نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان هم خونه

    يلدا گوشي را گذاشت احساس بهتري داشت نگاهي به سالن انداخت و گفت: چه بد مدلي چيده اين مبل هاي خوشگل اين طوري اصلا به چشم نمي ياد. ناگهان چيزي در ذهنش درخشيد و با خود گفت: اگه واقعا نامزد داره پس چرا خونه اش اين شكليه ؟ يعني تا به حال نامزدش توي اين خونه نياورده؟ لبخندي زد و دوباره گفت : حتما دروغ...
  2. ملیسا

    رمان هم خونه

    ديگر حوصله ي يلدا رو به پايان بود دوست نداشت اين حرف هاي تقريبا تكراري را بشنود دلش مي خواست او هم چيزي بگويد اما چرا نمي توانست ؟ چرا آن همه احساس خجالت مي كرد ؟ چرا در برابر او اين طور خودش را باخته بود ؟ شهاب به مبل تكيه زد و گفت : در ضمن من ، من خودم يك نفر را دوست دارم يعني يك جورايي نامزد...
  3. ملیسا

    رمان هم خونه

    بعد از راز و نیاز دور هم جمع شدند . یلدا آینه را از دست فرناز کشید و عجولانه چشم هایش را در آن کاوید و گفت: -ریمل لعنتی ، همش می ریزه ! فرناز گفت : -اون طوری که تو زار می زدی خب معلومه دیگه ! بدبخت تو که شوهر گیرت اومد دیگه واسه چی زجه می زدی ؟ دوباره شوخی آغاز شد و هر سه به دنیا با تمام...
  4. ملیسا

    رمان هم خونه

    فرناز و کامبیز سوت میزدند و حسابی شلوغ شده بود. فرناز کیسه ی نقل را از دست نرگس گرفت، مشتهایش را پر از نقل و سکه کرد و روی سر عروس و داماد ریخت. نقل ها و سکه ها از سر و روی عروس و داماد سرازیر میشدندو پایین می آمدند. لا به لای موهای شهاب پر از نقل شده بود. برای لحظاتی یلدا از آن همه ولوله و شور...
  5. ملیسا

    رمان هم خونه

    نرگس به سمت یلدا آمد و گفت:« آن قدر مضطرب نباش، بابا! رنگ خیلی پریده.» یلدا گویی جایی را نمیدید. فقط سعی میکرد زمین نخورد. مثل کودکی چادر نرگس را از کنارش گرفته بود و آرام قدم برمیداشت. حاج رضا عصبی به نظر می آمد، یلدا دلیلش را نمیدانست، شایدبه خاطر نیامدن شهاب بود. سپس یلدا با خود فکر کرد:«...
  6. ملیسا

    اگه راست میگی مهمون افتخاری ما کی بود ؟ هان هان زود باش بگو دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    اگه راست میگی مهمون افتخاری ما کی بود ؟ هان هان زود باش بگو دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  7. ملیسا

    رمان هم خونه

    شب پنج شنبه 29شهریور بود، یلدا که تلفنی تمام اتفاقات را به فرناز و نرگس گزارش داده بود، حالا احساس بهتری داشت. از آنها خواسته بود تا فردا برای مراسم عقدر در کنار او باشند، وقتی به فردا فکر میکرد دلشوره سراپای وجود را فرا میگرفت. حاج رضا به اوگفته بود که لوازمش را جمع کند تا فردا صبح پروانه خانم...
  8. ملیسا

    رمان هم خونه

    حاج رضا متفكرانه قدم مي زد هوا ابري بود و خنك يلدا به حاج رضا پيوست وتا خواست سر حرف را باز كند حاج رض گفت: يلدا جان شهاب زنگ زد.. (يلدا احساس مي كرد متاشي مي شود و هر لحظه ممكن است به زمين بيفتد به هيچ عنوان دلش نمي خواست از جانب آن پسر از خود راضي كه او را رنجانده بود پس زده شود دلش مي خواست...
  9. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  10. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  11. ملیسا

    تهدید میکنی منو .:cry: خوب میگم باشه :razz: ملیساخانم گل و خوشگل و خانوم:heart: آتوسای خانم و گل...

    تهدید میکنی منو .:cry: خوب میگم باشه :razz: ملیساخانم گل و خوشگل و خانوم:heart: آتوسای خانم و گل و خوشگل :heart: فرناز عزیز و خوب و خوشگل:heart: آرامش خانوم و خوشگل و چاخ:heart: شاهپرک خوشگل و نفس و عزیزم:heart: امید ..........:D مانی :Dو دوست عزیز و مهربونش:heart: ............ پژی .........:D و...
  12. ملیسا

    به لینک زیر هم سری میزنید : http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?p...72#post1923372[IMG]

    به لینک زیر هم سری میزنید : http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?p...72#post1923372[IMG]
  13. ملیسا

    به لینک زیر هم سری میزنید : http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?p...72#post1923372[IMG]

    به لینک زیر هم سری میزنید : http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?p...72#post1923372[IMG]
  14. ملیسا

    سلام عزیزم . مرسی گلم . سلام گلم ، خوبی خانومی ؟ به لینک زیر هم سری میزنید ...

    سلام عزیزم . مرسی گلم . سلام گلم ، خوبی خانومی ؟ به لینک زیر هم سری میزنید : http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?p...72#post1923372
  15. ملیسا

    سلام عزیزم . مرسی گلم . به لینک زیر هم سری میزنید ...

    سلام عزیزم . مرسی گلم . به لینک زیر هم سری میزنید : http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?p=1923372#post1923372
  16. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    هر مرد باید در خانه اطاقی به اندازه یک قبر برای خود اختصاص دهد و هر روز چند دقیقه ای را در آن بگذارند ، فقط در آن دقایق است که احساس آزادی مطلق خواهد نمود . ایومونتان :gol: هر کس در میان زنجیرها و پندهای فراوانی به دنیا می آید . ویل دورانت :gol: هر امری که آزادی را به مخاطره...
  17. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    :gol::gol::gol: پایان :gol::gol::gol: منبع : 98ia با تشکر از دوست خوبم Guest
  18. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    47 چشمهایم را باز کردم. همه چیز دور سرم می چرخید. دوباره محکم بستمشان، یک لحظه فکر کردم بعد از آن تصادف است و من هنوز در بیمارستان هستم. با سعی و تلاش زیاد، این بار آهسته و آرام چشم گشودم. بله، دوباره در بیمارستان بودم. این بار خیلی زود موقعیت خودم را درک کردم ولی نمی دانستم چرا آنجا هستم؟ چند...
  19. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    46 شايان را مي ديدم که کنارم ايستاده است، التماس مي کرد که دستش را بگيرم، من اما بي اعتنا به حرف هايش تند تند راه مي رفتم. همه جا تاريک بود. صداي گريهء شيرين در گوشم بود: مامان صبا، من که گفتم ببخشيد، به بابا بگو منو زنداني نکنه، مي ترسم! به سرعت قدم هايم اضافه کردم، دخترم مي ترسيد، بايد...
  20. ملیسا

    رمان « افسون سبز »

    همهء کارها به سرعت انجام شد. من یک وکالت حقوقی به مادر شوهرم دادم و او به عنوان وکیل من، سهم الارث فرید از پدرش را به جای مهریه گرفت. همهء کار ها رسمی و قانونی انجام شد تا بعدا ادعایی نشود. در اولین جلسه دادگاه، فرید حاضر نشد. من هم تمام مدارک پزشکی قانونی که طی این چند سال طوماری قطور شده بود...
بالا