ا گفتن آخرین کلمه ارتباط را قطع کردم .برگشتم به هال و پریز را از برق درآوردم دلم نبزرگ تر دارد بزرگ تر می شود آن شب تا صبح خوابم نبرد ناخودآگاه یاد حرفهای الهام افتادم آن دختر خوشبخت که بود با حسرت فکرکردم اگر من به جای آن دختر بودم جواب مثبت داده بودم الان چه زندگی داشتم مطمئن بودم با وجود نبود...