نتایح جستجو

  1. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    صفورا کند و آهسته صورتش را برگرداند ، به نقطه های دور و نامعلومی خیره شد ، فرخ بدون آنکه مسیر نگاهش را عوض کند با لحن و حالتی که نشان میداد میان کوچه های خاطرات دوران جوانیاش پرسه میزند ادامه داد: "تو سوار غزال بودی ، غزال نیلی ، اسب جوان و سرزنده ، منم شبدیز سواری میداد ، دهانه اسبها را رها...
  2. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    _تو نمیخوای چای بخوری فریدون میخوای حرف بزنی ، چی میخوای بگی ، بگو و خلاص. _بشین. غزاله نشست ، پسر بچه با هر دو دست سینی را از روی میز بلند کرد و ذوق زده گفت : _الانه براتون چایی میارم. غزاله خندید. _اینم مثل بعضیها خیلی فرصت طلبه. فریدون برای پنهان کردن اثر تلخ کنایه زدن غزاله روی صورتش در...
  3. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    _کسی با ما کاری نداره. غزاله دستش را از روی پیشانی و صورتش برداشت برای دیدن اثر ضربه آینه شیشه جلو اتومبیل را جابجا کرد بر آمادگی و جای کبود شده روی پیشانیاش را با نوک انگشتان فشار داد . _خیلی درد میکنه ؟ _نه ! راه میفتی یا فریاد بزنم ؟! فریدون برای خارج کردن اتومبیل از میان ماشینهای متوقف شده...
  4. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    عشق ، در ترس و بیم به وجود می آید و در آزادی شکفته می گردد . ژارادبوار :gol: چگونه می توان بدون تقویت روح ، آن را آزاد ساخت ! کاسپارن :gol: آزادی در رفتار برای کسی میسر است که تنها در بیابانی زندگی می کند . حجازی :gol: آزاد بودن و با دیگران برابر بودن ، زندگی واقعی و طبیعی انسان است ...
  5. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    آزادی و اختیار است که مسئولیت را در انسان پدید می آورد . دکتر شریعتی :gol: آزادی ، محدود کردن قدرت دستگاه هاست ، نه اضافه کردن آن . ویلسن :gol: آزادی چیزی است بسیار مقدس ، به شرط آنکه توام با تربیت و اخلاق صحیح باشد و در غیر اینصورت جز بدبختی و محنت برای بشر چیز دیگری به ارمغان نخواهد داشت ...
  6. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    نبودن آزادی از زیادی اش بهتر است . مثل روسی :gol: جای شک و شبهه نیست که فضایل انسانی ، همه بسته به آزادی است . چارلز فوکس :gol: و مرا به درد ، خون می رود از دل که نیک می دانم ، آزادی هم بدان هنگام فراچنگ آید که چون آرمانی به دل نشیند و در دست اراده ی آدمی چون شمشیر فراز شود . جبران خلیل...
  7. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    بشری که حق اظهار عقیده و بیان فکر خود را نداشته باشد موجودی زنده محسوب نمی شود . منتسکیو :gol: جسم تو تنها برای آزادی تو نیست . حکمت :gol: تنها آزاد شدن از چنگ حکومتی که به قهر و غلبه تسلط یافته کافی نیست ، باید روحا و فکرا هم آزاد بود . وگرنه مادامی که مردم از آزادی معنوی بهره مند نباشند...
  8. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    هیچ جایی از زوایای تاریخ سراغ نداریم آزادی و دموکراسی سهل و ساده تحصیل شده باشد . امرسون :gol: آزادی در چهار خصلت است : وفاداری ، تدبیر ، حیا ، حسن خلق . امام صادق(ع) :gol: طبیعت حتی به حیوانات زبان بسته نیز آزادی بخشیده است . تاس توس :gol: فکر آزادی ، هم سال و معاصر ظلم و تعدی است ...
  9. ملیسا

    نکته های ناب آزادی

    آزادی با قدرت و عقل توام است . کافکا :gol: اگر یک زندانی در بیرون ، هیچ دل خوشی نداشته باشد ، آزادی را طلب نمی کند ، هر چند در را به روی خود گشوده بیند . دکتر شریعتی :gol: هیچ کس نمی تواند کاملا آزاد باشد ، مگر وقتی که همه از آزادی برخوردار گردند . هربرت اسپنسر :gol: اگر به جد...
  10. ملیسا

    رمان تقدیر این بود که ...

    گلم من این را از سایت 98ia گذاشتم ، فکر میکنم ایراد از همان منبع باشه . سعی میکنم خودم رمان را پیدا کنم و اگر هم نبود میگردم در اینترنت و براتون دانلوداش را میگذارم .:gol:
  11. ملیسا

    سلام دوست مهربانم ، خواهش میکنم ، این چه حرفی هست که میزنید . من سعی میکنم تا قبل از 5 شنبه...

    سلام دوست مهربانم ، خواهش میکنم ، این چه حرفی هست که میزنید . من سعی میکنم تا قبل از 5 شنبه تمامش کنم . چون به مدت سه روز مسافرت میخوام برم . یعنی از جمعه تا یک شنبه شب .
  12. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    صفحه دوم : به مدرسه که میرسی مدیر مدرسه برای تو توضیح میدهد که به خاطر تعمیرکلاس، شاگردان ات را به کلاسی در طبقه ی دوم برده است. کلاس جدید کوچکتراست. داخل که میشوی حس میکنی کلاس نه تنها بیش از حد شلوغ است بلکه مطلقاً روشن نیست. نگاه ات را در کلاس میگردانی تا از حضور کیمیا مطمئن شوی. ترکیب...
  13. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    صفحه اول : گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب میآمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمیخواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه لبخندٍ تو بود. جای خلوتی بود. وسطِ...
  14. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    _ اصلا خیال بافی نمیکنم جدی حرف میزنم . پردههای نقاشی عمو محمود رو از نوک قلعّه قافم که باشه بر میدارم میارمش اینجا میذارمش تو موزه هنری. _چه جوری میخوای اینکار رو بکنی تو اصلاً میدونی پردههای نقاشی بابام دست چه جور آدمیه؟ _اگه صبر کنی و بهم اعتماد داشته باشی تا اونجایی که دستم برسه اونارو جمع...
  15. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    چند قدم دور تر از میدانگاه زندگی عروسکها لبه سنگ صخره مانند کم ارتفایی فریدون و غزاله نشسته بودند ، فریدون سنگ ریزههایی را که میان مشت دست چپش گرفته بود دانهٔ دانهٔ به طرف سنگ قرمز رنگ میانداخت ، وقتی که آخرین دانهٔ سنگریزه را پرتاب کرد دوباره برای برداشتن سنگ خم شد در حال جا به جا شدن نوک کفشش...
  16. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    نان خردههای داخل بشقاب را کنار تکه نان خیس خورده خالی کرد نیره سفره تا شده را برداشت و بلند شد ، محمود سر شاخهها را خم کرد نیره از میان فضای خالی لابلای شاخه ها خم شده باغچههای کفّ حیاط را زیر نظر گرفت. _گل اطلسی چه بوی خوبی داره ! نیره سرش را به شانه محمود تکّیه داد. نفس بلندی کشید. _اونا رو...
  17. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    محمود آخرین تکه لب نان سنگک خشخاش دار ناخن زده را از کنار سفره برداشت ، نیره دلگیر و ناراضی پرسید: _همین ؟! دیگه نمیخوری ؟ _الانه اشتها ندارم. _سفره رو جمع کنم ؟! لبخند گیرا و خوش حالت روی چهره محمود نمایان تر شد. نگاهش را از روی سفره برداشت ، صورتش را به سمت پنجره حرکت داد یک جفت کبوتر صحرایی ،...
  18. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    محمود ساکت ماند گل لبخند گوشه نشین چشم او طعم شوری رطوبت اشک را چشید ، کم صدا شمرده شمرده و خجالت زده پرسید: _چند سال پیش بود عمو محمود ! _سی سال انگاری همین دیروز بود. _دلباخته بودی ؟! فریدون ناخنهای انگشت دستش را زیر دندان گرفت محمود با صدائی خسته حال جواب داد : _دلباخته نه یه پلّه بالاتر ،...
  19. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    بشکنه دستم اگه دسته گلٔ حرفاتو رو زمین بندازم نگار بریم پیش اونا وقتی جوان همنشین آدم بشه میل جوان شدن تو سر آدم میفته. گره پر نمودی وسط ابروهای نیره نشست. _بد گفتم نگار ؟! _نه ، حرف پیری دلگیرم کرد ما پیر شدیم محمود ؟! _نه، گلٔ چهره نگارم را خزانی نیست باور کن. روشنایی کم قوت نیمه قرص ماه...
  20. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    خیال نیره پرویز و غزاله را کنار سفره عقد نشاند ،روی مژ ه های دختراش یک دانهٔ اشک سبز شد. نگاه گرسنه پرویز نان سنگک ناخن خرده و عسل میان کاسه چینی را بلعید، صدای عاقد را شنید که میزان مهریه غزاله را اعلان میکرد، میدید رقمهای پول و دانهٔهای سکه طلا که مثل قطرههای سرب آب شده میان چشمهای پرویز چکه...
بالا