شهاب فریاد زد تو غلط کردی...
رنگ از روی یلدا رفته بود. دستها را روی گوشش گذاشت و دوباره چشمها را بست.
شهاب بسویش خیز برداشت و موهای یلدا را به چنگ گرفت و کشید.سر یلدا عقب کشیده شد. ترسیده ولرزان چشمها را باز کرد و گفت آی....آی...
شهاب در حالی که هنوز موهای یلدا را در چنگ داشت او را بسوی خود کشید...