نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    صبح یکشنبه، هوا کمی آفتابی بود. با اینکه با فرید حرف نمی زدم، اما ته دلم خوشحال بودم. تازه قدر آفتاب را می دانستم. یکشنبه ها فرید دیرتر سر کار یم رفت. آن روز هم خانه بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد. بی توجه به حضورش به آشپزخانه رفتم تا صبحانه آماده کنم. ناگهان با صدای داد و فریاد فرید از جا...
  2. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    ساکت شدم. این فریدید نبود که آنقدر مشتاق ازدواج با من وبد. این فرید حسودی نبود که از ترس نگاه بقه، زود از مهمانی ها دل می کند. این شوهر من نبود. همه مشغول صحبت و خنده بودند، ولی من فرسنگ ها دورتر از آنها بودم. بچه ها خوابشان می آمد و نق می زدند. فرید مشغول صحبت و خنده با مهشید و دو دوست اطواری...
  3. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    35 دو هفته از آمدنمان می گذشت. دلم سخت تنگ شده بود. بر عکس من، فرید حسابی جا افتاده بود. صبحها زود بلند می شد و به دانشگاه می رفت و تا پاسی از شب همان جا می ماند. هوا هم آنقدر سرد و بارانی بود که نمی توانستم حداقل بیرون بروم. از بی همزبانی و تنهایی داشتم دق می کردم. پریسا گاهگاثی پیشم می آمد...
  4. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    33 و 34 از پنجره کوچک هواپیما به ابر ها خیره شده بودم. بچه ها، خواب بودند و فرید کنارم مشغول مطالعه بود. لحظه ای به بقیه مسافران نگاه کردم. هر کس مشغول انجام کاری بود. انگار فقط دل من بود که بی قرار می تپید. موقع خداحافظی در فرودگاه، مادر فرید گریه می کرد، نسیم هم همینطور، اما مادر من ساکت...
  5. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    بچه دوم هم پسر بود و اسمش را محمد گذاشتیم. حالا دیگه کمال به منتهای آرزویش رسیده بود و محمود و محمد شده بودند نور دو چشمش، هر وقت از سفر می آمد، ساکش پر از اجناسی بود که برای پسر ها آورده بود. به مو هم خیلی محبت می کرد. اینبار دیگه نگذاشتم محمد با دختر های ماه منیر بازی کند و محمود هم به هوای...
  6. ملیسا

    قربونت برم عزیزم . اونهم بد نیست ، فکر کنم تا اویل هفته آینده آماده بشه . ولی خوب آتی دقیقا تا...

    قربونت برم عزیزم . اونهم بد نیست ، فکر کنم تا اویل هفته آینده آماده بشه . ولی خوب آتی دقیقا تا الان یک میلیون و سیصد هزار تومان خرجش شد .
  7. ملیسا

    سلام بر لرد کبیر . عصر قبل از اینکه سمت من خواستی بیایی تماس بگیر . شاید مجبور بشم خودم با آژانس...

    سلام بر لرد کبیر . عصر قبل از اینکه سمت من خواستی بیایی تماس بگیر . شاید مجبور بشم خودم با آژانس بیام .
  8. ملیسا

    سلام بر آفریقا بد بوی . خوبی امید ؟ با این پایینی که خیلی هم دخمل خوبی هست اسپم کن .

    سلام بر آفریقا بد بوی . خوبی امید ؟ با این پایینی که خیلی هم دخمل خوبی هست اسپم کن .
  9. ملیسا

    سلام بر بردار عزیز . روز شما بخیر .

    سلام بر بردار عزیز . روز شما بخیر .
  10. ملیسا

    سلام عزیزم خوبی خانومی ؟

    سلام عزیزم خوبی خانومی ؟
  11. ملیسا

    سلام عزیزم رمانهای نیمه تمام را داریم با کمک بچه ها تکمیل می کنیم .

    سلام عزیزم رمانهای نیمه تمام را داریم با کمک بچه ها تکمیل می کنیم .
  12. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    32 تا اخر همان هفته، پاسپورت من و بچه ها چور شد و خوشحالی فرید کامل شد. با اینکه کسی حرفی نمی زد، حس می کردم همه نگران هستند. به اصطلاح آرامش قبل از طوفان در دو خانواده حاکم بود. اوایل هفته، نسیم آمد. توپش هم پر بود. چند ساعتی از آمدن شهین خانم می گذشت که در زدند. در را باز کردم، نسیم پشت در...
  13. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    شهين خانم تا چند روز نيامد. پسرش آنفولانزا گرفته بود و تب داشت. مادرم صبحها براي کمک به من مي آمد و بعد از ناهار مي رفت. بعد مادر فريد مي آمد و بعد از شام فريد مي رساندش به خانه شان، واقعا بچه داري دست تنها برايم مشکل بود. بچه ها ديگر مي توانستند غلت بزنند، و چند قدمي هم روي سينه خودشان را مي...
  14. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    31 آن روز شهين خانم ديگر تعريف نکرد و من هم اصرار نکردم. مي دانستم که ناراحت شده و به حال خودش کذاشتمش، شام را که درست کرد رفت. من ماندم و بچه ها، تصميم گرفتم حمامشان کنم و بعد شير بدهم تا راحت بخوابند. به نوبت حمامشان کردم، صورت هاي کوچکشان از گرماي حمام، قرمز شده بود. چقدر دوستشان داشتم و...
  15. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    هم مواظبشونیم، هم راحت می شینیم و میوه و شیرینی می خوریم.ناهارمون هم که حاظر و آماده است. بلند شد و به طرف اتاق بچه ها رقت.من هم یک ظرف میوه با کمی آجیل ،برداشتم و پشت سرش راه افتادم.بچه ها هنوز خواب بودن، برای این که بیدار نشوند و گریه نکنند.،شیرین را برداشتم و در خواب ، سینه ام را دهانش...
  16. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    30 با گذشت هر روز ، احساس می کردم بیشتر و بیشتر از فرید دور می شوم.فرید هم بهانه گیر شده بود و روی دیگرش را نشان می داد.هر شب که می آمد خانه ، یک سری غر غر جدید ذخیره کرده بود که مدام تکرارش می کرد.من هم که از بچه داری خسته شده بودم ، جوابش را می دادم و تقریبا یک شب در میان با هم قهر...
  17. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    در میان موهایش که مشکی بود رگه های طلایی به چشم می خورد گفتم _نه سارا خانم همین موها خوبه به من رنگ مش نمی آید . سرش خم کرد گفت _پس بیا ناخن بکار همه مدل داره .موادش همه درجه ی یک و آلمانی است. لحظه ای از زیر پیش بند به ناخن هایم خیره شدم کشیده و کوتاهی داشتم. نمی توانستم ناخن های بلند را تحمل...
  18. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    29 در سومین هفته آماده بودم تا به خانه خودم برگردم . فرید برایم سنگ تمام گذاشته بود .خانه را مثل گل تمیز کرده و یخچال و فریزر را پر کرده بود. مادر و پدرم اصرار می کردند که بمانم و باز هم استراحت کنم می دانستم این اصرار ها به خاطر من نیست به خاطر شیرین شایان بود که خیلی زود در دل مادر و پدرم جا...
  19. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    28 به سختی چشمانم را باز کردم. سر و صداها از دور می آمد. انگار که من زیر یک حباب شیشه ای باشم. به محض باز شدن چشمهایم، احساس درد کشنده ای در ناحیهء شکم، اشک به چشمم آورد. درد داشتم! ناگهان یادم افتاد که چه شده بود. درد داشتم! دوقلو ها تکان نمی خوردند... من هم بی حال روی زمین افتاده بودم...
  20. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    بی توجه به درد ، بلند شدم و رفتم به آشپز خانه ، دوباره درد فلجم کرد دستم را به کابینت گرفتم تا نیوفتم،زیر لب گفتم : خدایا خودت رحم کن.بعد دردم را که دیگر ساکت شده بود.فراموش کردم ، هزار جور فکر مختلف به ذهنم آمد:از چه موقع فرید یک خط در میان مطب می رفت؟وقتهایی که می گفت مطب می روم با کی بود کجا...
بالا