نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    پایان
  2. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    من مضطربانه به چهره مادر نوری که انگار از هول و وحشت کوچک و در هم فشرده شده بود خیره خیره نگاه میکردم . -خواهش میکنم نگران نباشید چیز مهمی نیست ولی اگه شما سری به نوری بزنید خیلی خوبه. مادر نوری از توی جیب پهراهنش نامه ای که دیروز همراه با نامه ما دریافت کرده بود با شتاب بیرون کشید و گفت:معذرت...
  3. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    مهتا جان تا صبح همانطور بیدار نشستم و با خودم فکر کردم..هزار راه هزار نقشه فرار به فکر رسید من هنوز نیمه جانی داشتم و میتوانستم نامه ای از زیر در بخارج بیاندازم و از پیرزن همسایه که هفته ای یکبار از اتاقش بیرون می آید کمک بخواهم...میتوانستم مدام بر در مشت بکوبم شاید که پیرزن همسایه صدای استمدادم...
  4. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    منکه هنوز بهیچوجه از استدلال مهرا ن قانع شده بودم گفتم:بسیار خوب این یک هفته را هم من بخاطر تو صبر میکنم. -نه بخاطر من بخاطر اینکه یکوقت آشیانه عشق دو تا دوست دیوونمونو خراب نکنیم. -منکه معتقدم آشیونه ای در کار نیس...هر چی هست مرگ و شکنجه است ولی برای اینکه بعدا پشیمون نشیم من تسلیم استدلال تو...
  5. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    نامه را پست کردم و به انتظار نشستم .نمیدانم چرا از این نامه انتظار معجزه ای داشتم حتی از نوشتن این نامه یک کلمه با مهران سخن نگفتم.میترسیدم که هر گونه اطلاعاتی از این نامه بگوش دیگری برسد طلسم را باطل کند.مهران چند بار از من پرسید که جواب نوری را نوشتی و من در جواب طفره رفتم و یکبار که اصرار او...
  6. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    یکریز حرف میزدم و مهران ناگهان دستش را جلو دهانم گرفت و گفت:بسه دختر...بذار نامه رو بخونیم. -آه بله...بخون عزیزم. مهتا جان عزیزم...دوست بزرگوار من...اگه تو رو نداشتم با کی حرف میزدم؟درهای زندان آنقدر محکم شده که حتی انفجار دینامیت هم نمیتونه آنرا از بیخ و بن بکنه...هر نوع شورش و انقلابی هم بی...
  7. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    چشمانم پر از اشک شده بود و حس میکردم که مغز سرم میسوزد...بی اختیار براه افتادم و به سراغ مهران رفتم ...مهران وحشتزده به چهره برافروخته ام خیره شد و گفت:چه خبره؟چی شده؟ در حالیکه بغض در گلویم میشکست فریاد زدم:بگیر...بگیر بخون... -بسیار خوب بیا از دانشگاه بریم بیرون ...اصلا چطوره بریم یک جا...
  8. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    مهران باز مدتی خیره خیره مرا نگاه کرد و بعد گفت:ما نمیتونیم از این فاصله درباره زندگی اونا قضاوت کنیم اما فقط یک امید برامون باقی میمونه و اون علاقه شدید نوری به بهرامه.اینطور که از نامه نوری بر می آد این دختره حاضره بخاطر بهرام نه تنها موهاشو قیچی کنه لباس بلند بپوشه بلکه حاضره درهای زندگی و...
  9. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    و بعد راهش را گرفت و مرا عصبانی بدخلق و دیوانه بر جای گذاشت...میخواستم بدنبالش بدوم . او را با ناخنهای بلندم تکه تکه کنم...او اولین شیطانی بود که در جامعه ای که به تدریج میشناختمش در برابرم سبز شده بود...از بطرز حیرت انگیزی از شکنجه اطرافیانش لذت میبرد و مخصوصا هر قدر شکارش معصومتر و مهربانتر...
  10. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    فدای تو حسود عاشق بشم. وقتی که به خوابگاه رسیدم بی اختیار احساس خوشبختی میکردم .از پنجره اتاقم میدیدم که درختهای مرده و یخ زده ارم زنده میشوند گلهای سرخ چون دخترکان شوخ و سرخپوش از بستر سفید و برفی خود با ناز برمی خیزند.بلبل شوریده حال شیراز با آن نوای شور انگیز میخواند .در سینه آسمان ستاره های...
  11. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    آنروز من که (نویسنده سرگذشت) در باغ ارم این سرگذشت را از دهان مهتا شنیدم هرگز فکر نمیکردم که این قصه واقعی دنباله ای هم داشته باشد.میخواستم به دختری که مرا از تهران به شیراز کشیده بود بگویم:همین بود؟ اما مهتا نگاه قشنگش را بمن دوخت و گفت:نه همین نبود...اینها قسمتی از ماجرای زندگی نوری بود که...
  12. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    آنروزها روزهای شیرین و خواستنی بود...ما در زمستان بودیم اما تو گویی صبح دلپذیر بهاری آغاز شده بود آواز قناریها یک لحظه قطع نمیشد.جوانه های سبز زندگی قد میکشیدند رشد میکردند و بر هر شاخه ای گلی خوشرنگ در چشم ما میشگفت...ما همه در اوج بودیم بهرام و نوری دوباره چون پیچکی سبز به ساقه اندام یکدیگر...
  13. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    نوری خواهش میکنم آروم بگیر تو خوشبخت میشی ...حتما خوشبخت میشی مگه تو چی کم داری؟...بهرام تو را بحد پرستش دوست داره...اون از زیادی عشق و محبت داره منفجر میشه...کدوم دختری از زیادی عشق و محبت بدبخت شده؟کدوم دختر؟... -ولی اون خیلی رنج میکشه خیلی...ماجرای آن ۳ ماه لعنتی اونو به کلی عوض کرده...
  14. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    مهران بدون هیچ اعتراضی خیابان را دو رزد و بعد دوباره به سمت کازبا حرکت کردیم ...ناگهان فریاد زدم... -مهران مهران من اونارو میبینم نگاه کن نگاه کن بهرام چجور در کنار نوری توی پیاده رو قدم میزنه...هر دو با پالتوهای بلند ماکسی که پوشیده بودند چون دو درخت بلند سرو شیراز گام برمیداشتند ...فردای...
  15. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    شب به کازبا رفتیم بیشتر مشتریان شهر شیراز را مثل همیشه دانشجویان تشکیل میدادند .من بی اختیار یاد گذشته ها افتادم شبهایی که جمع ۴ نفری ما خوشبخت ترین و تکمیل ترین رنگین کمان کازبا را تشکیل میداد.همه ما را بهم نشان میداند بهرام در آنسوی میز کنار نوری مینشست و اغلب دزدانه خم میشد و به ارامی بوسه بر...
  16. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    تمام روز سر کلاس و در لحظات تنفس و استراحت به انتظار نتیجه ملاقات نوری و پرویز بودم و در خلوت اندیشه هایم به دعا مینشستم و از خدای کوچک ومهربان خود که همیشه در قلبم نشسته است میخواستم که نوری ساده دل و خوب و مهربانم را در پناه خودش بگیرد...شاید برای شما عجیب باشد که چطور من بخاطر دوستی که او را...
  17. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    هوای شیراز سرد سرد شده بود سوزی که از روی دشتهای وسیع بر میخاست مستقیما در چهره مردم شیراز مینشست گاهی باران میبارید آنوقت بود که من پشت پنجره کلاس به برگهای باران زده درختان سرو خیره میشدمو رنجهای انسانی را بیاد می آوردم ...حس میکردم زمستان حوصله را از بچه ها گرفته استهمانطور که زیر شلاق سوز...
  18. ملیسا

    سلام عزیزم ، خوبی خواهر گلم . ببخش خواهر خوشگلم ، آخه نگو که دلم خونه . ماشینم از سر گلیر جلو تا...

    سلام عزیزم ، خوبی خواهر گلم . ببخش خواهر خوشگلم ، آخه نگو که دلم خونه . ماشینم از سر گلیر جلو تا آخر گلگیر عقب جمع شده و یک نفر از خدا بیخبر با سرعت غیر مجاز و سبقت غیر مجاز این کار را انجام داد .
  19. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    مهران دستهایش را به علامت تسلیم پشت فرمان بلند کرد و گفت:عزیزم منو نزن من تسلیم هستم!معجزات بشر مثل سکه دو رو داره یک طرفش پر از نور و روشناییه و یکطرفش تاریک...نگاه کن...خوب نگاشون کن!اصلا با هم حرف نمیزنن...بهرام آخرین تلاششو برای بازگشت نوری کرد و اگه هم موفق نشد نوری را لااقل از پرویز جدا...
  20. ملیسا

    رمان کفشهای غمگین عشق

    عقربه ساعت بیخیال از حادثه شومی که در شرف وقوع بود پیش میرقت وقتی سر یک چهارراه در انتظار او هستی این عقربه لعنتی با تو لج میکند!ثانیه شمار میچرخد اما ساعت شمار نگار خیال ندارد از جایش تکان بخورد دقایق با کندی و بیخیالی میگذرد تو پایت را بر زمین میکشی دو سه ناسزا نثار ساعتت میکنی اما زمام متوقف...
بالا