نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    تمام شب رو انتظار کشیدم و برای خودمان آینده مان نقشه کشیدم .تا صبح از راه رسید روی تخته سنگ بیدار نشسته بودم و چشم به سپیده صبح دوخته بودم تا که تو از د رمهمانخانه با ساک وارد شوی و بگویی که آماده سفری به تعداد هر ثانیه سنگ در رودخانه انداختم و از شلپ آب سنفونی ساخته بودم اما تو چه کردی .دقایقی...
  2. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    آخرین پله که به پایان میرسید پشت سرمان اتاقی بود که آشپزخانه شده بود.دیوار آن از سینه کوه بهره گرفته شده بود و حوض کوچک سیمانی آبریزگاه آشپزخانه بود.پیرمرد ما را به یکی از دو اتاق راهنمایی کرد که پنجره هایی یکسره از چوب و بدون شیشه داشت.در قسمت بلای چوب شبکه شبکه بود که از نور روزنه آنها بدرون...
  3. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    دو روز مانده بود به تحویل سال نو و پدر در این مدت چند بار تماس گرفته بود و میخواست بداند که برنامه من و بچه ها چیست من برای رفتن آماده بودم اما بچه ها به بهانه های مختلف از رفتن سرباز میزدند و با گله از اینکه مایل نیستند تعطیلات نوروزی خود را در خانه ای غم گرفته سپری کنند.پیشنهاد کردند که آنها...
  4. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    گفتم:آنقدر راحت از سفر صحبت میکنید مثل اینست که فقط کافیست ساکم را بردارم و حرکت کنم.فراموش کردید که همسفرتان یک زن است نه یک مرد بیتفاوت شانه بالا انداخت و گفت:هیچ تفاوتی نمیبینم امشب فکرتان را بکنید و فردا جواب دهید !عابدینی بسوی اتومبیل براه افتاد و مرا هم بدنبال خود براه انداخت.حرفهای او...
  5. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    توران اشتباه کرده بود و براستی حال عمو خوب نبود.او با دیدن من بسختی چشم باز کرد و برویم لبخند زد.صورتش را بوسیدم و کنار بسترش نشستم.عمو نجوا کرد:بچه ها را نیاوردی؟گفتم:عمو جان امتحان داشتند.بسختی سر تکان داد و گفت:امتحان واجب تر است خوب شد که خودت آمدی.شرمسارم که ترا با مسئولیت بچه ها تنها...
  6. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    گفتم:عادلانه قضاوت نمکنید نعیمه و نیلوفر خیلی بیشتر از همالان خود میفهمند و مسئولیت میپذیرند.عابدینی سر فرود آورد و گفت:من نگفتم خدای نکرده کم هوش ومسئولیت ناپذیرند بلکه مقصودم این بود که شما نمیخواهید قبول کنید که آنها میتوانند از خود مراقبت کنند و شما بیهوده میترسید و این باور شماست که قبول...
  7. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    عابدینی به در تکیه داد و منتظر شد تا ببیند من و توران چه خواهیم کرد.دوست داشتم حیاط را از وجود برگ و خاک میروبیدم و باغچه را آبیاری میکردم.اما نگاه عابدینی به ساعتش بیانگر آن بود که میبایست زودتر حرکت کنیم.از شستن حیاط منصرف شدم اما باغچه را آب پاشی کردم و با خواندن فاتحه ای برای عزیزانم حیاط...
  8. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    از صدای چند ضربه که به د راتاق خورد من و توران همزمان بیدار شدیم و توران با گفتن بله نشان داد که بیدار هستیم.صدای آقای عابدینی به گوشمان رسید که گفت:اگر هنوز مصمم هستید که خرید کنید آماده شوید.من بچه ها را بیدار کردم و لباس پوشیده بیرون آمدیدم .مش قدرت صبحانه روی میز چیده بود و من با دیدن این...
  9. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    هادی و عمو و پسرعمو ها همه خودشان راهشان را انتخاب کردند!به چشم توران نگاه کردم و از اینکه به کنه درون من راه یافته و باور بر زبان نیاورده ام را آسان خوانده بود شرمگین سربزیر انداختم و آن هنگام بود که چشمه اشکم جوشید و سیلاب اشک از دیده ام روان شد.سرم را روی شانه توران گذاشتم و گریستم آنقدر که...
  10. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    به توران گفتم:برگردیم خونه!متعجب نگاهم کرد و گفت:چرا با این عجله چیزی شده؟چگونه میتوانستم با او از احساسم از آگاهی ام و از ترس پنهان شده زیر پوستم حرف بزنم.من هنوز لباس آن سیاه بخت در خاک مدفون شده را بر تن داشتم و هنوز در هوایی زندگی میکردم که از بوی او عطر آگین بود.وفاداری به حلقه زرینی که در...
  11. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    که توران بلافاصله گفت:این اتاق برای ما زیاد هم هست و آن دیگری بی استفاده میماند .آقای عابدینی پس از شنیدن سر فرود آورد و با گفتن پس میدهم یکی از تختهای آن اتاق را به اینجا بیاورند از در اتاق خارج شد.بچه ها صورتشان نشان میداد که از وضع زیرزمین زیاد راضی خوشنود نیستند و با بی میلی روی تخت...
  12. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    عماد باز هم دلم به اندازه تمام تنهایی ها گرفته است و حس میکنم که دارم از درون خرد میشوم و فرو میریزم و هیچکس صدای فرو ریختنم را نمیشنود.توران باز هم به آن دلشوره لعنتی دچار شده و وهمی ترسناک بر وجودم افتاده وهم اینکه اینبار نوبت کیست و داغ کدام عزیز دیگری را باید به داغهای دیگر بیفزاییم؟باورت...
  13. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    جسم خسته ام را بزور سرپا نگه داشته و این سو و انسو میروم.دو دختر آنی از کنارم دور نمیشوند گویی میترسند منهم چون پدرشان کبوتری شوم و به هوا پرواز کنم.پدر به عمو غلام گفت:آرامگاه دیگری لازم است و عمو غلام سرفرود آورد.قاب عکس پسرعمو در کنار قاب عکس پدربزرگ نشسته و با یک نگاه کوتاه هم میشود فهمید که...
  14. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    دارم با شتاب میگریزم از خود از فکری که تا روزنه ای میابد تمام وجودم را دربند میکند.از جاده ای که هنگام غروب آرام نجوا میکند بدیدنم بیا از صدای آبی که زمزمه اش را میبرد تا ژرفای رویا از آن چه که دارد بوی تعلق و دلبستگی میگیرد.میخواهم فرار کنم و خود را از این احساس زهر آلود نجات بخشم و بخود باز...
  15. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    گفتم:آره حقیقت دارد آقای عابدینی در عنفوان جوانی خاطرخواه دختری از اهالی ده خودش میشود و بعد با او نامزد میشود.خودش خیلی مختصر احوال زندگی اش را برایم تعریف کرد .توران که کنجکاوی اش برناگیخته شده بود پرسید:خب بعد چی شد؟ گفتم:از قرار او به شهر می آید تا برای عروس خرید عروسی کند و برگردد.اما وقتی...
  16. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    فریاد توران صحن حیاط کوچیکه را پر کرده بود و کسی قادر نبود او را آرام کند من و توران را چون کودکی بی پناه در آغوش کشیده بودم و با صدای فریاد او آرام گریه میکردم مردان جسد غرقه به خون آقا ناصر را از سردخانه بخانه آورده بودند تا تمام اقوام جمع شوند و سپس جنازه را تشییع کنند .ناصر بر اثر شلیک چند...
  17. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    هفته اول را بسر آوردیم و من جواد هنوز فرصتی پیدا نکرده بودیم که دو نفری بنشینیم و با هم حرف بزنیم.چهره اش مثل شب اول ورودش خسته و کسل نبود گویی توانسته بودیم از تشویش و نگرانی اش بکاهیم و کمی آرامش به او هدیه کنیم.اما فائزه بی حوصله بود و کسالتش را با بانگ زدن به بچه ها عیان میکرد و پسرعمو برای...
  18. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    با خود آشتی ام و از خودم راضی آنقدر که دلم میخواهد همه را دوست داشته باشم و به همه مهر بورزم و محبت پیش کش کنم .غرورم سربلند است و من جام زرین پیروزی در دست دارم و میخواهم بنوشم بیاد پدربزرگ بیاد ننه مادر و پوران و به وهمی که مرا از همه بیزار کرده بود با صدای بلند بخندم.پنجره ها را بروی هوای سرد...
  19. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    پسرعمو با نگاه به تخمهای سبزی گویی تصمیمی بزرگ اتخاذ کرده باشد آنها را برداشت و راه کرت را در پیش گرفت دقایقی بعد صدای بیل زدنش از پشت دیوار به گوش میرسید.بچه ها زودتر از من متقاعد شده بودند که دیگر ماری وجود ندارد و با اطمینان از حرف ماموران را باغچه و کرت را در پیش گرفتند و برای کمک به پدرشان...
  20. ملیسا

    رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    از صبح 5شنبه همه چیز برای ورود مهمانان آماده بود.پسرعمو حیاط را بقول خودش صفا داده و قالیچه ها آماده بودند که به محض غروب کردن خورشید روی تراس پهن بشن هر صدای اتومبیلی که توقف میکرد گوش میخواباندیم که صدای آشنایی را بشنویم.تعمیرگاه با همت رستم باز شده بود و پسرعمو بیشتر نظارت میکرد.خودش خوب...
بالا