پیرمرد در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد دوباره به سینه کش دره چشم دوخت.
اون گله گوسفندان رو ندیدی نه؟اونجا نیستن از دره زدن به بیراهه باید برم دنبالشان آخه بجز من همه رفتن ییلاق و تو ییلاق گم شدن.
پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به تقطه نامعلومی خیره شد نفس بلندی کشید و ادامه داد:اول ماه آخر بهاراونا هی...