نتایح جستجو

  1. ملیسا

    رمان هم خونه

    فقط یک کار دیگر باقی بود. باید با اساتید دانشگاه صحبت میکرد و ساعات کلاسهایش را تغییر میداد. با این که جدایی از فرناز و نرگس توی کلاسها برای او خیلی سخت بود اما باید اینکار را میکرد. چون اگر شهاب او را در کنار فرناز و نرگس نمیدید بهتر بود. یلدا با خود گفت یعنی ممکنه اصلا شهاب سراغی از من بگیره؟...
  2. ملیسا

    رمان هم خونه

    شما خوشبختی من و شهاب رو مگه نمیخواین؟خب شهاب که خوشبخته . من هم بخدا خوشبخت میشم. حاج رضا. درسم رو میخونم. قراره یک جایی کار بکنم و مستقل میشم. این پنج ماه هم خیلی چیزها یاد گرفتم و فقط وقتی خوشبختیم کامل میشه که بدونم پدرم سالم و سرحاله. یلدا دست حاج رضا رو بوسید و او نیز برای خوشبختی یلدا با...
  3. ملیسا

    رمان هم خونه

    روز چهارم اسفند ماه بود. پروانه خانم با دیدن یلدا از خوشحالی فریاد کشید و او را چنان در آغوش گرفت که یلدا احساس کرد استخوانهایش صدا کردند. پروانه خانم قربان صدقه اش رفت و در حالی که بدقت او را ورانداز میکرد گفت بمیرم .تو چرا روز به روز ضعیف تر میشی؟ این پسر حاجی چیزی بهت نمیده بخوری؟ یلدا خندید...
  4. ملیسا

    رمان هم خونه

    و سراسیمه به آشپزخانه رفت و بعد از لحظه ای با یک سینی شیر خرما کره عسل نان و هرچه که در یخچال داشتند با خود آورده بود و رو به یلدا گفت پاشو عزیزم. پاشو یک لقمه نان بخور. شهاب دست یلدا را گرفت و او را روی تخت نشاند و لیوان شیر را بدستش داد و با تعجب دید که دست یلدا میلرزید بزور چند لقمه به او...
  5. ملیسا

    رمان هم خونه

    یلدا خندید و گفت به کسی که دوستش داره رسیده. و بعد به اتاقش رفت و لباسش را عوض کرد. شهاب روی مبل نشست و وانمود کرد که مشغول تماشای تلویزیون است. هنوز به جمله ی آخر یلدا فکر میکرد. نمیدانست منظور یلدا چی بود؟ یلدا شال را روی سرش انداخت و خود را در آیینه نگاه کرد . شال خیلی قشنگی بود. بیاد نامه ی...
  6. ملیسا

    رمان هم خونه

    اول اسفند ماه بود. سپیده یک راست بطرف یلدا آمد و درحالی که لبخند به لب داشت در پی چیزی داخل کیفش میگشت. گفت سلام یلدا خوشگله. یلدا خندید و گفت چی شده کبکت خروس میخونه؟ وقتی آدم دوستای خوب داشته باشه خروس که سهله کبکش مثل بلبل میخونه. یلدا بی اختیار خندید. سپیده یک بسته کادویی خیلی زیبا که با...
  7. ملیسا

    رمان هم خونه

    شهاب فریاد زد تو غلط کردی... رنگ از روی یلدا رفته بود. دستها را روی گوشش گذاشت و دوباره چشمها را بست. شهاب بسویش خیز برداشت و موهای یلدا را به چنگ گرفت و کشید.سر یلدا عقب کشیده شد. ترسیده ولرزان چشمها را باز کرد و گفت آی....آی... شهاب در حالی که هنوز موهای یلدا را در چنگ داشت او را بسوی خود کشید...
  8. ملیسا

    رمان هم خونه

    خب همونطوری که خودتون در جریان هستید دقیقا یک ماه دیگر از موعدی که حاج رضا برای ما درنظر گرفته باقیمونده. و با توجه به مسائلی که پیش اومده و شما در جریان هستید چیز دیگه ای بجز قرار اولیه ی ما اتفاق نخواهد افتاد. کامبیز ابروها را بالا داد و گفت پس علاقه بین شما وشهاب چی میشه؟ یلدا دیگر هیچ چیز را...
  9. ملیسا

    رمان هم خونه

    یلدا به فرناز زنگ زد و گفت الو فرناز. سلام یلدا تویی؟ فرناز من امشب نمیتوانم توی این خونه بمونم. میخواستم بیام پیش شما. خب بیا.نه من میام دنبالت...آخ جون. راستی مگه شهاب خونه نیست؟ فعلا ولش کن . میام پیشت و بهت میگم. پس حاضر شو ما اومدیم. نه . من با آژانس میام . خداحافظ. یلدا به سرعت لوازم شخصی...
  10. ملیسا

    سلام بر آقای حامد خان چشم :surprised: اینجوری. به این پایینی بگو اول باید بیاد به من صلام کنه...

    سلام بر آقای حامد خان چشم :surprised: اینجوری. به این پایینی بگو اول باید بیاد به من صلام کنه ، من خواهرش هستم :D
  11. ملیسا

    رمان هم خونه

    مطمئن باشید که یک روز وقتی ببینید تمام عشق و علاقه و صداقتتون رو برای کسی گذاشته اید که ارزشش رو نداره اونوقت عاصی میشین و اگر مجبور باشید در کنار کسی تا آخر عمر زندگی کنید این عصیان جای خودش رو به بی تفاوتی و نهایتا به نفرت میده. شاید الان متوجه حرفهای من نباشین. شاید بقول معروف اونقدر داغ عشق...
  12. ملیسا

    رمان هم خونه

    روز بیست و هشتم بهمن ماه بود . خوشحالی زاید الوصف یلدا و فرناز اشک به چشمان نرگس آورد. نرگس عکس یونس را به آنها نشان داد. یلدا پسندید و گفت آخی مثل خودته. همیشه شوهرت رو همینجوری تصور میکردم. انگار از خیلی قبل میشناسمش... فرناز گفت آره. مبارکه. نرگس گفت مرسی. و خندید. یلدا گفت نرگس چه احساسی...
  13. ملیسا

    رمان هم خونه

    تیموری گفت دخترم آدم توی این شلوغی نامزدش رو تنها می ذاره؟ اون هم نامزد به این خوش تیپی رو که روی هوا میزنند. یلدا تحمل شنیدن این حرفها را نداشت و اصلا نمیدانست چه عکس العملی نشان دهد. نرگس و فرناز با نگاه مسخ شده مقابلشان را خیره بودند. میترا خنده ای عشوه گرانه کرد وگفت اولا مگه خودم زشتم که...
  14. ملیسا

    رمان هم خونه

    کامبیز صحبت میکرد که پسر میز کناری به او ملحق شد و سلام و علیک کنان با یلدا و فرناز و نرگس همانجا ایستاد و گفت کامی جان معرفی نمیکنید؟ کامبیز با نگاه غرنده ای به او گفت خانمها ایشون پسر خاله ام هستند. آقا سینا. و بدون معرفی یلدا و بقیه او را با خودش برد. فرناز گفت پسره از اون پرروهاست. بچه ها...
  15. ملیسا

    رمان هم خونه

    پس دیر نکنید... کاری ندارید؟ یلدا بی رمق گفت نه مرسی. کامبیز رفت و یلدا با آنکه صورتش به وسیله ی رنگ های زیبا و خوش بو آراسته و نقاشی شده بود اما نگاهش غمگین به زمین خیره ماند. فرناز گفت چی شد؟ شهاب کجاست؟ هیچی . خونه کامبیزه. نرگس گفت نکنه ما اینجاییم نمیاد. نه. آقا فکر همه چی رو کردند. لباسشون...
  16. ملیسا

    رمان هم خونه

    کامبیز سر ساعت یک جلوی در دانشگاه منتظر دختر ها بود. فرناز و نرگس که از قبل همه چیز را میدنستند با روی باز از او استقبال کردند و کارتها را گرفتند. هر دوی آنها به اندازه ی یلدا هیجانزده نشان میداند و دلشان میخواست میترا و تیموری را از نزدیک ملاقات کنند. دوست داشتند خانواده ی کامبیز را که یلدا...
  17. ملیسا

    رمان هم خونه

    یلدا تا گردن زیر لحاف خزیده بود و با اینکه بیدار شده بود اصلا قصد بیرون آمدن از رختخواب را نداشت. احساس رخوت دل انگیزی وجودش را گرفته بود.اما صدای تلفن بلند شد و چندین ضربه به در خورد. بالاخره با اکراه از رختخواب بیرون آمد. ساعت نزدیک 11 بود. صدای شهاب را شنید که به تلفن پاسخ میداد. پس شهاب هم...
  18. ملیسا

    رمان هم خونه

    روز هجدهم بهمن ماه هنگامی که یلدا بیدار شد از شهاب خبری نبود. هنوز همه چیز برایش مثل یک رویا بود. برای یک لحظه به هر چه که اتفاق افتاده بود شک کرد . با عجله از جا برخاست و نگاه به پنجره دوخت. یادش آمد که شهاب همانجا ایستاده بود . از اتاق خارج شد . شهاب نبود. غمگین و دلسرد به شب گذشته اندیشید...
  19. ملیسا

    رمان هم خونه

    روز هفدهم بهمن بود. یلدا و دوستانش همگی در بوفه ی دانشگاه مشغول ناهار خوردن بودند و اینبار نوبت نرگس بود که تعریف کند. نرگس گفت حالا قراره پس فردا برای ساعت چهار بیان خونه امون . مژده خانم همسایه مون گفت پسر خوبیه.خیلی ازش تعریف میکرد. میگه مومن و نمازخونه. اما بابا گفته تا خودم نبینم و باهاش...
  20. ملیسا

    رمان هم خونه

    یلدا عجولانه گفت من خونسردم. آقا کامبیز . خواهش میکنم. بگین. من عادت به مقدمه چینی ندارم. شاید هم بلد نیستم. یلدا خانم دیشب توی مهمونی... پدر میترا...توی جمع جلوی همه ی دوستان و قوم وخویشان خودش و همینطور دوستان و همکاران مشترکمون نامزدی شهاب با میترارو اعلام کرد. حتی حلقه هم خریده بود.هم برای...
بالا