...
  10. ملیسا

    رمانهای نیمه کاره

    دوست مهربانم ، رمان الهه ناز جلد یک و دو را من به طور کامل گذاشته ام و رمان نیز قفل شده است . فکر میکنم یا الهه ناز جلد دو که به تنهایی توسط دوست دیگر نوشته شده است حذف گردد و یا اینکه قفل گردد . رمانهای نیمه تمام خودم را که حتما تمام میکنم . رمانهای نیمه تمام دوستان را هم تا جایی که در...
  11. ملیسا

    رمان امشب اشکی میریزد

    رویا در این نامه بعد از سلام و احوالپرسی نوشته بود : بهمن عزیز ، زندگی دیر یا زود به پایان میرسد و همه ما روزی خواهیم مرد عده ای در کودکی می میرند عده ای در جوانی و عده ای هم در پیری ولی خواه ناخواه باید تسلیم مرگ شد . مرگ انکار ناپذیر است و ما در دنیا همه چیز را فانی شده باید بدانیم حتی عشق نیز...
  12. ملیسا

    راستی محسن جان من خدمت گلابتون عزیز هم عرض کردم ، سعی میکنم رمانهای نیمه تمام دوستان را کامل کنم...

    راستی محسن جان من خدمت گلابتون عزیز هم عرض کردم ، سعی میکنم رمانهای نیمه تمام دوستان را کامل کنم . فایل رمانها را پیدا کردم . بعد از اتمام تمام آنها به شما اعلام میکنم و زحمت قفل کردن آنها با شما .:redface:
  13. ملیسا

    سلام محسن جان شب بخیر . اگر براتون امکان داره میخوام یک پست در تالار داستان و حکایت ایجاد کنم...

    سلام محسن جان شب بخیر . اگر براتون امکان داره میخوام یک پست در تالار داستان و حکایت ایجاد کنم بنام رمانهای ثبت شده در باشگاه مهندسان و تمام رمانهای کامل شده و یا ناقص را اسامی را در آنجا بگذارم . البته در دفتر مدیر تالار ادبیات آخرین پستی که دادم اسامی کامل هست اگر لطف کنید اجازه ایجاد این پست...
  14. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل4-7 وقتی چشمانم را باز کردم هنوز احساس خواب الودگی و منگی می کردم. ولی کم کم هوشیاری ام را به دست اوردم. میخواستم بلند شوم ولی احساس کردم دست و پایم را بسته اند. حسی در بدنم نبود. با زحمت سرم را چرخاندم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. هوا رو به تاریکی می رفت. به دور و اطراف نگاه کردم ، پدر را...
  15. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل 3-7 ماشین پدر را دیدم که ایستاده. قدمهایم را اهسته کردم ولی فایده ای نداشت چون پدر مرا در ان حال دیده بود. به طرفش رفتم و به او سلام کردم. پاسخم را داد و با ناراحتی گفت:اتفاقی افتاده؟ میخواستم بگویم نه ولی بغضم ترکید و اشکهایم بی اختیار جاری شد. پدر با نگرانی گفت:چیزی شده ... مادر... سرم را...
  16. ملیسا

    رمان امانت عشق

    ابروهایش را بالا برد و گفت:بله صبح زود مامان توسط سارا اولین صبحانه مشترکمان را فرستاد. هر چند که مستحق خوردن هیچ کدام از اینها نیستی. با خجالت لبخند زدم و چیزی نگفتم. بعدازظهر همان روز با هواپیما به مقصد مشهد حرکت کردیم. چون علی تحت نظر پزشک بود نمیتوانستیم برای مدت طولانی به ماه عسل برویم. فقط...
  17. ملیسا

    رمان امانت عشق

    قسمت2-7 در جریان مراسم منگ بودم و مثل این بود که در خواب راه میرفتم . با لبخندی که بر لبم داشتم دست در دست علی در میان مدعوین راه میرفتم و ازحضورشان تشکر میکردم. در بین مهمانان از دیدن دکتر میر عماد و همسرش به قدری خوشحال شدم که چند بار از او تشکر کردم. سعی می کردم قدر لحظه به لحظه چشن عروسی ام...
  18. ملیسا

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    لیست رمانهای موجود در سایت : 1- عاشقم باش 2- اشب اشکی میریزد 3- امانت عشق 4- تقدیر این بود که ... 5- چشمهایی به رنگ عسل 6- خیال تو 7- کسی پشت سرم آب نریخت 8- ریشه در عشق 9- قصه زندگی 10- شب سراب 11- دالان بهشت 12- بوسه تقدیر 13- الهه ناز جلد یک و دو 14- افسون سبز 15- هم...
  19. ملیسا

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    خواهش میکنم عزیزم . نه نیمه تمام هم داریم . ولی من سعی میکنم رمانهای قدیمی که دوستای عزیزمان گذاشتند و نیمه تمام هست را فایل اش را پیدا کنم و تمامشان کنم . هرکدام که تمام شد اعلام میکنم تا شما زحمت قفل کردنش را بکشید گلم .:redface:
  20. ملیسا

    رمان امانت عشق

    فصل1-7 مادر به شدت سرگرم فراهم کردن تدارکات عروسی بود هر روز با خرید وسیله ای جهیزیه مرا تکمیل میکرد و از همیشه خوشحالتر بود. میدانستم علی را خیلی دوست دارد. من احتیاجی به لوازم لوکس که مادر برای جهیزیه ام میخرید نداشتم ولی برای اینکه دلش را نشکنم حرفی نمیزدم. برای مشکل علی باید با چند پزشک...
بالا