نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    45 در آن روزهای تاریک و خاکستری، باز هم نسیم به دادم رسید. دستم هنوز توی گچ بود و شب و روزم شده بود زل زدن به فضای روبرویم، شایان هم کنارم، ساکت می پلکید، به او هم توجهی نداشتم. تا اینکه نسیم به دیدنم آمد. روی صندلی نشسته و زل زده بودم به پرده های توری، شایان پیش مادرم بود. نسیم سلام کرد و روی...
  2. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    44 روزها از پی هم می گذشت و داغ من همچنان تازه بود. شب ها تا صبح بیدار بودم. از فکر اینکه بدن نحیف و کوچک دخترم، زیر خروار ها خاک سرد، تنها مانده، تمام وجودم می لرزید و درد می گرفت. در دل زمین و زمان را نفرین می کردم. لباس سیاه تنم مثل پوست بدنم جزئی از وجودم شده بود. راه می رفتم و ناله می...
  3. ملیسا

    سلام داداش پژی پس کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خواب موندی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    سلام داداش پژی پس کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خواب موندی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  4. ملیسا

    سلام بر آفریقا بد بوی . ممنون امیر جان ، بله دیگه ناراحت نیستم . دیروز جای شما خیلی خیلی خالی بود .

    سلام بر آفریقا بد بوی . ممنون امیر جان ، بله دیگه ناراحت نیستم . دیروز جای شما خیلی خیلی خالی بود .
  5. ملیسا

    سلام و صبح بخیر به پسر گلم .:gol: خواهش میکنم خاله ، شرمنده که نتونستم بیشتر بمونم و در ضمن اصلا...

    سلام و صبح بخیر به پسر گلم .:gol: خواهش میکنم خاله ، شرمنده که نتونستم بیشتر بمونم و در ضمن اصلا قابل دار نبود .:redface: مرسی خاله که انقدر به فکر من هستی .:confused: دلمون برات تنگ میشه .:cry:
  6. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    مادر فريد خم شد و پشت دستم را بوسيد: چند لحظه ساکت ماند، بعد گفت: تقصير من احمق بود. صبا، دخترم، منو حلال کن، دارم ديوونه مي شم. کلمات را به سختي به هم ربط مي دادم. بعد از کلي زحمت پرسيدم: - شايان کجاست؟ فريد... مادر جون، با پشت دست چشمانش را پاک کرد، آهسته گفت: - شايان حالش خوبه، پيش اون دوستته...
  7. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    43 چشم که باز کردم همه جا را سفید دیدم. فکر کردم حتما اون دنیا همه جاش سفیده، اما وقتی خواستم تکان بخورم، از شدت درد فهمیدم که هنوز روی زمین هستم. انگار با فعال شدن مغزم، تمام بدنم یاد شکایتهایشان افتاده بودند. تمام وجودم درد می کرد و گزگز می کرد. ناله ام بلند شد، زنی با لباس سفید جلو آمد و با...
  8. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    42 فردای آن روز دوباره طبق معمول بعد از شکایت به پزشکی قانونی رفتم و این بار یک ماه طول درمان گرفتم. صورتم ورم کرده و زیر هر دو چشمم کبود شده بود. بچه ها اما بی خیال شاد بودند. پدرم هر روز به پارک می بردشان و برایشان بستنی و شکلات می خرید. تا آخر هفته خبری از فرید نشد، البته مادرش خبر داشت که...
  9. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    41 وقتی فرید فهمید که من مهریه ام را اجرا گذاشته ام، با خونسردی کامل با قضیه برخورد کرد. نمی دانستم نامه کی به دستش رسیده، ولی چند شب بعد، سر شام خودش سر صحبت را باز کرد. از وقتی که گفته بود می خواهد تنها به انگلیس برود، دیگر رغبت نمی کردم با او صحبت کنم. شبها هم در اتاق بچه هاف می خوابیدم. از...
  10. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    انگار آسوده شده بودم. خیالم راحت شد. نسیم راست می گفت حالا که فرید قصدا داشت برود باید اول حق مرا می داد بعد می رفت. نباید می گذاشتم به سادگی وجود مرا و هفت سال زندگی مشترکمان را ندیده بگیرد. همان شب، به الهام هم جریان را گفتم و خواستم کمکم کند. الهام با کمال میل قبول کرد که هر چند روز لازم باشد...
  11. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    40 بعد از اينکه فهميدم فريد واقعا قصد دارد به خارج از کشور برود، ترس تمام وجودم را فرا گرفت. ترس از تنهايي، بي پناهي، مسئوليت بزرگ کردن بچه هايم به تنهايي و انگ طلاق. آنقدر ترسيدم که انگار فلج شده بودم. نمي توانستم حرکت کنم. فريد در سکوت کارهايش را انجام مي داد. زندگي عادي ظاهرا د رجيان بود...
  12. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    39 به سالگرد فوت پدر شوهرم نزدیک می شدیم. که یکهو همه چیز بهم ریخت. به خاطر فوت پدر جون، برای یکسالگی بچه ها تولد نگرفته بودیم، اما با گذشت یک سال از مرگ پدر فرید، قصد داشتم برای دو سالگی شیرین و شایان جشن مفصلی بگیرم. بچه ها دیگر به راحتی حرف می زدند و شیرین زبانی می کردند. کم کم قصد داشتم...
  13. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    38 از پشت شیشه های فرودگاه به آدمهایی که سرشون رو به شیشه چسبونده بودند، نگاه می کردم. تو نوبت ایستاده بودیم تا مدارکمون کنترل شود. مردم پشت شیشه ها، چشم م ی گرداندند تا آشنایشان را ببینند. دماغ و دهن هایی که پشت شیشه ها فشرده شده بود، خنده دار بود. آنقدر نگاه کردم تا صورت آشنای نسیم را دیدم. او...
  14. ملیسا

    خواهش میکنم عزیزم ، خوب کارت حرف نداره دیگه .

    خواهش میکنم عزیزم ، خوب کارت حرف نداره دیگه .
  15. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    روز شماري مي کردم تا به ايران برگزدم. گاهي خودم به کارهايم م يخنديدم. مثل رابينسون کروزوئه که در جزيره اي متروک تنها مانده بود. تقويم فارسي به در يخچال نصب کرده بودم و گذشت هر ورز را با علامت ضربدر مشخص مي کردم. بليط هايمان براي آخرين روز ارديبهشت ok شده بود. بچه ها هم با ديدن شادي و خوشحالي من،...
  16. ملیسا

    باشه خاله ، در تماس هستم باهات . ببینم الان دقیقا 45 دقیقه هست رفتی چیزی بر معده بزنی ، هنوز...

    باشه خاله ، در تماس هستم باهات . ببینم الان دقیقا 45 دقیقه هست رفتی چیزی بر معده بزنی ، هنوز نیامدی ؟ بیخود نیست انقدر چاخی ................
  17. ملیسا

    چیه ، مثل شما لاخر باشم خوبه . سعی میکنم حتما بیام . البته احتمالا خودم آزانس بگیرم. شما ها...

    چیه ، مثل شما لاخر باشم خوبه . سعی میکنم حتما بیام . البته احتمالا خودم آزانس بگیرم. شما ها رفتید مستقر شدید به من هم بگید کجا هستید تا برنامه ریزی کنم و از سرکار کمی زودتر جیم بشم .
  18. ملیسا

    بله گلم ، بیمه تا سقف 2 میلیون را پرداخت میکنه .

    بله گلم ، بیمه تا سقف 2 میلیون را پرداخت میکنه .
  19. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    روز شماري مي کردم تا به ايران برگزدم. گاهي خودم به کارهايم م يخنديدم. مثل رابينسون کروزوئه که در جزيره اي متروک تنها مانده بود. تقويم فارسي به در يخچال نصب کرده بودم و گذشت هر ورز را با علامت ضربدر مشخص مي کردم. بليط هايمان براي آخرين روز ارديبهشت ok شده بود. بچه ها هم با ديدن شادي و خوشحالي من،...
  20. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    37 عجیب ترین عید در تمام عمرم را در لندن در آن آپارتمان تنگ و تاریک و نمور گذراندم. پریسا تنها دوست و همزبانم رفته بود و با فرید هم قهر بودم. فرید هم بر عکس دفعه های پیش که به دست و پایم می افتاد و عذر خواهی می کرد، هیچ حرفی نمی زد. از آن شب سیاه، با خودم عهد کرده بودم که دیگر با فرید صحبت...
بالا