نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان هم خونه

    یلدا دقایقی ود که بی هدف روی سکویی در محوطه ی خارجی دانشگاه نشسته بود و بچه ها را تماشا میکرد. تمام افکارش حول و حوش گفتگوی چند روز پیش با کامبیز میگشت هر چه منتظر ماند از جانب شهاب حرفی راجع به میترا و پدرش گفته نشد. شهاب همان رفتار گذشته را داشت. باز هم شبها دیر به خانه میامد و صبح زود میرفتو...
  2. ملیسا

    رمان هم خونه

    پایان فصل هفده
  3. ملیسا

    رمان هم خونه

    کامبیز وارد شد. مثل همیشه خندان و خوش رو بود و به محض دیدن شهاب شوخی را آغاز کرد و گفت به .سلام پهلوون . وقتی که میگم غذای بیرون نخور تو حالا عیال وار شده ای لج میکنی. هر دو دست راستشان را بالا بردند و همانطور که خندان به هم نزدیک میشدند به هم کوبیدند. گویی برای اثبات دوستی و رفاقت عمیقی که...
  4. ملیسا

    رمان هم خونه

    -نه،...(يلدا نميدانست چه بگويد. خجالت مي كشيد،مي ترسيد كه با گفتن حقيقت،همان چند كلمه صحبت كردن با شهاب را از دست بدهد. از طرفي دلش نمي خواست شهاب با زرنگي به مكنونات قلبي او پي ببرد. ساكت شده و فكر مي كرد. نگاه بي قرارش را به شهاب دوخت و هرچه در ذهن داشت به فراموشي سپرده شد.) شهاب پرسيد:« دوستت...
  5. ملیسا

    رمان هم خونه

    آن روز شهاب به خاطر شب بدی که گذرانده بود در خانه ماند تا استراحت کند. کامبیز نیز تماس گرفت و به یلدا تأکید کرد مانع آمدن شهاب به شرکت گردد و قرار شد برای بعدازظهر هم سری به شهاب بزند. یلدا به محض بیدار شدن از خواب مشغول رسیدگی به اوضاع خانه شد ، سوپ خوشمزه ای درست کرد،دوش گرفت و لباس زیبایی...
  6. ملیسا

    رمان هم خونه

    اوایل اذر ماه بود .یک شب وقتی یلدا بی حوصله کتاب هایش را ورق می زد و روی کاناپه ولو شده بود، صدای دسته کلید شهاب را شنید از جا برخاست و خودش را جمع و جور کرد.امئن شهاب به داخل سالن طولانی تر از همیشه به نظرش رسید . سر بلند کرد تا علت تاخیر را در یابد.سر شهاب به پایین خم شده بود و موهایش روی صورت...
  7. ملیسا

    رمان هم خونه

    فردای آن روز نه تنها به پروانه خانم زنگ نزد،بلکه پنجره را هم باز گذاشت. گویی تنها راه حرص دادن به شهاب را پیدا کرده بود. از پژمان هم پشت پنجره خبری نیود.(حتما فرشته خانم از فرصت استفاده کرده و دختر دم بختی را به او معرفی کرده) از این فکر خنده اش گرفت و به یاد صورت خونی پژمان افتاد و دوباره...
  8. ملیسا

    رمان هم خونه

    آن روز قرار بود نرگس و فرناز براي اولين بار به خانه ي شهاب بروند و روز تعطيلشان را با هم بگذرانند. آنها نزديك ظهر آمدند و سه تايي در اتاق كوچك يلدا جمع شدند. ابتدا از خانه و زندگي شهاب و سليقه ي يلدا و بعد هم از دانشكده و بچه ها و اساتيد و سهيل حرف زدند. فيلم روز عقد را نگاه كردندو عكس ها را دست...
  9. ملیسا

    رمان هم خونه

    يلدا هيجان زده تر از هميشه مشتاق رفتن به خانه بود كتاب ها را با عجله مي بست و داخل كيفش فرو مي داد .... نرگس نزد او آمد و گفت: يلدا امشب بهت زنگ مي زنم راجع به (هدايت) برام توضيح بدي. راجع به خودش؟ هم راجع به خودش هم راجع به آثاراش . خب بگو به جاي تو هم تحقيق كنم ديگه. نرگس خنديد و گفت: اينطوري...
  10. ملیسا

    رمان هم خونه

    در را باز كرد و از خانه بيرون آمد. پسر همسايه ي روبه رو كه يلدا نامش را مزاحم (پشت شيشه) گذاشته بود، آماده و سرحال گويي منتظر يلدا بود، لبخندي زد و سلامي زير لب داد. يلدا بي توجه به او راه افتاد، پسرك هم ! تا ايستگاه اتوبوس راه چنداني نبود. يلدا به نرمي روي نيمكت سرد سايه بان دار ايستگاه نشست...
  11. ملیسا

    رمان هم خونه

    بله عشق آمده بود، آرام وآهسته آمده بود تا قلب زخم خورده ي يلدا را دوباره التيام بخشد، دوباره زنده كند و دوباره به تپيدن وا دارد. گويي اولين بار بود كه عشق را تجربه مي كرد. حالا دلش مي خواست با تمام وجود آن را حس كند، آن را لمس كند. زيرا نه كودك بود نه نوجوان! حالا يك دختر جوان و شاداب بود كه با...
  12. ملیسا

    نه درست بود زهره ، میگم چه زود خبر دار شدی ها ؟

    نه درست بود زهره ، میگم چه زود خبر دار شدی ها ؟
  13. ملیسا

    رمان هم خونه

    يلدا آن روز ساعت سه آخرين كلاسش را مي گذراند. خسته و بيحوصله مي نمود كه فرناز به او گفت :" يلدا، امروز ساسان مياد دنبالم، مي خواي برسونيمت؟ نه، مرسي. امروز شايد برم رو به روي دانشگاه تهران تا كتاب خاقاني را بخرم خب فردا برو نه، ديگه خيلي دير ميشه نرگس گفت: " راست مي گه. بذار امروز بره كتابش رو...
  14. ملیسا

    رمان هم خونه

    بعد از آن شب كه يلدا تصميم خود را براي تغيير دادن اوضاع خانه گرفته بود دست به كار شد از وقتي گردنبند امزدي را در گردن شهاب ديده بود اشتياق خاصي براي انجام هركاري در خود حس مي كرد گويي عيد نزديك است خانه تكاني اي برپا كرده بود كه نظير نداشت تمام خانه را زير و رو كرد يك هفته ي تمام زحمت كشيد و...
  15. ملیسا

    رمان هم خونه

    پایان فصل نه
  16. ملیسا

    رمان هم خونه

    آن روز عصر بود كه يلدا به خانه رسيد پسر همسايه كه حالا براي يلدا چهره اي آشنا شده بود از پشت پنجره نگاهش مي كرد يلدا وارد خانه شد . هواي ابري ياعث شده بود خانه تاريك بود از خانه ي تاريك و شلوغ متنفر بود چراغ را روشن كرد در اتاقش باز بود از پشت پرده ي توري پسر همسايه را ديد كه هنوز پشت پنجره بود...
  17. ملیسا

    رمان هم خونه

    يلدا لباس پوشيده و آماده بود. شادي و هيجان خاصي داشت. دوست داشت زود تر بيرون باشد. حس مي كرد ديگر تحمل نفس كشيدن در خانه را ندارد.آن دو سه روز برايش خيلي طولاني و سخت گذشته بود. با خوشحالي خودش را در آينه تماشا كردو مثل هميشه لبخندي زد و خانه را ترك كرد. هم زمان با باز كردن در و بيرون آمدن يلدا...
  18. ملیسا

    رمان هم خونه

    سلام سلام شبتون بخير آقا كامبيز من كليد خونه رو ندارم در رو هم بستم يعني شهاب كليد به شما نداده؟ نه چون امروز اصلا همديگر رو نديديم اشكال نداره اگر پيداش نكرديم مي رسنمتون خونه دوستتون بعد از دقايقي جستجو كامبيز به دومين مكاني كه احتمال يافت شهاب مي رفت سر زد و عاقبت مؤفق شد و نزد يلدا آمد و...
  19. ملیسا

    همگي تشريف بياريد...جشن تولد محسن جانه

    محسن جان من هم تبریک میگم به شما .:heart::gol::heart: امیدوارم سالهای سال در کنار خانواده عمری با عزت داشته باشید .:gol: شرمنده از اینکه دیر رسیدم . :redface:
  20. ملیسا

    :surprised::eek:

    :surprised::eek:
بالا