صفورا بهت زده نگاه می کرد. فریدون با لخنی بغض کرده وخسته ادامه داد:
من از بابا خجالت می کشم شما باهاش حرف بزنید
صفورا لرزش دستهایش را پنهان کرد عینک بخار گرفته وتیره شده را از روی چشمهایش برداشت ,نیم نگاه خجالت بار وآشفته حال فریدون روی صورت رنگ پریده صفورا لرزید پیش نگاه فریدون حال خسته چشمان...