نتایح جستجو

  1. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    - غزاله می دونه. - بی خبرم، گمانم نمی کنم فریدون از اون قضیه حرف و حکایتی گفته باشه. محمود ابروهای نیره را ناز کرد امیر ملک دل محمود! بهر صید دل ما ناوک مژگان تو بس نازنین نگار سرمه ی قهر و غضب پاک از پای مژه نیره آرام سرانگشتان محمود را کنار زد جای حال گلایه و قهر لبخند مهر و آشتی روی چهره اش...
  2. ملیسا

    سلام دوست مهربانم ، خیلی لطف میکنید اگر این کار را انجام دهید . البته ببخشید که من انقدر راحت...

    سلام دوست مهربانم ، خیلی لطف میکنید اگر این کار را انجام دهید . البته ببخشید که من انقدر راحت این زحمت را گردن شما انداختم .
  3. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    مرد ميانسال با دقت بيشتري به چشم هاي كنجكاو و انگشتان ظريف و كشيده ثريا نگاه كرد و با لحن مرددي پرسيد: - استاد فتح الله همداني اون كه يه پاشون...ساكت ماند. ثريا پلك هايش را به نشانه پاسخ مثبت دادن روي هم گذاشت.مرد ميانسال دوباره پرسيد: - شاگردشون بوديد؟ ثريا نفس بلندي كشيد مشتري ها مغازه را ترك...
  4. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    محمود با صداي بلند و اوج گرفته درد الود نغمه سر داد : ز من خاكستري ماند در اين درد بخاكستر توان آتش نهان كرد. صداي بغض آلود محمود فرود آمد. فرخ افسون شده بي حركت نگاه كرد،محمود صبور و شبنم به مژگان سايه وار از در نيمه باز اتاق گذشت . پلك هاي فرخ دوباره روي هم افتاد وقتي كه صداهاي قدم هاي محمود...
  5. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    دست محمود خسته حال پايين امد .فرخ چشمهايش را بست پشت سرش را روي پرده نقاشي كوبيد. - به خداوندي خدا تو اين كار قدم اولو من ور نداشتم. - صفورا؟ فرخ از پرده نقاشي فاصله گرفت بطرف محمود قدم برداشت . - حقيقتش اينه كه قضيه اش همه جوره گره خورد خدا شاهد تمام اتفاقاتو دروغ نگم مو به مو براي صفورا تعريف...
  6. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    - محمود با نك انگشت شقيقه هايش را فشار داد چشمانش را باز و بسته كرد دانه هاي درشت عرق روي پيشاني و كنار لبهايش روه هم غل خوردند شانه هاش را تكان داد احساس مي كرد وزنه هاي سنگيني را روي شانه ها و قفسه سينه اش جا به جا مي كنند درد ناشناخته اي به شكل گلوله سرخ شده ي آهن از هر دو طرف شقيقه هايش به...
  7. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    - هر چي كه از فرخ دوست دوران جواني ديدم و شنيدم همه اش يادمه نگاه كردنش حرف زدنش. فرخ گلايه اميز و دلگير نگاه كرد. - اخم نكن. - هر وقت اينجوري باهام حرف مي زدي دلگير مي شد براي تو فقط اون وقت هايي كه با هم بوديم با هم زندگي مي كرديم ارزش داره تو فقط يه فرخ مي شناسي اونم... . - فرخيه كه خيلي ساله...
  8. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    محمود كاغذ ها را برداشت .نيره از در فاصله گرفت محمود كنارش ايستاد . - بخاطر بردن كاغذ صدات نكردم باهات حرف نگفته دارم.دل ميدي بگم. - بگو. - يه چيزي الان ازم پرسيدي؟! - چي پرسيدم؟ - نپرسيدي چرا دلشوره ي اونو دارم؟ نيره دوباره سرزنشگرانه به محمود نگاه كرد. - نگار شماتتم نكن دفه آخري كه ديدمش چشماش...
  9. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    پیش نگاه خیال ، اشک دانه درشت روی چهره ثریا لغزید ، چند وقت پیش عمو محمود یه تعریف جالبی برام کرد : غزاله نجوا گونه زیر لب زمزمه کرد : _"در شرابم چیز دیگر ریختی باده تنها نیست عشق آمیختی " حال بغض و گریه میان صدای غزاله نشست نگاه سردر گم و خجالت بار فریدون روی گل قالی پرسه زد، غزاله بریده بریده...
  10. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    خنده خوش حالتی روی صورت غزاله پهن شد . _رقیب عمو فرخ بوده ؟! نه ؟ _نمیدونم ، ولی بابا میگفتش بابا بزرگت خیلی با اسفندیار خان دمخور بوده یه جوری سر بسته برام تعریف کرد بابابزرگت میخواسته عمو محمود رو بفرسته فرانسه گمانم میخواسته بره خوستگاری خوب عمو محمود رقیب بابام حساب میشده . _حالا اگه برای من...
  11. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    فریدون غافلگیر کننده جعبه هدیه را روی دستهای غزاله گذاشت و گفت : _اینم کلای درویشان ، حالا آشتی آشتی تا صد سال عمرت بشه نود سال صدای خنده شاد فریدون و غزاله میان راه پلّه پیچید. محمود برای برداشتن بسته سیگارش خم شد ، نیره با نگاهی عتاب الود بسته سیگار را از روی میز عسلی برداشت و با لحنی هشدار...
  12. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    شیرزاد روی مبل جا به جا شد ، وانمود کرد حرفهای غزاله را در ذهنش تجزیه و تحلیل میکند ، چند لحظه مجلس را معطل گذاشت و درست زمانی که احساس کرد غزاله میخواهد حرفی بزند گفت : _روی این پرده نقاشی من سعی کردم خواستهها جوششها و غلیان روح بلند مرتبه شیخ صنعان رو که عطار زیر عنوان عشق اونا رو مطرح میکنه...
  13. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    محمود سپاسگزار و خرسند به دستهای شیرزاد نگاه کرد برای نشان دادن محبت و علاقهای که نسبت به او احساس میکرد مهربان و صمیمی گفت : _آدم هر مقدار هم که برای هنر زحمت که چه عرض کنم احترام و محبت به خرج بده بالاخره یه جوری نتیجه و حاصل کار به خودش بر میگرده، آزت متشکرم بابا ، واقعا کرم کردی پاینده باشی...
  14. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    مروارید، زنش و فرخ با صدای بلند خندیدند ، صفورا بی صدا به صورتی بی ریشه و خیلی گذرا فقط لبخند زد ، حرکت موقرانه و نشان ندادن همدلی صفورا فریدون را خوشحال کرد ، با حالتی احترام آمیز صورت خالی از آرایش محسوس و با نمود او را نگاه کرد ، چهره مهربان و بی آلایش صفورا زیر پوشش روسری ساده طوسی رنگ حالت...
  15. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    غزاله وحشت زده از در فاصله گرفت ، نیره در نیمه باز شده را به طور کامل باز کرد غزاله پوزش خواهانه گفت : _ببخش مامان نیّری ، بخدا حواسم نبود داشتم بی خودی در رو فشار میدادم نیره دستش را از روی پیشانیاش برداشت و در حالی که سعی میکرد حال درد و ناله میان صدایش پنهان بماند خنده رو و خوشحال جواب داد ...
  16. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    سلام _سلام جناب فریدون خان ، حاضرت آقا کجا رفته بودن . _داشتم تو باغ قدم میزدم . _دیدی چه هواییه ، روح آدمو تازه میکنه ، تو شهر آتیش میباره اونجا هوا شرجی شرجیه. فرخ با نگاهی خریدار و مشتاق بروبالای فریدون را زیر نظر گرفت. _هی جوون ، بگی نگی خدا خواسته یه کمی شکفته شدی ، بیا جلو مرد. فریدون...
  17. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    باران شبانه چهره باغ را شسته بود ، بوی دوباره برگشته فصل بهار همه جا موج میزد، صدای پرندههایی که دیده نمیشدند شنیده میشد. خنکی دم صبح همراه بوی علفهای شبنم زده به مشامش خورد احساس شادابی و طراوت میکرد، سبک بال به راه افتاد ، سنگ ریزههای خیابان تازه شن ریزی شده ، زیر پاهایش صدا میکردند ، ابتدای...
  18. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    فرخ برای پیدا کردن جواب سئوال پسرش ساکت ماند ، قهوه داخل فنجان را بهم زد ، فنجان را نزدیک لبهایش نگاه داشت . نمیتوانست مستقیم به چشمهای فریدون نگاه کند. هر وقت با فریدون تنها میماند برای فرار کردن از زیر فشار و سنگینی نگاههای سرزنش آلوده پسرش ، چشمهایش را به سمت نقاط نا معلومی گردش میداد. حال...
  19. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    - کی ؟ فردا !؟! میشه . فریدون ساکت ماند چند بار پی در پی و بلند نفس کشید ، احساس کرد بار سنگین و دل آزاری از روی دوشش پایین افتاده است . _برگردیم تهران ، میشه ملاقات کنیم ؟ فرخ صدایشان کرد ، ثریا با تأسف و نوعی حالت عصبی موهایش را از مقابل چشمهایش کنار زد و در حالی که به طرف خانه باغ میرفت گفت ...
  20. ملیسا

    غزاله نصرت ا....بابایی

    فرخ مثل سواری که اسبش بوی افعی را حس کرده باشد یکه خورده روی صندلی نیم خیز شد ، آرج دستهایش با شدت به لبه میز بر خورد کرد واهمه زده و هراسان با صدائی که به شدت میلرزید بهت زده گفت : _نه صفورا ... نه. صفورا دلگیر و ناخرسند ، سرزنش آلوده سرش را برگرداند. _چرا نه ، ما جوونی هامونو رو پیدا کردیم...
بالا