نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    چی گفتی؟دوئل اتومبیل؟ -بله...بله...دوئل اتومبیل! من وحشتزده دوباره تکرار کردم. -دوئل اتومبیل ؟؟آه خدای من !نه ! نوری تقریبا خودش را روی زمین انداخته و با دودست چهره اش را پوشاند و بصدای بلند گریست و در میان گریه اش ماجرای آن برخورد وحشتناک را برایم تعریف کرد. -من و پرویز داشتیم توی باغ ارم قدم...
  2. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    من هرگز اجازه نداشتم بهرام را در پیش روی دختری که او را چون قطعه سنگی زیر پا انداخته و رفته است تحقیر کنم ...به نوری جواب دادم -چیزیم نیست نوری همینجوری دلم گرفته بگذار گریه کنم. نوری با حیرت پرسید:ولی دیشب چی؟کجا رفته بودی؟ -خواهش میکنم نوری...خواهش میکنم از من سوال نکن.. شاید برای اولین بار...
  3. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    مهران و من آرام آرام به او نزدیک شدیم و بعد در کنار او قرار گرفتیم مهران او را صدا زد... -بهرام صدای ضعیف بهرام بلند شد -بچه ها معذرت میخوام ممکنه منو تنها بگذارید؟ من و مهران به یکدیگر نگاه کردیم و بعد هر دو جلو او روی زمین نشستیم... بهرام چهره اش را در میان یک شال بزرگ پنهان کرده و چشمهایش...
  4. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    -و تو حتم داری که نوری بره قربانی این نمایشنامه عاشقانه س مگه نه؟ -بله!!این اعتقاد منه. -بسیار خوب عقیده تو محترمه اما مهتا خواهش میکنم نوری رادر فشار و محظور نگذار. -تو از کجا میدونی که من همچین قصدی دارم؟ از حرفات از حرکاتت تو نمیدونی که چجوری گر گرفتی و داری میسوزی خواهش میکنم اروم باش حتی...
  5. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    بیاد روزهای خوبی می افتادم که ما ۴ نفر من و مهران و نوری و بهرام غش غش زنان روی نیمکتهای باغ ارم مینشستیم و با گربه قشنگ و موس زندگی بازی میکردیم...اما حالا چی؟آنوقت خشم و عصیان در تمام بدنم دوید...سرخ شدم پاهایم تند شد و سریعتر بطرف خوابگاه حرکت کردم ...در فلت را باز کردم فضای خانه کوچک ۲ نفری...
  6. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    ساعت ۷ صبح بود که اتومبیل بهرام در حالیکه او و مهران شانه به شانه هم نشسته بودند جلو خوابگاه ما ایستاد .بوق زد و منکه خودم را برای رفتن به فرودگاه آماده کرده بودم از پله ها پرواز کنان بطرف اتومبیل بهرام دویدم -سلام بچه ها -سلام -خوب پس دسته گلهاتون کو؟ بهرام به مهران نگاه کرد مهران با لحنی...
  7. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    وقتی خبر ناگهانی پرویز را به تهران شنیدم چنان دگرگون شدم که حس کردم در یک لحظه همه آرزوهایم برای زندگی نوری و بهرام دچار آوار شده است. داشتم گیج میخوردم میچرخیدم و میخواستم با همه قدرت فریاد بزنم. -نه نه او حق نداره بره تهرون... برای اینکه سقوط نکنم به دیورا نکیه زدم بچه بدون توجه به انقلابی...
  8. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    باز پرويز!پرويز!...خداي من!باز پرويز حيله گر و وحشي! تقريبا فرياد زدم:بس كن نوري او يه فريبكاره او يه گرگه... نوري نگاه عجيبي بمن انداخت و بعد به آرامي از اتاقم خارج شد و مرا با افكار دردآلودم تنها گذاشت.پرويز از هر فرصتي براي پاشيدن تخم ياس و بدبيني در مغز عاشق و تبدار نوري استفاده ميكرد.بطور...
  9. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    ما 4 نفر سوار اتومبيل اسپورت بهرام از ميان شهر پاييز زده شيراز براه افتاديم...سر چهار راه و پشت چراغ قرمز مردم با حسرت خاصي ما را برانداز ميكردند و بعضيها برايمان سوت ميكشيدند و عده اي از شيرازيهاي مهربان حرفهاي قشنگي ميپراندندو -الهي قربون هر 4 نفرتون! -چقدر بهم ميايين! -خوش باشين كاكو! اتومبيل...
  10. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    بحث خستگي ناپذير من و نوري درباره عقايد پرويز پيرامون عشق هر شب در خوابگاه داغ و داغتر ميشد و گاه حس ميكردم كه نوري هر روز بيشتر از روز ديگر شيفته عقايد معلم جوانش ميشود معلمي كه از نظر من انسان بود و كله اش كله گرگ.در اين مباحثه تند و پرشور ما اغلب دختران خوابگاه شركت ميكردند جز دو سه نفر كه...
  11. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    فضاي سرخ عشق همچنان نوري و بهرام را در خود گرفته بود.آنها در تقديم احساسات سرش خود در صداقت احساس خود چيزي بالتر از عشق خاكي به يكديگر ارزاني ميداشتند از هر لحظه اي براي نمايش شوريدگي پايان ناپذيرشان بهره ميبردند وقتي با هم قرار ناهار ميگذاشتند اگر لحظه اي نوري دير ميكرد بهرام روي دستمال سفره...
  12. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    از آنروز زندگي در فلت ما رنگ و جلوه ديگري داشت.آپارتمان ما كلبه عشق بود كلبه اي كه در كارت پستالهاي رنگي و در وسط چمنهاي سبز و روي يك تپه زير نور خورشيد ميدرخشيد از كلبه ما هميشه آواز عشق بفضا ميرفت.من براي مهرانم ميخواندم نوري شور انگيز ترين ترانه ها را سر ميداد و يك لحظه هم سرود گرمي بخش عشق...
  13. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    نوري از من خواسته بود كه تا شب جشن مطلقا با به خانه نرگس نگذارم و منهم قبول كرده بودم . مهران كمي ناراحت بود و غر ميزد او 2 سال بود كه با سليقه خودش جشن تولد مرا برپا ميكرد گفتم ببين مهران هر سكوتي نقطه پاياني دارد!نوري بعد از مدتي سكوت جشن مرا بهانه كرده و داره با زندگي آشتي ميكنه !خواهش ميكنم...
  14. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    محيط خوابگاه دخترانه يك محيط كاملا دوستانه و گرم و خواستني است ما دخترها همه به اسم كوچك يكديگر را صدا ميزنيم همه از قصه دلهاي هم آگاهيم گاه براي آنكه بتوانيم بار اندوه دوستان خود را سبك كنيم از هيچ فداكاري دريغ نميكنيم آنشب وقتي بچه ها فهميدند كه ما خيلي زود به خوابگاه آمده ايم همه در فلت ما...
  15. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    فصل فصل پاييز بود فصلي كه احساسات عاشقانه را بيشتر در قلب جوانان به عصيان مي اندازد و نوري گاه خسته از ابراز ان همه احساسات عاشقانه كه دائما نثارش ميشد به اتاقش پناه ميبرد و كتابهاي شعري كه مادرش مدام از تهران برايش مي خريد و پست مي كرد ميخواند.گاهي كه سرزده به اتاق نوري ميرفتم اشك هاي گرمش را...
  16. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    ساكنان حرم سر عفاف ملكوت با من راه نشين باده مستانه زدند بعد با هم به كنار آرامگاه رفتيم من كتاب آسماني حافظ را به دست نوري دادم. -خوب فال بگير -بايد چي بگم؟ -خوب هر چي من ميگم تكرار كن. -چشم! -خوب بگو يا حافظ شيرازي -يا حافظ شيرازي -نه شوخي نه بازي -نه شوخي نه بازي -بر سر شاخه نبات -بر سر شاخه...
  17. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    شايد هم وجودش را از حرير و عطر بافته بودند.لبخندي زد و دستش را بطرفم دراز كرد -نوري دختر خاك پاك تهرون! -اسم منم مهتاست ميپسندي؟ دختر خنديد و گفت:پسرها بايد بپسندند! -ولي بعضي اسمها واقعا به صاحبش برازند س مثلا نوري!تو واقعا يك پارچه نوري!اگر اخلاقت خوب نبود از همسايگي تو عذر ميخواستم !هيچ...
  18. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    بسرعت نگاهي باطراف مياندازم در يك فلت ۲ اتاق با تجهيزات ساده ولي مدرن بچشم ميخورد يك تختخواب باريك كنار پنجره جالباسي..شوفاژ.كمد.لباس.ميز تحريرو حمام همه اينها در سوي ديگر تاق هم تكرار ميشود و به اين ترتيب در يك فلت دو اتاق براي زندگي دو نفر ساخته شده و نوري در اتاق سمت چپ زندگي ميكرده.مهتا...
  19. ملیسا

    رمان شب سراب

    رحيم اينجا كه مي نشيني از همينجا كه نگاه مي كني در طول يك شبانه روز تابلو هاي رنگارنگي را مي بيني هر كدام يك شكل هر كدام به يك رنگ نگاه كن اين درخت ها اين سردرخت ها اين گل ها اين موقع روز يك حال و هوايي دارد يك رنگ و جلايي دارد مي بيني كه مثل اينكه رنگ خاكسبري روي همه چيز پاشيده اند اما اول صبح...
  20. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    هر کجا آزادی هست ، آنجا میهن من است ، ولی آزادی خیلی زیاد هم مطلوب نیست ، هرچه زیادش بد است . آرتور شوپنهاور
بالا