نتایح جستجو

  1. ملیسا

    خوبم مامانی جونم ، نه با داداشی کمی درباره موسسه صحبت کردیم . یک دفعه ای دیدم مامانی گلم آنلاین...

    خوبم مامانی جونم ، نه با داداشی کمی درباره موسسه صحبت کردیم . یک دفعه ای دیدم مامانی گلم آنلاین هست ذوق کردم و اومدم عرض ادب کنم ، فقط از خوشحالی زبونم بند آمده بود و داشتم بالا و پایین می پریدم .
  2. ملیسا

    [IMG]

    [IMG]
  3. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    عشق واقعا کلمه ی نفرت انگیزی هست . کدوم عشق ؟ اصلا آیا عشق واقعی پیدا میشه ؟ اینی که ما اسمش را گذاشتم عشق ، یک وابستگی هست ، عشق واقعی این نیست . خسته شدم از بس که این کلمه ی زشت و نفرت انگیز را شنیدم . تا کی می خواهیم خودمون را با این کلمه فریب بدیم . همه ی این قشنگی های عشق فقط و فقط توی...
  4. ملیسا

    سلام دوست عزیز . ببخشید دیر جواب دادم . داشتم رمان همخونه را تمام میکردم . ممنون من خوبم . شما...

    سلام دوست عزیز . ببخشید دیر جواب دادم . داشتم رمان همخونه را تمام میکردم . ممنون من خوبم . شما خوبید ؟ خوش میگذره ؟
  5. ملیسا

    دوست عزیزم ، ببخشید دیر جواب دادم . در سایت 98ia هست ، من به جای شما آن را هم کامل میگذارم ...

    دوست عزیزم ، ببخشید دیر جواب دادم . در سایت 98ia هست ، من به جای شما آن را هم کامل میگذارم . میدونم دوست مهربونم ، همه گرفتاریهایی دارند . من میگذارم و شما به کارهات برس .
  6. ملیسا

    رمان همخونه کاربر :ariana2008 و ملیسا http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=108041 محسن...

    رمان همخونه کاربر :ariana2008 و ملیسا http://www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=108041 محسن جان زحمت این رمان را هم بکش .
  7. ملیسا

    رمان هم خونه

    پایان منبع : 98ia roshanak
  8. ملیسا

    رمان هم خونه

    آنها که به خانه رفتند فرناز و نرگس ملتمسانه به کامبیز نگاه میکردند. نرگس گفت آقا کامبیز تو رو خدا تنها شون نذارین. یه وقت بلایی سر یلدا نیاره؟ عجب کاری کردیم ها. ای کاش اصلا حرفی نزده بودیم. فرناز هم گفت آقا کامبیز بهتر نیست ما همینجا بمونیم؟ کامبیز که آرامش خاصی در چهره اش موج میزد لبخند معنی...
  9. ملیسا

    رمان هم خونه

    ساعتی از کلاس نقد ادبی گذشته بود. یلدا مثل همیشه ردیف اول کلاس نشسته بود و با خودکاری که در دست داشت خطوط مبهمی روی میز رسم میکرد.و نگاهش به استاد بود. با یادآوری اینکه قرار است فرناز و نرگس بیایند خوشحال شد. در کلاس به صدا در آمد. دکتر ترابی همانطور که حرف میزد به سوی در رفت و آنرا باز کرد...
  10. ملیسا

    رمان هم خونه

    زیاد هم مطمئن نیستم.و دوباره خندید .گویی از عذاب دادن شهاب در آن مورد لذت میبرد. شاید هم میخواست کاری کند که شهاب دست از غرورش بردارد و اینبار درست عمل کند. روز بیست و سوم اسفند ماه بود. دو روز بود که شهاب جلوی در کتابفروشی به انتظار میایستاد. اما خبری از آمدن یلدا نبود. یلدا بدون اینکه دوباره...
  11. ملیسا

    رمان هم خونه

    پروانه خانم و مش حسین مشغول بودند. و برای اولین بار شهاب هم برای کمک به آنها در کنارشان بود. شوقی که در وجود شهاب افتاده بود او را دستپاچه میکرد. میترسید نتواند تا شب همه چیز را رو به راه کند. همگی یک خانه تکانی حسابی بر پا کرده بودند. پروانه خانم نمیدانست آنهمه عجله و اشتیاق برای تمیز کردن خانه...
  12. ملیسا

    رمان هم خونه

    حرف همدیگر رو نمیفهمیم و همدیگر را قبول نداریم. چطور میتونیم کنار هم زندگی کنیم و خوشبخت باشیم؟ حرفهای میترا . افکارش و رفتارش هیچکدام با سلیقه ی من جور نیست و همینطور برعکس . رفتار و حرکات و شیوه ی زندگی من با سلیقه ی اون جور نیست. شما فکر میکنید با این ترتیب میتونیم کنار هم خوشبخت باشیم؟...
  13. ملیسا

    رمان هم خونه

    فرناز نگذاشت کامبیز حرفش را ادامه دهد .گفت آقا کامبیز عشق شاید و باید نداره. یا عاشقه یا نیست. اگر هست که بسم الله . اگر نیست هم به سلامت . دوست ما که قیدش رو زده. اون هم بره یک فکری بحال خودش بکنه. خیلی خب پس فقط بگین این درسته که توی کتابفرشی کار میکنه؟ فرناز و نرگس با چشمان متحیر یکدیگر را...
  14. ملیسا

    رمان هم خونه

    شانزدهم اسفند ماه بود. کتایون سلام کرد و سینی چای را روی میز گذاشت و لحظه ای بعد کامبیز را صدا کرد. کامبیز شهاب را تنها گذاشت و بسوی مادرش و کتایون شتافت. مادر کامبیز گفت کامی پسرم. اتفاقی افتاده؟ شهاب چه اش شده؟ این چه سر وشکلیه که برای خودش درست کرده؟ آدم از دیدنش وحشت میکنه. چرا اینقدر ناراحت...
  15. ملیسا

    رمان هم خونه

    یلدا کتابی برای خواندن برداشت و همانطور به صفحات اول آن خیره ماند. یاد شهاب لحظه ای رهایش نمیکرد. با خود گفت چی میشد الان شهاب میاومد اینجا. از این فکر دلش ریخت و دوباره گفت نه. نباید بهش فکر کنم... کتاب را خواند. هیچ نمیفهمید با اینکه صبح آنروز تلفنی با فرناز و نرگس صحبت کرده بود اما خیلی دلتنگ...
  16. ملیسا

    رمان هم خونه

    نرگس و فرناز بیحال و خسته راهروی دانشکده را به قصد بیرون طی کردند. نرگس گفت من فکر کنم شهاب دیشب ناامید شده. فرناز گفت یکبار زنگ زد گفت از یلدا خبری ندارم. اما وقتی اومد دم درمون راستش یک کم ترسیدم. اما اصلا کوتاه نیومدم. و گفتم اصلا خبری ازش ندارم. من که نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم و دروغ...
  17. ملیسا

    رمان هم خونه

    بسوی اتاق او رفت. در را گشود . بوی او هنوز در خانه بود. نفس عمیقی کشید و بسوی تختخواب رفت و بی اراده روی آن رها شد و چشم به سقف دوخت. ساعت یک نیمه شب را اعلام میکرداما خواب از چشمهای شهاب رفته بود. نمیتوانست باور کند او رفته است.و هرگز باز نخواهد گشت. حرفهای حاج رضا مثل پتک به سرش میخورد و صدا...
  18. ملیسا

    رمان هم خونه

    کامبیز دم در ایستاده بود و شهاب با عجله پله های حیاط را طی کرد و بالا رفت. حاج رضا مثل همیشه آرام مینمود و روی صندلی اش نشسته بود و قرآن میخواند. شهاب بر افروخته و ژولیده با زخمی که بر گوشه لب داشت سلامی عجولانه داد و گفت بابا یلدا کجاست؟ حاج رضا از بالای عینک نگاهش کرد و گفت از من میپرسی؟ شهاب...
  19. ملیسا

    رمان هم خونه

    شور و ولوله ای در درونش جوشید. که ناخواسته به سوی درهدایتش کرد. خودش را در آیینه دید. جلو رفت و بصورت تکیده اش خیره شد.بیاد انگشتری که در دست شهاب دیده بود افتاد .اشک صورتش را پاک کرد و بخود گفت تو بهترین کار رو کردی. باید فراموشش کنی . مقاومت کن . مقاومت کن. تو میتونی . شهاب رو فراموش میکنم...
  20. ملیسا

    رمان هم خونه

    هفتم اسفند ماه بود. دیر وقت بود . شام خوشمزه ای که درست کرده بود روی اجاق گاز هنوز انتظار میکشید اما شهاب نیامده بود و یلدا با خود فکر کرد حتی این شب را هم از من دریغ کرد. با اینهمه در اتاقش مشغول جمع آوری لوازمش شد. صدای بسته شدن در را شنید و صدای پرت کردن کلید روی میز . در را باز کرد وبیرون...
بالا