نیره به کفشهای قهوه ای رنگ براق و نو پشت در نگاه کرد.
_بابا مهمان داره ؟! قرار نبود کسی بیاید پیشش ؟ اینها مال کیه ؟
غزاله آهسته روی در اتاق ضربه زد .
_بابا ؟
دلهره و اضطراب فریدون قوت گرفت ، محمود با اشاره چشم و دست او را آرام کرد.
_برای من که مهمان زیاد غریبه نیست برای غزاله نمیدونم حالا در رو...