نتایح جستجو

  1. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    - نگفتم چشم بِرات مي مانم، چرا نيامدي؟ گرفتار اونا بودي؟ دل مشغولي داشتي؟ آره؟! فريدون لحاف ملافه دار را از روي سينه اش كنار زد. الهي اخم كرد. - نشد. چند دفعه بگم. تن و بدنت خيس عرقه. باد بهت بخوره دوباره تب ديشبي مياد سراغت تا دم صبح همش ناله مي كردي. سرما بدجوري نشسته بود ميان مغز استخوانت...
  2. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    ناله هاي غزاله و صداي لرزان نيره ميان صداي مداوم زنگ در حياط گم شد، محمود پاهاي غزاله را روي تشك رختخواب گذاشت، نيره موهاي مرطوب و بهم گره خورده را از كنار شقيقه ها و پيشاني دخترش كنار زد محمود لبه تختخواب نشست انگشتان و دستهاي لرزان غزاله را نوازش داد. - چي شده باباجان؟ دم غروبي حالت خوب بود...
  3. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    روزهاي دمسرد و كوتاه پاييز به شبهاي بلند و پر ستاره پيوستند، فرداها امروز، امروزها ديروز شد، زمستان آمد. سرما بيداد مي كرد، لايه هاي ضخيم يخ و برف سرد و سنگين، بختك وار رمق شهر را گرفته بود، خيابانهاي خلوت و مه گرفته، كوچه هاي بي آمد و شد، فريادهاي چندش آور كلاغها، عابران تنها و گريزان از سرما...
  4. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    فيروزي با قدمهاي كشيده تري به سمت دهدشتي حركت كرد، با فاصله يك قدم كنار شانه راست او ايستاد، دستهايش را در هم قفل كرد و به نشانه اداي احترام سرفرود آورد و مودبانه پرسيد : - امري داريد آقا؟ - يه بنزين پركردن اين همه دنگ و فنگ داره. - آخه آقا بايد مي دادم... دهدشتي حرف فيروز را قطع كرد و با لحني...
  5. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    نیره ساکت ماند. محمود بطرف در حرکت کرد مقابل غزاله ایستاد با نوک انگشت چانه دخترش را فشار داد خنده غمزده ای روی صورت غزاله پیدا شد. محمود دستهایش را روی شانه و پشت گردن غزاله بهم قلاب کرد.او را به داخل اتاق کشید و در حالیکه شاد و آهنگین پنجه و پاشنه پایش را روی فرش می کوبید زمزمه کرد _ یوسف،...
  6. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    مقابل در باغ ایستاده وقتی که تاکسی از محوطه باز وارد کوچه باغ شددر بزرگ اهنی و ماشین روو دیوارهای آجری تازه ساز باغ را تماشا کرد با کف هر دو دست در آهنی را فشار داد احساس کرد دستهایش را میان دیگ آبجوش فرو برده است عصبی و خشمگین ازدر فاصله گرفت با نوک و کف کفش روی در ضربه زد ارتفاع و صاف بودن...
  7. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    - عمو محمود آمدم تا تمام حرفامو از اولش كه آمدم مرخصي براي شما، زن عمو نيري و، اسم غزاله روي زبانش يخ زد. محمود متفكرانه نگاه كرد، سيگار خاموش لاي انگشتانش را گوشه ي لبش گذاشت. فريدون خم شد فندك را از كنار جاسيگاري برداشت. - همين جوري مي گيرم دستم نمي خوام روشنش بكنم بوش مي پيچه تو خونه. فريدون...
  8. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    محمود برگشت حالت به هم ریخته ومچاله شدن فریدون را دید وبا صدای لرزان گفت: - بلند شو بيا. فريدون يكباره با سرعت از پله ها بالا كشيد، محمود پله هاي باقي مانده را طي كرد، نيره كه دلگير و عصباني رفت، وسط راهرو ايستاد، نگاهش روي در اتاقهاي پذيرايي و اتاق كارش جابجا شد، فريدون كه روي آخرين پله شقيقه...
  9. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    از اینجا میری بیرون وهیچ وقتم جلو چشام سبز نمی شی هر چی ام دله دزدی کردی وردار برای خودت گم شو. فرخ ساکت ماند به سختی نفس کشید فریدون ساکت ومتوحش پرسید: دوات همراهته؟ صفورا واهمه زده به چهره رنگ پریده فرخ نگاه کرد. کجاست؟ فرخ با صدای خفه ای گفت: چیزی نیست. فریدون با توجه به نگاه های اشاره وار...
  10. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    صفورا بهت زده نگاه می کرد. فریدون با لخنی بغض کرده وخسته ادامه داد: من از بابا خجالت می کشم شما باهاش حرف بزنید صفورا لرزش دستهایش را پنهان کرد عینک بخار گرفته وتیره شده را از روی چشمهایش برداشت ,نیم نگاه خجالت بار وآشفته حال فریدون روی صورت رنگ پریده صفورا لرزید پیش نگاه فریدون حال خسته چشمان...
  11. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    ـ می دونم راست میگی،به این خاطره که با شما راحتتر می تونم حرف بزنم روزای اول که دیدمتون یه سر سوزنم خیال نمی کردم خانمی که نزدیک سی سال خارج از ایران زندگی کرده باشه مثل شما عاطفه داشته باشه،روحش لطیف باشه. ـ چی درباه ی من فکر می کردی؟!خیال می کردی زن بدی هستم؟ ـ نه نمیشناختمتون،پیش خودم می گفتم...
  12. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    فریدون درمانده و آشفته با مشت روی تن سرد و آهنی نیمکت کوبید. ثریا خم شد شاخه ی گل کوکب را از روی علفه برداشت،بغض گلوگیر و تندی که فرصت حرف زدنش را گرفته بود به سختی فرو برد.و با لحنی محکم ادامه داد: ـ فریدون...عمو محمود،غزاله خانم و مادرش اگر فراموشت می شد رنگ حرف،نگاه چشمات برام سیاه می...
  13. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    فریدون خم شد دستش را برای شکستن شاخه ی گل نیمه پژمرده دراز کرد،ثریا با چوبی که روی خاکها را شیار داده بود دست فریدون را کنار زد. ـ نه وقت کشتن گل نیست،نمی بینی میان سرما چه جوری خودش تنهایی مانده که بازم بهار بیاد پیشش.فریدون،این گل مثل ثریا هیچ وقت بهار رفته را نمی بینه. ثریا دلگیر و کم حوصله...
  14. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    عصبی و خسته گوشی تلفن را برداشت با صدای خفه و مرتعشی فریاد زد: - گم شو، نمی خوام صداتو بشنوم. بی حس و کم رمق آرنجش را روی میز تکیه داد، چند دانه عرق درشت روی پیشانی و پشت لبهایش جوانه زد، با دست دهانه گوشی را گرفت نفس بلنذ و عمیقی کشید و خجالت زده گفت: - ببخشید خیال کردم مزاحمه. صدای محکم و با...
  15. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    صفورا ناله وار گفت: - بهار رفت و دوباره پاییز آمد. سرگیجه و دوران سرآزارش می داد، بغض سنگین و دردباری که گلویش را گرفته بود فرصت نمی داد نفس های تند و هیجان زده خودش را به حال عادی برگرداند، صدای فریدون به شکل گلوله های ریز با سرعت روی پرده گوشش می چرخید، با پنجه هایش توان نگاهداری گوشی تلفن را...
  16. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    فرخ ساکت، گنگ و بهت زده به صورت صفورا نگاه کرد سایه حزن لطیف و شاعرانه ای که روی گونه های پریده رنگ صفورا منزل گرفته بود، تیره تر شد. فرخ دودل و تردید آمیز پرسید: - صفورا یه سایه غمی رو صورتت افتاد! چشم های فرخ دروغ نمگیه! اشتباه می بینم؟ - نه. - یه چیزیو ازم قایم می کنی؟! - اهوم. - چرا؟ -...
  17. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    روي صندلي نيم خيز شد، درد پشت شانه هايش قوت گرفت و با فشار به گردن و سمت چپ جمجمه اش حمله كرد. كوتاه و گذرا اثر تلخ و زجر آور حوادث ماههاي گذشته را از روي پرده ي ذهن و اوراق دفتر خاطراتش پاك كرد، دست خيالش روي نقش و رنگهاي پرده ي نيمه كاره فريب پرده كشيد، فريدون و غزاله را روي تخت چوبي كنار حوض...
  18. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    - آخه براي چي؟ اين خونه ام مث صاحبش پير شده، بدرد نمي خوره. محمود سكوت كرد لبخند بي تفاوت روي صورتش را رگ هاي ملامت و سرزنش كنار زد با حالت تلخ و گزنده اي گفت: - تازه آمده به بازار كهنه... چه خواهد شد جناب فريدون خان دهدشتي؟! دانشجوي ممتاز فلسفه. فريدون مطمئن، نافذ و عميق به چشم هاي دلگير و...
  19. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    با زحمت، حالت هیجان زدگی، نا آرامی و آشفتگی اعصابش را پنهان کرد و با لحنی که می خواست وانمود کند برای دیدن محمود اشتیاق و شتاب چندانی ندارد گفت: - اگه امروز هم نشد حالا فردا یا پس فردا میرم. فرخ بی تفاوت نگاه کرد. - اونا نیستن! - نیستن؟! فرخ رگه های شتاب، اشتیاق، بی طاقتی و دلتنگی را روی گونه...
  20. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    آدمیزاد جماعت پیش درخت باغ و باغچه کارو کردارش بی وفائیه، بهار که میشه میره سرو سراغ گل و سبزه و باغ و باغچه، تا کی تا اون وقتی که هوا دمسرد میشه و باغچه باغو سرمای تیز و تند آذر لخت و عور می کنه، تو سرما دیگه کسی سرو سراغ باغ و باغچه نمیره کسی به درخت عریان سلام نمیده، الا اونی که درختو کاشته و...
بالا