نتایح جستجو

  1. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    راست گفته اند که آزادی گرانبهسات ، آنقدر گران بهاست که باید جیره بندی شود . لنین
  2. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    برای اینکه ما از بندگی همه آزاد گردیم ، باید همه بنده قانون باشیم . سیسرون
  3. ملیسا

    ممنون عزیزم .

    ممنون عزیزم .
  4. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    :heart::heart::heart::heart: پایان :heart::heart::heart::heart:
  5. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    23 وقتي چشمانم را باز كردم خودم را روي تخت بيمارستان ديدم. گويا پوريا بعد از آمدن به خانه به سراغم آمده بود، نفهميدم چگونه فهميده بود كه من خودكشي كرده ام اما خيلي زود مرا به بيمارستان مي رساند و سپس به پدر اطلاع مي دهد كه من مسموم شده ام. كسي متوجه نشد كه من خودكشي كرده ام همه فكر مي كردند...
  6. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    همان شب عمو چشم از دنيا فرو بست. براي تشيع جنازه اش رفتم اما تمام مدت مانند كودكي به پرديس كه شب قبل از مرگ عمو به همراه سروش به تهران آمده بود چسبيده بودم. مي دانستم هر لحظه ممكن است با شهاب رو به رو شوم و نمي دانستم كه چگونه مي توانستم اين ديدار را تحمل كنم. جمعيت زيادي براي تشييع جنازه آمده...
  7. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    چشمانم را گشودم و متوجه شدم بيشتر از دو ساعت است كه مانند مرتاضي چشمانم را بسته ام و غرق خاطرات شده ام. باز هم به دفتر خاطراتم نگاه كردم و به صداي آرامي شعري كه بيتا اول دفترم نوشته بود را خواندم. اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد اين مدعيان در طلبش بي خبرانند...
  8. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    21 هفته ها از آن موضوع گذشت. من كم و بيش او را بخشيده بودم. پيروز هم سعي مي كرد كارش را با مارتينا در همان شركت مختوم كند و ديگر از خانه با او تماس نمي گرفت اما من دوست داشتم كه حتي ديگر با او كار نكند. بي خود و بي جهت از مارتينا متنفر بودم. روزي برتا صدايم كرد و گفت از ايران تلفن دارم...
  9. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    هفته ها از آن موضوع گذشت. من كم و بيش او را بخشيده بودم. پيروز هم سعي مي كرد كارش را با مارتينا در همان شركت مختوم كند و ديگر از خانه با او تماس نمي گرفت اما من دوست داشتم كه حتي ديگر با او كار نكند. بي خود و بي جهت از مارتينا متنفر بودم. روزي برتا صدايم كرد و گفت از ايران تلفن دارم. سراسيمه به...
  10. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    برتا ساعتي بعد به اتاقم آمد و از ديدن دستم كه بريده شده بود و خونش تمام لباسها و قسمتي از موكت و رويه تخت را آلوده كرده بود، به سرعت دستم را پانسمان كرد و مرا به رختخواب برد و با دادن مسكني مرا وادار به خوابيدن كرد. با اينكه خسته و افسرده بودم اما دلم نمي خواست بخوابم اما قرص مسكن كه فكر مي كنم...
  11. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    دو هفته از تعطيلات كريسمس از بهترين روزهاي سال بودند اما با تمام شدن آن و برگشتن پيروز به سر كار باز هم آن احساس لعنتي به سراغم آمد. از مارتينا متنفر بودم و كاركردن پيروز در محيطي كه او بود، برايم زجر آور بود. براي گمراه كردن افكارم سعي كردم كتابهايي به همان زبان بخوانم تا هم زبانم را تقويت كنم...
  12. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    در اين مدت به جشني دعوت شديم كه جشن سال نو بود. آن شب لباس بلندي به رنگ مشكي به تن كردم و پالتويي از پوست روي آن پوشيدم اما همينكه از خانه خارج شدم احساس سرماي شديدي كردم. سرماي كشور سوئد تنها چيزي بود كه هنوز به آن عادت نكرده بودم. با اينكه بخاري ماشين روشن بود اما برايم كافي نبود. تا به مهماني...
  13. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    20 هفت ماه از آمدنم به سوئد مي گذشت. كم كم به محيط زندگيم عادت مي كردم و مي پذيرفتم كه زندگي جديد را آغاز كرده ام. اوايل سفرم اين پذيرش آسان نبود. گاهي اوقات به قدري دلتنگ مي شدم و دلم هواي ايران را مي كرد كه هيچ چيز نمي توانست راضي ام كند. در اين موقع آنقدر مي گريستم كه پيروز مجبور مي شد براي...
  14. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    19 هواپيماي سوئيس اير پس از توقف كوتاهي در زوريخ به سمت استكهلم پرواز كرد. به محض پياده شدن از هواپيما سردي هوا را با تمام وجود احساس كردم. آسمان استكهلم بر خلاف آسمان تهران ستاره باراني بود. با و جودي كه چراغهاي زيادي محوطه فرودگاه را روشن كرده بودند اما روشنايي آسمان آنرا تحت تاثير قرار مي...
  15. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    پريچهر به تازگي صاحب پسري شده بود و مادر او را به خانه مان آورده بود تا از او بهتر پذيرايي كند. نوزاد او خيلي كوچك و قشنگ بود و با وجود كوچكي موهاي بلند و مشكي داشت. پدر كه براي اولين بار پدربزرگ شده بود، در پوست خود نمي گنجيد و مادر با وجود شادي حاصل از به دنيا آمدن فرزند او به فكر تهيه جهيزيه...
  16. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    18 آنقدر به سرعت مقدمات عقد من فراهم شد كه خودم نيز به حيرت افتادم. گويي زمين و زمان همه دست به دست هم داده بودند تا هرچه زودتر سرنوشت مرا تعيين كنند. من نيز مانند كسي كه در سراشيبي تندي قرار گرفته باشد و از طرفي بادي تند از پشت سرش بوزد تن به قضا داده بودم و خودم را به دست تقدير سپرده بودم...
  17. ملیسا

    رمان *بوسه تقدير*

    همانطور كه به دنبال پرديس كشيده مي شدم به خيابان وليعصر رسيديم. پرديس ايستاد تا چراغ سبز شود و همراه با مسافراني كه قصد عبور از خيابان داشتند برويم. به اتوبوسي كه از سمت خيابان انقلاب به پايين مي آمد نگاه كردم و دستم را از دست پرديس بيرون آوردم و در يك لحظه رويم را به سمت ديگر كردم و قدمي به...
بالا