جسم خسته ام را بزور سرپا نگه داشته و این سو و انسو میروم.دو دختر آنی از کنارم دور نمیشوند گویی میترسند منهم چون پدرشان کبوتری شوم و به هوا پرواز کنم.پدر به عمو غلام گفت:آرامگاه دیگری لازم است و عمو غلام سرفرود آورد.قاب عکس پسرعمو در کنار قاب عکس پدربزرگ نشسته و با یک نگاه کوتاه هم میشود فهمید که...