نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    قرار بود او برای سفری 4روزه به همراه یکی از پسر عمه هایش به کیش و بعد به دبی برود و من می دانستم مانند زنی که همسرش برای اولین بار به سفر می رود تا بازگشت او نیمه جان می شوم. شهاب از من قول گرفت که پنج شنبه هفته آینده ساعت 5بعدازظهر به او تلفن کنم. من نیز در کمال میل این را قول به او دادم وقتی...
  2. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    جشن نامزدی پریچهر با زحمتی که مادر و پدر و بقیه کشیده بودند برگزار شد اما از تمام مراسم آن فقط شلوغی و صدای گروه ارکستر و غرغرهای پردیس خوب به خاطرم مانده بود نه یک چیز هم خیلی خوب به خاطرم مانده بود و ان اینکه وقتی با لباس سبز رنگم وارد مجلس شدم متوجه نگاه خیره اطرافیانم شدم به خصوص که لباس...
  3. ملیسا

    سلام دوست عزیز . بله من به کوچولوها خیلی علاقه دارم . از اینکه من را به لیست دوستان خود اضافه...

    سلام دوست عزیز . بله من به کوچولوها خیلی علاقه دارم . از اینکه من را به لیست دوستان خود اضافه کردید بسیار خوشحال شدم .
  4. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    نوید بعد از چند لحظه بیرون آمد و به اتفاق او از پاساژ خارج شدیم.پردیس بسته لباسهای من وخودش را در دست گرفته بود. آن را به دست من داد و با نوید مشغول صحبت درباره قیمت لباسها شد تا پولی که مادر برای خرید لباس داده بود با نوید حساب کند. وقتی به منزل رفتیم برای پوشیدن لباس به اتاقم رفتم پردیس هم که...
  5. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    7 ده روز از رفتن بری دیدن مسابقه اتومبیل رانی و دادن شماره تلفنی کهشهاب در رستوران به من داده بود گذشته بود اما من هنوز جرات نکرده بودم بااو تماش بگیرم آنقدر شماره تلفن را نگاه کرده بودم که آن را حفظ شده بودم. حتی یک دفعه که کسی منزل نبود به طرف تلفن رفتم و هنوز دو شماره رانگرفته بودم که آنقدر...
  6. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    صدای غرش خودروها و همچنین دلهوری ای که به وجودم چنگ انداخته بود آرام و قرارم را گرفته بود و مانع از این می شد که با آرامش سر جایم بنشینم . بیتا سعی داشت که دوربین را از دست سام بگیرد گفت : - سام دوربین رو بده می خوام ببینم ماشین شهاب کدومه . سام همچنان به دوربین چسبیده بود و معلوم بود که...
  7. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    6 اول مهر با تمام زیبایی اش با بوی پاییز و بارش باران از راه رسید.وقتی بیتا را در حیاط مدرسه دیدم از خوشحالی فریاد زدم و به طرفشدویدم.آنقدر مشتاق دیدنش بودنم که از شوقم صورتش را چنر بار بوسیدم. بیتانیز با خوشحالی با من احوالپرسی کرد. تا زمانی که زنگ تعطیلی مدرسه به صدا در آمد من و بیتا...
  8. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    جرات نداشتم به پشت برگردم و ببينم بيتا چه کسي را مي گفت که دارند ميآيند . فقط چشمانم را بستم و و به خودم تلقين کردم نگران چيزي نيستم. صداي سام را از پشت سرم شنيدم که خطاب به کسي مي گفت: - بيا بچه کم رو خودت هر چي مي خواي بگو . نگين خانم اين ما رو خفه کرد از بس به جونمون نق زد . سام به سمت بيتا...
  9. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    نمي دانم چه حالي بودم اما بيتا به من نگاه کرد و گفت: - واي چه قدر سرخ شدي . تو که رقص بلدي پس چرا هول کردي؟ چشمم را از او گرفتم و گفتم: - مسئله رقص نيست چرا نمي فهمي؟ بيتا که تازه باور کرده بود من چه مي گويم لبخند زد و گفت: - خوب چي شده تو که تا چند دقيقه پيش حالت خوب بود يهو چت شد؟ با نگراني...
  10. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    سام گفت: - نگین خانم خوش آمدی تنها امدی؟ متوجه منظورش نشدم و سرم را تکان دادم. بیتا نگاهی به من کرد و رو به سام گفت: - آره عزیزم بهت که گفته بودم تنهای تنهاست. سام ابتدا به من و بعد به او نگاه کرد و گفت: - عیب نداره خودن هوای هر جفتتون رو دارم . سرم را به زیر انداختم و در حالی که بیتا در یک طرفم...
  11. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    5 صبح روز دوشنبه به اتفاق بيتا براي ثبت نام به دبيرستان رفتيم بيتابرايم تعريف کرد که شب جمعه همان هفته سالگرد تولدش است و قرار است جشننامزدي اش را همراه با جشن تولدش بگيرد. بيتا از من خواست که روز چهارشنبهبراي کمک به تزئين اتاقش به منزلشان بروم و من نيز با کمال خوشحالي قبولکردم . صبح چهارشنبه...
  12. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    روي مبل کنار نوشين نشستم و به صحبت هاي عمو با پيروز در مورد کار گوش دادم . وقتي پريچهر و ياسمين آمدند و پشت سر آنها هم پرديس با يک سيني چاي خوشرنگ وارد شد فهميدم که مي توانم به دگوشه اي بروم و با خيال راحت از اينکه ديگر کسي با من کاري ندارد مشغول صحبت و در حقيقت شنيدن خبرهاي جديد از نيشا باشم...
  13. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    صبح روز بعد با صداي مادر با صداي مادر كه من و پرديس را به نام مي خواند چشم باز كردم . از رختخواب پايين آمدم و بعد از عوض كردن لباس پايين رفتم. تا ساعت يازده مشغول تداركات بوديم و بعد از آن من و پرديس به اتاقمان رفتيم تا لباسهايمان را عوض كنيم. پرديس صبر كرد تا من لباسم را تنم كنم بعد شروع كرد...
  14. ملیسا

    سلام دوست عزیز و مهربانم . ممنون ، شما خوبید ؟

    سلام دوست عزیز و مهربانم . ممنون ، شما خوبید ؟
  15. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    بر خلاف همیشه که تو نخ این نبودم که چه بپوشم و یا چطور بگردم این بار دلم می خواست خیلی مرتب و آراسته باشم و در چنین مواقعی پردیس بهترین مشاور زیبایی و سلیقه بود که در کنار داشتم.وقتی جریان را به او گفتم با خوشحالی گفت: نه بابا مثل اینکه عاقبت داری بزرگ می شی. این شد یک چیزی. زود حاضر شو بریم...
  16. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    وقتی به منزل رسیدیدم مادر و پریچهر به استقبالم آمدند و مادر برایم اسپند دود کرد و من از این همه ابراز محبت واقعا ذوق زده شدم. بعد از کلی تعریف از آب و هوای آنجا و همچنین صحبت از عمه بزرگم چمدانمرا باز کردم و سوغاتی هایی را که برای خانواده خودم و همچنین عمو و زن عموو دختر عموهایم خریده بودم به...
  17. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    4 روز ها از پي هم مي گذشتند و تا چشم به هم زدم حدود سه هفته از آمدن منبه منزل عمه سوزه گذشت.در اين مدت سروش مرتب به ما سر مي زد اما فرصتيبراي صحبت پيش نيامد . مارال را يک باز ديگر ديدم که به منزل عمه سوزه آمداما خيلي زود رفت. در اين مدت اتفاق جديدي نيافتاده بود تا آن را براي پرديس بنويسم اما...
  18. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    مي دانستم سروش مي خواهد سر صحبت را باز کند اما راستش در آن لحظه حوصله توضيح دادن درباره آينده تحصيلي ام را نداشتم و دوست داشتم راجع به چيزخاي مهمتري صحبت کنم. از جمله اينکه او براي آينده اش چه تصميمي گرفته و چه کار مي خواهد بکند . ايا مي خواهد صبر کند تا هم خودش و هم خواهرم به پاي يک عشق...
  19. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    كم مانده بود شاخ در بياورم. جريان برايم خيلي جالب شده بود مطمئن بودم پرديس حاضر است براي اطلاعاتي كه من به دست آوردم سرش را هم بدهد . صداي عمه مرا از افكارم بيرون كشيد. " پدر مارال وضع مالي خوبي دارد . مارال از بچگي دچار تنگي دريچه ميترال بود و بايد عمل مي شد . دو سال پيش در بيمارستان بستري شد...
  20. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    چند تا پله بالا رفته بودم و بعد با حرص به طرف او برگشتم و گفتم :"چيزي نشده.من شام نمي خورم وميرم تا لباسم را عوض كنم تا مبادا جوان مجردي را تحريك كنم . سوال ديگري نداري؟" و بعد رويم را برگردانم و در حالي كه با حرص كف پايم را به زمين مي كوبيدم از پله ها بالا رفتم . وقتي به اتاق كذايي ام رسيدم...
بالا