مادر فريد خم شد و پشت دستم را بوسيد: چند لحظه ساکت ماند، بعد گفت: تقصير من احمق بود. صبا، دخترم، منو حلال کن، دارم ديوونه مي شم.
کلمات را به سختي به هم ربط مي دادم. بعد از کلي زحمت پرسيدم:
- شايان کجاست؟ فريد...
مادر جون، با پشت دست چشمانش را پاک کرد، آهسته گفت:
- شايان حالش خوبه، پيش اون دوستته...