نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    27 روز هایم به کندی و سختی می گذشت.آنقدر سنگین شده بودم که به زحمت می توانستم کاری بکنم.بلند شدن ،نشستن ،خوابیدن،راه رفتن و همه برایم عذاب الیم بود.مادرم ، نسیم ، و مادرشوهرم مرتب بهم سر می زدند.اما وجود شهین خانوم واقعا برایم نعمت بود.غذا می پخت،خانه را مرتب می کرد و به من کمک می کرد بلند شوم...
  2. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    ا گفتن آخرین کلمه ارتباط را قطع کردم .برگشتم به هال و پریز را از برق درآوردم دلم نبزرگ تر دارد بزرگ تر می شود آن شب تا صبح خوابم نبرد ناخودآگاه یاد حرفهای الهام افتادم آن دختر خوشبخت که بود با حسرت فکرکردم اگر من به جای آن دختر بودم جواب مثبت داده بودم الان چه زندگی داشتم مطمئن بودم با وجود نبود...
  3. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    26 آن شب بعد از عروسی به خانه ام برگشتم شب همه عروس را بدرقه کردیم و به خانه شان رساندیم عروس داماد آن قدر مشغله داشتند که به قول نسیم ما عسلشان برای بعد از سلگرد ازدواجشان می ماند. چون هیچکدام مرخصی نداشتند وباید سر کارشان می رفتند .بعد از اینکه با اشک نسیم را به خانه ی جدی دشان رساندیم من...
  4. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    آهسته گفت : من فقط برای امروز خوشکل شدم اما تو همیشه خوشکلی. با صدایی بلند رو به علی گفتم : تبریک می گم انشاءالله خوشبخت شوید.هر دو تشکر کردند.روی مبل جلوی سفره عقد نشستند . سفره قند را با زحمت بالای سرشان نگه داشتم.یک طرف پارچه را من ، طرف دیگر را آزیتا خواهر علی در دست داشتیم . بعد از این که...
  5. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    25 از وقتی حامله شده بودم ، فرید کمتر بهانه می گرفت،بیشتر وقتش را بیرون خانه می گذراند. البته شب که به خانه بر می گشت کلی قربان صدقه ی من می رفت،اما به طور کلی حس می کردم یه چیز در فرید عوض شده،که نمی دانستم چه بود؟عقد و عروسی قرار بود هر دو در یک روز باشد..عقد خانه ی خودمان و عروسی در خانه...
  6. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    اتاق دکتر، بلند شدم و به طرف پرستار سفید پوشی که چیزی یادداشت می کرد ،رفتم سلام کردم و پرسیدم : _شما خیلی وقته اینجا کار می کنید ؟ با سوءظن نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت :بله،چطور مگه؟ آهسته گفتم چند تا سوال دارم. . . اگه لطف کنید به سرعت گفت راجع به چی ؟ دستش را گرفتم و به گوشه ای کشاندمش...
  7. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    24 با به یاد آوردن حرف های الهام دیگر کنجکاوی ام به نهایت رسیده بود.اول هفته ، تا فرید از خانه بیرون زد، بلند شدم و با عجله کارهایم را انجام دادم.بعد با اضطرات مانتو و روسری ام را پوشیدم و آماده بیرون رفتن شدم .اما هنوز در ورودی را باز نکرده پشیمان شدم.اینطوری اگه می رفتم فرید زود متوجه حضورم...
  8. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    وقتی مادر شوهرم رفت دیگه برای بیرون رفتن دیر شده بود ، تلفن را برداشتم و به الهام زنگ زدم ، خیلی وقت بود خبری ازش نداشتم. با دومین زنگ خودش برداشت: _الو؟ با شادی گفتم :سلام ، بی معرفت الهام با خوشحالی گفت : به به ستاره سهیل تو کجایی ؟ _من همین جام ، تو کجایی ؟ نی نی چطوره ؟رضا چطوره ؟ الهام با...
  9. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    23 قبل از این که خیلی سنگین شوم نسیم و علی روز عقد و عروسیشان را مشخص کرده بودن. و کمی هم به خاطر من تاریخ را جلو انداختند.همه مشغول انجام کارهای عروسی بودند.جز من که به علت وضعیت جسمانی قادر به انجام کارهای سنگین و طولانی نبودم.علی،خانه ای در نزدیکی محل کارش اجاره کرده بود تا در هزینه رفت و...
  10. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    22 سر انجام عيد از راه رسيد و همه جا بوي تازگي گرفت. خانه ام مثل دسته ي گل شده بود و همه چيز براي گذراندن عيدي به ياد ماندني آماده بود. سفره هفت سين بزرگي روي ميز ناهار خوري چيده بودم، سبزه ام ديگر کاملا سبز شده بود و دورش را فريد با سليقه روبان بسته بود. دو ماهي قرمز و کوچک در تنگ بلورين، شنا...
  11. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    21 آن سال عيد، بهترين عيدي بود که در خانه فريد گذراندم. براي عيد، فريد سنگ تمام گذاشت، تمام مبلمان و دکوراسيون را با سليقه ي من عوض کرد، چند چک بانکي بهم داد تا هر چه دلم خواست بخرم، و قول داد که براي عيد ديدني به خانه همه فاميل برويم. براي اولين بار، سرانجام سبزه هايم تقريبا سبز شده بودند و...
  12. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    20 سه روز بود که خانه مادر شوهرم بودم سه روزي که واقعا بهم خوش گذشت، مي خوردم و مي خوابيدم. صبحها هم با هم مي رفتيم پياده روي، مادرم هر روز زنگ مي زد و حالم را مي پرسيد، مي گفت: فريد تو کوچه کشيک مي دهد که تو کي از خانه ما بيرون مي آيي. فکر مي کند تو اينجا هستي! در آن سه روز فهميدم که مادر...
  13. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    بدون اینکه جواب سلام مرا بدهد گفت: - دستبندی که برایت خریده ام کو؟ آهسته، طوری که فرزانه بیدار نشود گفتم: سرجاش است. توی همان جعبه ی چوبی... رفت سر جعبه و محتویاتش را زیر و رو کرد، با عصبانیت پرسید: - پس کو؟ کجاست؟ فرزانه را به آهستگی روی پتو گذاشتم و آمدم سر جعبه، هر چی نگاه کردم، نبود. با تعجب...
  14. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    با حرص گفتم: چی می گی؟ تو که توی این زندگی نیستی، فقط حرف می زنی. تا حالا یک بار شده با من همدردی کنی؟ مدام گوشه و کنایه می زنی، فقط بلدی منو سرزنش کنی و بگی طلاق بگیر، خوب،فرض کن طلاق هم گرفتم، فکر کردی که بعدش چی میشه؟ درسته که من نیاز مالی ندارم، اما می دونی چقدر بابا و مامان سرشکسته می شوند؟...
  15. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    19 صبح که من خواب بودم، مادر شوهرم با کمک جاری اش که من هرگز نه او و نه عموی فرید را دیده بودم، پدر شوهرم را به کرج کشاندند. مادر شوهرم به جاری اش گفته بود که ممکن است با پدر جان دعوایش شود و بهتر است او خانه نباشد تا هر دو نفسی بکشند. عموی فرید هم که سی و سالش بیشتر از برادرش بود اتفاقا همان...
  16. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    داد کشيد: - نه خير، همه امشب فهميدند که جنابعالي هنوز چشمت دنبال خواستگار قديمي و پر و پا قرصت است. بل خونسردي گفتم: - جدي؟ عجب رويي داري فريد، دست پيش را مي گيري پس نيفتي؟ اگر يک آقا مثل تو که امشب به مهشيد خانم، چسبيده بودي، تنگ دل من بنشينه و صحبت کنه منهم هي هرهر و کرکر کنم، تو خوشت مي آد؟...
  17. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    18 مادر شوهرم آن روز بيشتر از آن تعريف نکرد و گفت که براي ناهار بايد برود خانه، چون پدر شوهرم نگران مي شود، ازش قول گرفتم که به فريد نگويد حامله ام تا خودم هر وقت خواستم بهش بگويم. قبول کرد و رفت. مادر فريد، زن خيلي مهربان و باوقاري بود. انصافا در اين چهار سال و خرده اي، در زندگي ما به جز قصد...
  18. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    گفتم که افسر خانم مدام می آمد خواستگاری. آخه پدرم جواب درستی بهشان نمی داد. نه ردشان می کرد و نه قبول می کرد. از وقتی که با احمد آمدند خواستگاری، نظرم راجع به ازدواج عوض شد. دلم می خواست پدرم قبول کند و من و احمد با هم عروسی کنیم. عاشق آن چشمهای سبز و خمارش شده بودم. داداشهام مخالف نبودند،...
  19. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    17 چند روزی بود که حال نداشتم. سرم سنگی بود و مدام خوابم می آمد. دلم بهم می خورد اما استفراغ نمی کردم. شک کرده بودم که حامله ام اما باور نمی کردم. ماه پیش در این مورد با فرید صحبت کرده بودم. آن شب زوتر از مطب آمده بود تا مرا به رستوران ببرد. از وقتی دوران نقاهت را پشت سر گذاشته بودم و به خانه...
  20. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    با اکراه روی خون رفتم. فرید آهسته زیر گوشم گفت: الهی من درت بگردم، زیبا رو، خدا را شکر که باز هم سر پا شدی. اگر طوری می شدی من می مردم. زیر لب گفتم: برو کنار فرید، نه این کارهات را خواستم نه اون وحشی بازی ها را. اتاق خودم را مادرم دوباره مرتب کرده بود با این تقاوت که تخت اتاق را با تختی دو نفره...
بالا